داستانهای نیمه تمام...

چند ساعتی میشد که مهمانی از آن حالت رسمی خارج شده بود و مهمانها از تعارف و پذیرایی و حرفهای پیش پا افتاده گذشته بودند و داشتند میوه پوست میکندند و یکدیگر را دست می انداختند و بلند بلند می خندیدند. «نوش آفرین» با ناراحتی روی صندلی جابجا شد. از سر شب احساس میکرد جورابش پاره شده است. مدت زیادی میگذشت که کسی صدای او را نشنیده بود. انگار در آن جمع حضور نداشت و فکر و روحش جای دیگری پرواز میکرد. همه بدون اینکه به روی خودشان بیاورند فهمیده بودند که او مثل همیشه نیست. ساکت و کلافه و ناآرام است و تمام مدت روی صندلی اش میجنبد ،که از زنی مثل او بعید به نظر میرسید.

خم شد و با نوک انگشتها، جای پارگی را لمس کرد. این جورابها نو بودند و برای همین حرصش گرفت و با صدای زبر و ناآشنایی داد زد: «لعنتی در رفت...» همه ساکت شدند و خیره به او نگاه کردند. «امید» کنار او نشسته بود، داشت نوشیدنی اش را مزه مزه میکرد که از خجالت سرخ شد و نگاهی به جوراب نوش آفرین انداخت. آن روز زنش مدت زیادی را دنبال این جورابها گشته بود اما یادش نمی آمد آنها را کجا گذاشته است و این فراموشی نیز بی سابقه به نظر میرسید... یکی دو ماهی میشد که احساس میکرد چیزی در وجود این زن در حال تغییر است. «تغییر» مثل یک مار بزرگ خودش را دور بدن نحیف او میچرخاند و استخوانهایش را خرد میکرد. اما امید میخواست آن را جدی نگیرد و خوش بین باشد. چند بار تصمیم گرفت او را پیش یک روان شناس ببرد؛ ولی حوصله اش نمی آمد و تازه از این و آن شنیده بود زنها در چهل سالگی دچار یک بحران کوتاه مدت و گذرا میشوند. امید کلمه ی کوتاه مدت را برای خود دوره میکرد و مراقب بود سر به سر نوش آفرین نگذارد تا این وضعیت تمام بشود و این طوفان از سرشان بگذرد... اما الان سه ماه بود. سه ماه و چند روز که نوش آفرین نمی خواست این وضع را تمام کند.

وقتی به او گفت برای این مهمانی دعوت شده اند، خوشحال نشد و حتی خودش را به مریضی زد که نیاید. گفت یک طرف سرش درد میکند و حالت تهوع دارد. در حالی که امید مطمئن بود دروغ میگوید. پافشاری کرد تا نوش آفرین راضی شود و به گریه افتاد تا بالاخره توانست او را به حمام بفرستد، بلکه مجبور شود آن موهای چرب و کثیف و رنگ نشده اش را بشوید. یک هفته میشد که نوش آفرین به حمام هم نرفته بود و بوی گند چربی و عرق میداد. دیگر وقتی وسط مهمانی آنطور داد زد وفحش داد نه تنها امید بلکه همه فهمیدند اوضاع وخیم است. امید میترسید از اینکه فردا از خواب بیدار شود و نوش آفرین تبدیل به یک سوسک شده باشد. دهانش را نزدیک گوش او آورد و گفت: «نوشی؟ ...»

نوش آفرین بدون اینکه متوجه قبح قضیه باشد خمیازه کشید و حتی دست خود را روی دهانش نگذاشت. همه ی دندانهایش معلوم شد و اصلاً نفهمید چه افتضاحی به بار آورده است. گیج و سردرگم، مثل یک جسم رو به زوال هر لحظه ضعیفتر میشد و به حالت احتضار فرومیرفت. امید یواشکی گفت: «یه دقیقه بلند شو بیا کارت دارم.» مجبور شد دست او را بگیرد و از روی صندلی بلندش کند. نوش آفرین دنبال او رفت و جایی دور از مهمانها ایستادند. امید فریاد خود را توی گلو انداخت و گفت: «بس کن دیگه ... این چه رفتاریه؟» بوی نعناع از لابلای دندانهای سفید او توی صورت نوش آفرین خورد. امید همیشه آدامس با طعم نعناع یا اوکالیپتوس میجوید و از توی جیب پیراهنش بوی تند و خوش آیند توتون سیگار بلند میشد و صورت و گردنش بوی یک ادکلن خوب را میداد. نوش آفرین با نگاه خالی توی چشمهای او زل زد و امید ترسید. چشمهای نوش آفرین حالت عجیب و غریبی داشت. میخواست همه را صدا کند و بگوید: «زنم از دست رفت» اما خود را نگه داشت و سعی کرد، به نحوی نوش آفرین را به مهمانی، به جمع، به آدمها و به خودش برگرداند. گفت: «حالت خوبه؟ اصلاً میفهمی امشب داری چکار میکنی؟»  نوش آفرین به لبهای قرمز و خیس او نگاه کرد که گوشه های آن به طرف پایین رفته بود؛ عادت داشت زبان خود را روی لبهایش بکشد و خیلی تند این کار را میکرد... پرسید: «مگه چی شده؟» امید از این سوال خوشحال شد و کمی امیدوار به اینکه زنش هنوز کاملاً دیوانه نشده است.گفت:«هیچ چی... »و دست خود را بالا آورد،آنرا روبروی صورت نوش آفرین گرفت و آن وقت انگشتهای تپل و گوشت آلودش را به حرکت در آورد و شروع به شمردن خطاهای او کرد. نوش آفرین دید روی انگشت شصت او یک لکه ی قهوه ای وجود دارد. صدای تودماغی امید با زنگی که بعد از یازده سال زندگی مشترک به گوش نوش آفرین غریبه می آمد، توی سرش پیچید: «یک: با زن فرهاد هفت بار روبوسی کردی...دو: مدام روی صندلیت وول میزدی و به اندازه ی یک کلمه هم توی بحث شرکت نکردی...سه: چاییتو توی نعلبکی ریختی و خوردی... چهار: انگشتتو چند بار لیس زدی... پنج: چندبار خمیازه کشیدی... شش: جورابت...» نوش آفرین سرش را پایین انداخت و طوری که به زحمت قابل شنیدن بود، آه کشید و زمزمه کرد: «خیلی تشنه مه...» امید حرف خود را برید و با سردرگمی ماهیچه های بدنش را از انقباض رها کرد. یک مرتبه این احساس به او دست داد که یک قورباغه است. یک قورباغه ی پف کرده و مأیوس و ناتوان که دارد جفت خود را از دست میدهد. در همین حال زن میزبان از پشت دیوار سرک کشید و گفت:«نوشی جون؟ میای ته دیگو دربیاری؟» امید با برافروختگی و عصبانیت به جسم عریض و مزاحم زن صاحبخانه نگریست و سؤال او را توی ذهنش مرور کرد. اما این سوال به صورت وارونه توی ذهنش تکرار شد. یعنی از آخر به اول:  «؟در بیاری ته دیگو میای؟ نوشی جون» اصلاً متوجه نشد این چه سؤالی است و ته دیگ چیست... برای چند ثانیه معنای لغت ته دیگ را در مغز خود گم کرد و از این پرسش نامفهوم زن درشت هیکل صاحبخانه، دچار خشم و هراس شد. برای او تنها یک سوال در دنیا وجود داشت و آن، اینکه چه بلایی سر نوش آفرین آمده است؟ وقتی او درگیر این سؤال مهم است و توی این بحران دست و پا میزند، یک مرتبه یک زن بدهیبت از پشت دیوار بیرون می آید و میپرسد:«میای ته دیگو دربیاری نوشی جون؟» امید چنان جوش آورد که ضربان قلبش بالا رفت. توی دل خود فحش داد و دلش خواست همه ی عقده های این چند ماه ِ سخت و طاقت فرسا را بر سر این «زنیکه ی بیشعور» خالی کند. پرسید:«ته دیگ؟» زن موهای خود را پشت گوش خواباند و گفت:« بله.» امید تعجب کرد از اینکه چشمهای زن آنقدر درشت است و تصور کرد کره ی چشمهای او بیرون افتاده اند، آن وقت او خم میشود و آنها برمیدارد، فوت میکند و دوباره سرجایش میگذارد. امید با خود گفت :«ما اینجا چکار میکنیم؟» و نگاهی به نوش آفرین انداخت که همانطور بی حرکت به دیوار تکیه داده بود.  از توی آشپزخانه  صدای بشقاب و چنگال و شیشه و استیل و چینی می آمد و یخ هایی که توی تنگ آب ریخته میشدند.

آن شب امید خیلی هول شد و رفت کت خود را از روی دسته ی صندلی بلند کرد و پوشید. موبایل و ساعت و سوئیچش را هم از روی عسلی برداشت و خواهش کرد مانتوی نوش آفرین را بیاورند. همه ی مردها دورش جمع شدند و گفتند:«کجا میری؟ وسط شب و شام و شراب و شلم؟» گفت:«عذر میخوام. فکر میکنم حال خانومم اصلاً خوب نیست...» و همه ی سرها به طرف نوش آفرین چرخید که ظاهراً آرام و سالم بود و داشت دست راست خود را توی آستین مانتو میکرد و دامن بلندش توی هوا میرقصید...

چند دقیقه ی بعد آنها مهمانی را ترک کردند. چند هفته بعد نوش آفرین به طور کلی حافظه اش را از دست داد و سقوط کرد. سقوط از نوع آزاد و با سر، اما به قعر یک اقیانوس. یک چرت کوتاه بعدازظهر کافی بود تا وقتی که بیدار شود، دیگر به یاد نیاورد چه کسی است، کجا است و این مردی که با نگرانی نگاهش میکند، چه نسبتی با او دارد. امید اطمینان داشت، او با خوشحالی در حال تعلیق و فرو رفتن است و انگار زندگی جدید خود را به زندگی قبلی با او ترجیح میدهد و نمیخواهد به خودش کمک کند که به زندگی روزمره و عادی برگردد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 1:57 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

داستان اول:

جلوی آینه یک شیشه ی استوانه شكل كوتاه و خپله بود، پر از ماده ای شفّاف و لزج.

ژل به تازگی  رایج شده بود.

وقتی در خیابان قدم میزدی اکثر کله های تیره یا بور توی آفتاب یا زیر نور مصنوعی چراغهای شهر برق میزد. «پور» قبل از اینکه از خانه بیرون برود،  پنجه های کشیده اش را آغشته به ژل میکرد و حداقل یک ساعت برای بخشیدنِ حالت دلخواهش، جلوی آینه می ایستاد؛ و قبل از اینکه پدرش قیافه ی اجق وجق و موهای سیخ سیخ او را ببیند به چاک میزد. ملخک بیش از بیست بار این چنین جست. ولی یک روز ... وقتی که ساک روی دوش و شلوار جین به پا ، عازم تمرین فوتبال بود و خیال میکرد پدرش در چرت ساعات بعدازظهر به سر می برد، ناگهان او از دستشویی بیرون آمد و سینه به سینه ی پور ایستاد. پور رنگ به رنگ شد. پدرش بی آنکه چشم از سر چرب و براق او بردارد انگشتان قهوه ای، پرمو و مرطوبش را  آهسته،  به حوله ی سفیدش مالید . ماهیچه ی گونه ی راست پور بی وقفه میپرید . پدر پور با زمزمه ای تهدیدآمیز گفت : «قبل از اینکه بیرون بری این کثافتها رو از سرت بشور.»

پور خواست تمام شجاعتش را جمع کند و مخالفت کند ، اما ... پدرش از کنار او عبور کرده بود و برای استراحت بعدازظهرش دنبال یک متکای سفت میگشت. پور سرخورده به دستشویی رفت و سرش را زیر شیر آب گرفت وبه موهایی که آنقدر قشنگ حالتشان داده بود چنگ زد...جوی های کوچک آب از سرش میگذشت و روی گونه با اشکهایش یکی میشد. پور صدای پدربزرگش را میشنید که خطاب به پدرش میگفت: « جوونی خودتو فراموش کردی؟ یادت رفته از صب تا شب جلوی آینه با موهات ور میرفتی؟» پدرش با اوقات تلخی سینه اش را صاف کرد گفت : « آقا...بس کن. میشنوه روش زیاد میشه». پدربزرگ پور بی اعتنا به اعتراض او ادامه داد: «اون موقع که ژل و این چیزا نبود. با آب و کتیرا موهاتو قروفر میدادی...بعضی وقتها هم با تف.»

« آقا ...»

پور شیر را بست و به دیوار تکیه داد  . سردی کاشی ها پشتش را میلرزاند. قیافه ی خودش را توی آینه میدید. چشمانش کوچک و قرمز شده بود و هنوز دهانش میلرزید...قطرات آب از چانه اش میچکید و روی پیرهنش پخش میشد.

 

تابستان یا شاید بهار  85

 

 

داستان دوم:

باربَد همكلاسي ما بود. كه يك مرتبه در يك روز باراني مرد. عادت نداشت ما را غافلگير كند، آن هم اينقدر عجيب. حتي وقتهايي كه سرما ميخورد علائم سرماخوردگي از يك هفته قبل به سراغش مي آمد. آن وقت اگر غيبت ميكرد همه ميدانستند كه تب كرده و توي رختخواب افتاده است. افسردگي نسبتاً شديد هم داشت كه يك وقتهايي وسط امتحانها روي سرش آوار ميشد. يا درست شب عروسي خواهرش حمله ميكرد و تا مرز خودكشي ميرفت. ولي هر چه بود، جلوي چشم همه بود و عادت نداشت توي خانه بماند. از تنهايي و فضاهاي در بسته ميترسيد. خيلي وقتها سراغ من مي آمد و در مورد ترسها و كابوسهايي كه راحتش نميگذاشتند حرف ميزد. از تاريكي هم ميترسيد و شبها تا دير وقت توي خيابانهاي روشن شهر ميچرخيد. نياز داشت كه راه برود و حرف بزند. وقتهايي كه ناراحت بود بيشتر از هميشه حرف ميزد. از آن آدم كم حرف و متين هميشگي تبديل به يك آدم وراج و دستپاچه ميشد. پشت سر هم و بدون مكث حرف ميزد. انگار كسي دنبالش گذاشته است و انگار ميترسيد كه بميرد و نتواند حرف خود را به آخر برساند. آدم دلش براي او ميسوخت و ميخواست او را از برزخي كه در آن گير كرده  نجات بدهد. بعد او را در يك رختخواب راحت بخواباند و بالاي سرش بنشيند و  مواظبش باشد. از آن تيپ هايي بود كه دخترها دوستش داشتند و برايش ميمردند. براي او دستبند با مهره هاي چوبي مي آوردند و از صداي تئاتري اش تعريف ميكردند و دوست داشتند با او ازدواج كنند. ولي باربد توي اين باغ ها نبود و رابطه اش با هيچكدام از اين دخترها (كه اكثراً خوشگل بودند) به جاهاي باريك نميكشيد. بدش نمي آمد با آنها بيرون برود و با آنها حرف بزند و از عصر تا شب دو تا پيتزاي سبزيجات را درسته قورت بدهد ، به چشمهاي قشنگ آنها نگاه كند، حرفهاي ظريف زنانه بشنود و به نوعي وقت گذراني كند. اما هرگز نميتوانست يا دوست نداشت به قضيه سر و صورت جدي بدهد. در حالي كه دخترها معمولاً جدي ميگرفتند و مثل شاپرك دور او ميچرخيدند، منتظر يك حرف متفاوت بودند و شايد يك پيشنهاد بزرگ و سرنوشت ساز؛ و اين انتظارها نتيجه نداشت. باربد اشارات و كنايه هاي ريز آنها را كه ميشنيد خود را به آن راه ميزد. يا در مقابل صراحت بعضي از آنها كه نياز خود را علني ميكردند عصباني ميشد، يك چيزي ميگفت و رابطه به هم ميخورد. آن وقت دوباره سراغ من مي آمد و آنقدر حرف ميزد و حرف ميزد كه خسته ميشد و پيشاني اش عرق ميكرد. خيلي ها خيال ميكردند كه من بايد رابطه ي خاصي با باربد داشته باشم. شايد منظورشان از رابطه ي خاص، رابطه ي عاشقانه بود. يكبار كلمه ي رابطه ي خاص را يكي از دخترهاي ورودي خودمان به كار برد. با دوستانم روي نيمكتها نشسته بوديم و حرف ميزديم كه دختر آمد مرا به گوشه اي جدا از ديگران فراخواند. ميدانستم آرزوهاي او براي رسيدن به باربد افسانه اي به د‍‍ژ محكم و سرد او خورده است. بدون اينكه حرفي بزند مرا درست تا دستشويي هاي كنج حياط كشاند و در حالي كه پره هاي دماغش ميلرزيد گفت: « در مورد من چي به باربد گفتي؟» بوي دستشويي آزارم ميداد، براي همين دستم را روي دهن و دماغم گذاشتم و گفتم: «چيزي نگفتم.» دستم را گرفت و با خشونت از روي صورتم پس زد و گفت: «پس ديروز چي تو گوشش وز وز ميكردي؟» ديروز حرفی درباره ی او نزده بودم، در حالي كه باربد هر چقدر دلش خواست درباره ي او به من گفت و در مورد تمام دوستاني كه او را به خاطر خودش دوست نداشتند و درباره ي اينكه زندگي چقدر پوچ و كثيف و زشت و بي معني است. تا حالا اينقدر كلافه نديده بودمش. دختر دوباره گفت: «ديروز... حرف بزن ديگه.» «ديروز؟» هر چه فكر كردم يادم نيامد من و باربد كجا بوديم و چقدر عجيب بود كه همه ي حرفها ، صداها و حس ها و بوها يادم مانده بود بدون اينكه به خاطر بياورم كجا بوديم. نور زرد روي كيف خودم و بوي تينر و روغن را خوب به خاطر داشتم. از دختر پرسيدم: «ما كجا بوديم؟» گفت:«خودتو به اون راه نزن...» گفتم: «خواهش ميكنم...بگو كجا بوديم.» «توي راهروي طبقه ي گرافيك» توي دلم فرياد زدم:«درسته.» و انعكاس اين فرياد توي چشمهايم آمد و دختر عصباني تر شد. گفتم:«ميشه از اين دستشويي ها فاصله بگيريم؟ بوي گندش داره خفه م ميكنه.» گفت:«كاري كه تو ميكني از اين دستشويي كثيف تره.» خنده م گرفته بود. (كدام كار؟) باربد درباره ي اينكه دختره «پارانويا»  از نوع حاد داره چيزهايي گفته بود. گفتم: «ببين من تو رو نميشناسم. و در مورد كسي كه نميشناسم نميتونم چيزي به كسي بگم.» گفت:«كسي كه مرض داشته باشه براي اينكه حرف مفت بزنه احتياج به شناخت نداره.» گفتم:«اگه از اينجا دور نشيم همين الان بالا ميارم.» تسليم شد و چند قدم از دستشويي ها دور شديم. گفتم:«اگه حرف درست و حسابي داري بگو. من كار دارم.» پرسيد:«جواب سؤال منو نميخواي بدي؟» گفتم:«جوابتو دادم. سؤال ديگه اي هست؟» «نگفتي با اون چه مرگته.» چيزي نگفتم چون منظورش روشن بود و كم كم داشت عصبانيم ميكرد. گفت: «برو يه جاي ديگه دون بپاش.» و درست همينجا بود كه از لفظ «خاص» براي رابطه ي ما استفاده كرد و من براي اولين بار در زندگيم يك نفر را كتك زدم. انگار كسي دستم را توي هوا بلند كردم و من او را توي صورت دوست دختر سابق باربد خواباندم. به خاطر قد بلند او مجبور شدم روی پنجه ی پا بایستم و همه چيز در يك صدم ثانيه اتفاق افتاد . جاي پنجه هاي دستم روي صورت او نقش بست. نميدانم قيافه ام چطوري بود كه او ديگر هيچ چيز نگفت حتي جرأت نكرد سيلي مرا تلافي كند يا داد و بيداد راه بيندازد. هيچ كس دور و بر ما نبود و باد ولرمي از لاي برگهاي سبز چنار  ميوزيد. دختر بدون اينكه چيزي بگويد رفت .

اين اتفاق باعث شد كه به رابطه ام با باربد.گ بيشتر فكر كنم. كسي كه بورسيه ي تحصيل در فرانسه را تصاحب كرده بود و پدرش نويسنده ي كتابي بود كه همه ي ايراني هاي كتابخوان لااقل يكبار آنرا خوانده بودند. (هرچند اين كتاب را دوست نداشتم).

دفعه ي بعدي كه باربد را ديدم، درست روز قبل از مرگش بود و من نميدانستم كه او قرار است توي چاه فاضلاب بيفتد. وقتی بهش گفتم دوست دخترت را کتک زدم، آنقدر خندید که خم شد و روی زمین افتاد. مرتب میگفت: «واقعاً؟» بعد دستش را به طرفم دراز کرد که کمک کنم تا بلند شود. گفت: «بيا يه كم راه بريم» بعد شروع كرد به تند تند راه رفتن. مچ پاي من درد ميكرد و او آنقدر حرف ميزد كه نميتوانستم بگويم: «يه كم يواش تر راه برو... » كت تابستاني اش را در آورد و روي دست انداخت، سپس برگشت و نگاهي به من كرد. جاي يك زخم كوچك خشك شده روي صورت او بود. گفت:«چته ؟ انگار ناراحتی.» خواستم بگويم :«مچ پام درد ميكنه» ولي به جاي اينكه اين جمله را بگويم پرسيدم:«تو صورتت چي شده؟» او هم به جاي اينكه جواب مرا بدهد گفت:«مطمئنم ناراحت نميشي از اينكه بگم حالم از همه ي دخترها به هم ميخوره.» گفتم: «اتفاقاً ناراحت شدم.» داشتيم به دستشويي هاي معروف دانشكده نزديك ميشديم. شايد اگر به خاطر آن بوهاي زننده نبود هيچ وقت يادم نمي ماند كه آخرين صحبتهاي من و باربد كجا اتفاق افتاد. به خاطر آن سيلي به «سين» دوست دختر باربد و ديالوگهاي بعدي ما بود كه ميتوانم صحنه هاي آخر را تا پايان عمر، كامل به ياد داشته باشم. گفتم:«دستشويي داري؟» گفت: «نه. چطور؟» «آخه كتت رو درآوردي و داري تند تند ميري طرف دستشويي.» گفت:«نه. بي هدف راه ميرم. » گفتم:«پس ميشه بريم يه جاي ديگه؟» گفت:«نه. همينجا خوبه.» درست همانجايي ايستاديم كه چند روز پيش من و سين ايستاده بوديم .من دستم را جلوي بيني ام گرفتم و چشمهايم را بستم. او گفت: «ميخوام اينجا بهت يه چيزي بگم...» گفتم:« حالم داره به هم ميخوره.» واقعاً غير قابل تحمل بود. گفتم:«تو حس بويايي نداري؟» گفت:« من به بدتر از اين عادت دارم. زندگي از فاضلاب بدتره.» چند دقيقه سكوت برقرار شد و  او خيلي عادي گفت:« يه روزي ميتوني به بچه هامون بگي كه كنار دستشويي هاي دانشگاه تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم.» من نيز كاملاً عادي و شايد كمي عصبي گفتم:«خوبه كنارش بوديم و توش نبوديم...» دستم را گرفت و آن را از روي صورتم برداشت. گفت:«احساس ميكنم زياد خوشحال نشدي.» گفتم:«تو كه تا چند دقيقه پيش حالت از دخترها به هم ميخورد.» به سردي گفت:«خوشحال نشدي. فكرشو ميكردم.» قيافه اش در هم رفته بود. بين دلداري دادن به او احساس تهوع آوري كه به پيشنهاد مضحكش داشتم مانده بودم. گفتم:«خوشحالي نداره. قبلاً گفته بودم از ازدواج دانشجويي بدم مياد. حتماً لازم بود كه دوستيمون رو با اين كارت به گند بكشي... اونم یه همچین جایی.» حواسم نبود كه چه ميگويم. وقتي زردي صورتش را ديدم به خودم آمدم. گفتم :«تو تا چند وقت ديگه ميري فرانسه و منم گفته بودم كه جز ايران نميتونم جاي ديگه اي باشم. هر جوري كه بخواي بهش فكر كني عملي نبود.» (باز هم جمله ام خشونت داشت.) چيزي نگفت و اين درست مقدمه ي افسردگي عميقي بود كه سايه هاي تيره اش را توي سیاهی عمیق چشمها و لابلاي چينهاي پيشاني اش ميديدم. چند تا قطره ريز باران روي صورتمان پاشيد. من سرم را بلند كردم و گفتم:«بارون مياد.»  باربد سرش پايين بود و اخمهايش در هم و مشتهايش گره شده. گفتم:« كاش اينو نميگفتي... چرا اينو گفتي؟» ميخواستم بزنمش، بكشمش و با ماشين از رويش رد بشوم. گفت:«چقدر خر بودم. فكر كردم تو هم همينو ميخواي.» باران هر لحظه بيشتر ميشد و ما كاملاً خيس شديم. بوي نم خاك همه ي بوهاي ديگر را تحت الشعاع خود قرار داد. گفتم:« من تا آخر عمر دوست تو هستم...» سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. احساس کردم رگ متورم گردنش پاره خواهد شد. پوزخند ترسناکی زد و سکوت کرد. از آن سکوتهای خطرناک و ویرانگر. آب باران از نوک دماغش میچکید . موهایش پیچیده و خیس و بی نظم روی یک پیشانی بلند و مغشوش... باربد بت زیبا و دور از دسترسی که حالا جلوی پای من و زیر قطره های باران و کنار دستشویی های دانشگاه ترک خورده بود. یک لحظه تصور کردم با او توی یک خانه هستم. (چاق و خسته) و  دارم چربی های اجاق گاز را پاک میکنم. باربد با یک پیژامه که هر لحظه امکان دارد بیفتد روی یک چهار پایه ایستاده و لامپ سوخته ی حمام را عوض میکند. حرفی با هم نداریم، همه ی رازهای هم را فهمیده ایم و همه ی لحظه های خصوصی یکدیگر را از هم دزدیده ایم. مجبور هستیم که روز و شب با هم باشیم و با هم پیر بشویم و بمیریم. کاش باربد آنقدر تخیل داشت که اینها را ببیند و کاش یک کم قوی تر بود. با صدای گرفته گفت: «کت منو نگه میداری؟»

رفت توی دستشویی ها ، گم شد و هر چقدر منتظر شدم دیگر نیامد.

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 0:11 قبل از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

سر میز شام نشسته بودند و هیچ کس حرفی نمیزد. نه به خاطر اینکه برق رفته بود و نور ضعیف شمعها، آدم را دعوت به سکوت میکرد. و نه به خاطر صدای زوزه ی باد پر زوری که میخواست درها و پنجره را از جا بکند. به خاطر چیز یا چیزهای نامعلوم که توی چنگ کلمه ها نمی افتند. چیزی سنگین تر و غریب تر  از تاریکی و باد، پشت یکی از صندلی های خالی نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. حتی سگ کوچک با پوزه ی حساسش میفهمید بین دو نفری که پشت میز، روبروی هم نشسته اند، یک چیزی هست که مشکل میشد توضیح داد. فقط میشد فهمید که یک جای کار به شدت ایراد دارد. سگ متعلق به نازی بود و نازی همان نازی بود. ناز و خوشگل و ننر. انگار از آلبوم عکسهای قدیمی مادربزرگ بیرون آمده بود. موهای فر و کوتاهی داشت و صورت سفید و لبهای قرمز. ابروهای سیاه به هم پیوسته و چشمهای قهوه ای گرم و درخشان و شرور. پسرخاله اش از او متنفر بود و به زور باهاش ازدواج کرد. وقتی از سربازی برگشت، متوجه شد، مادر و خاله اش برای خودشان بریده اند و دوخته اند. مدام او را با نازی ملوس و شیطان روبرو میکردند و از او میخواستند تا او را با موتور به گردش ببرد و مزه ی دهنش را بفهمد. پسرخاله اول محل نگذاشت و به روی خود نیاورد. وقتی نازی و خاله به خانه شان می آمدند ، یا خود را به دل درد میزد و توی تخت می ماند و یا به هوای رفتن به استادیوم همه را قال میگذاشت و میرفت روی یکی از نیمکتهای پارک مینشست و غصه میخورد و به دختری که واقعاً دوست داشت فکر میکرد. دختر مورد علاقه اش همانی بود که او واقعاً میخواست. تحصیلکرده و روشنفکر و لاغر بود. لبهای کمرنگ و چشمهای مهربانی داشت و موهای بلندش بدون اینکه عمدی در کار باشد از زیر روسری بیرون میریخت. مثل یک روح سبک و خنک بود. مثل یک فیلم سیاه و سفید صامت. و هیچ شباهتی به نازی خپل و پر حرف و هفت رنگ نداشت. نازی یک ریز حرف میزد و مزخرف میگفت. لبهای قرمزش را با رژ لب چرب میکرد. پسرخاله از ناخنهای دراز و رنگ وارنگ او میترسید. وقتی نازی ترک موتور مینشست و دستهای گوشتالود خود را دور کمر او حلقه میکرد و چنگالهایش را توی گوشت تن او فرو میکرد، چندشش میشد. چقدر حرف میزد و چقدر تنش داغ بود. اگر هم حرف نمیزد پاشنه های تیزش تق تق میکرد یا النگوهایش جرینگ جرینگ صدا میداد. حتی توی خواب هم خرخر میکرد... پسرخاله به دختری که عاشقش بود اندیشید. وقتی به او گفت، مادر اصرار دارد با دخترخاله اش ازدواج کند ابروهای نازک خود  را با مهربانی بالا آورد و برای او آرزوی خوشبختی کرد و واقعاً ، واقعاً و واقعاً متأسف نبود. پسرخاله میدانست دختر موردعلاقه اش کتابها، خوابها و خیالها و حتی کابوسهای خود را بیشتر از او دوست دارد. به این خوابها و افکار دست نیافتنی حسادت میورزید. میخواست همه ی رازهای دختر را بداند و همه ی وجود او را ببلعد و همه اش را برای خودش تنها داشته باشد. میترسید مرد دیگری بیاید و او را بدزدد. گیج شده بود. میخواست دختر عصبانی بشود، به وجود نازی حسادت بکند و قهر بکند و دیگر نخواهد او را ببیند. وقتی هیچ کدام از این اتفاقها نیفتاد ، تعجب کرد و سپس از منطق و مهربانی و حواسپرتی دختر حرصش گرفت. اما همین که او مثل نازی کنه و سمج  نبود باعث میشد بیشتر عاشق باشد. گفت:«ولی من تو رو میخوام». بعد در نهایت صداقت و آشفتگی از دهنش پرید:«با هم فرار کنیم...» سکوتی سنگین به وجود آمد و چهره ی دختر سخت شد و چشمهایش پایین افتاد. دانست که حرف نسنجیده ای زده است و شاید او را ناراحت کرده بود. اما دختر به خود مسلط شد. خنده ای کرد و گفت خوب نیست آدم مقابل خانواده اش بایستد. پسرخاله عصبانی شد و توی دلش گفت: «گور پدر ...» اما توی دلش هم حرف خشن و داغی که آمده بود را نصفه گذاشت. و به صدای خوش آهنگ دختر گوش سپرد که استدلال میکرد و چند بار پشت سر هم گفت: «آدم باید ... آدم نباید...» انگار که او را پسر کوچولوی دست و پا چلفتی دماغویی باشد، کلی نصیحت کرد و به نوعی او را پیچاند. سپس به ساعت نگاه کرد و گفت دیر شده است و بعد ناپدید شد. پسرخاله کفری و مأیوس و آشفته، دید که دست رد به سینه اش خورده است. گفت: «به درک...» تا دلش خنک بشود. ولی دید که هنوز ته سینه اش میسوزد. تلفنش زنگ خورد و اسم نازی روی صفحه ظاهر شد که پی در پی چشمک میزد. رد کرد و دوباره زنگ به صدا درآمد. اسم نازی مدام خاموش و روشن میشد و پسرخاله را عذاب میداد. گوشی را برداشت و با خشونت جواب داد. نازی به روی خود نیاورد و بی ادبی پسرخاله را نادیده گرفت. گفت که میخواهد با مامان و بابا و خاله و بچه ها و کوفت و زهرمار، خلاصه همگی با هم به درکه بروند. خواهش کرد که پسرخاله با موتورش دنبال او بیاید و از آن خنده های چلچله وارش را سر داد. پسرخاله گفت:«من درکه نمیام.» نازی وانمود کرد که نشنیده است. دوباره خندید و گفت:«ساعت پنج منتظرتم» پسرخاله بدون اینکه ملاحظه ی اطراف خود را بکند فریاد زد:« گفتم نمیام. همه تون با هم برید به درک».

به خاطر این برخورد نامربوط و زشت، همه ی خانواده به هم ریخت. نازی افسرده و گریان توی اتاقش ماند و آنقدر چیزی نخورد که کار به بیمارستان کشید. لاغر و پکر و دلمرده شد. پدر و مادر نازی، که غرورشان جریحه دار شده بود، هر چه دلشان خواست به پسرخاله ی بی نزاکت پررو و خانواده اش گفتند. حرمتها شکست و قطع رابطه شد. ماجرا به سرعت و به شکل اغراق شده ای همه جا پیچید و آبروی پسرخاله و خانواده اش رفت. همه ی خاندان، آنها را محکوم کردند به اینکه بیشرمانه با آبروی دختر مردم بازی کرده ، اسم او را سر زبانها انداخته و حالا زیر همه چیز زده اند. نازی جیغ میکشید: «پسره ی الاغ بیشعور کثافت پررو...» مامان نازی به پسرخاله گفت:«دخترمو دستمالی کردی و انداختیش دور؟» پسرخاله اجازه ی حرف زدن نداشت. خواست بگوید هرگز میلی به نازی نداشته است و هیچ کاری نکرده. حتی این نازی بوده که خودش را به او میچسبانده و... مادر پسرخاله مرتب میگفت:«خفه شو. مگه دختر مردم آلت دست توئه؟» مادر از اینکه به خاطر خبط پسر به انزوا کشیده شده و مطرود و منفور گشته است، از اینکه خواهر مهربان و خواهرزاده ی خوشگل و عزیزش رنجیده خاطر شده اند به خود میپیچید و مرتب گریه میکرد. پدر هم به ستوه آمده بود و به پسرخاله سرکوفت میزد. پسرخاله خواست به دختری که عاشقش بود پناه بیاورد، اما او گم شده بود و پسرخاله ی نازی فهمید همه چیز تمام شده است. تسلیم شد و انگار که روح از بدنش پر کشیده باشد رفت و هر کاری که گفتند انجام داد. مادر خیال میکرد پسرش سر عقل آمده و دست از لجبازی کشیده. خوشحال شد و امیدی به قلبش راه یافت. دسته گل بزرگی خریدند و پسرخاله آنرا تقدیم نازی کرد. هر چه که در مغزش فرو کرده بودند طوطی وار بلغور کرد. گفت که نازی را خیلی خیلی خیلی دوست دارد. عاشقش است، او را میپرستد. هیچ کس را تا به حال اندازه ی او دوست نداشته است. هیچکس نمیتواند مثل او باشد. زنی مناسب تر از او و مادری شایسته تر از او برای پسرخاله و بچه های آینده اش توی دنیا وجود ندارد. نازی هدیه ی با ارزشی است که خدا به او داده است ... و به خاطر آن کار زشت، هیچ وقت نمی تواند خود را ببخشد. چطور میتواند جبران روزهایی را بکند که زندگی را به کام نازی عزیز و نازپرورده زهر مار کرده و دو خانواده را از هم دور کرده است؟ هیچ جور نمیشود جبران کرد...پسر خاله گفت: «نازی عشق من ...»

نازی، ناز کرد و گفت که دیگر هرگز نمیخواهد ازدواج کند. پسرخاله باز هم گل گرفت و همان حرفهای بی معنی را تکرار کرد. تا نازی راضی شد و جواب مثبت داد. دوباره چاق شده بود و کبودی ترسناک دور چشمهایش از بین رفت. گونه هایش گل انداخت و آب زیر پوستش آمد. دوباره دلش خواست آرایش کند و به گردش و مسافرت برود. از اینکه پسرخاله به زانو درآمده بود، احساس رضایت میکرد. از اینکه افسار این پسر را به دست او سپرده بودند لذت میبرد. اما حالت بی روح و ربوتیک و سرد پسرخاله آزارش میداد. با خود فکر میکرد پسرخاله همانی شده که او آرزو میکرده است. زود سر قرار حاضر میشود، بهانه نمیگیرد، فرار نمیکند، حرف زشت نمیزند، ابراز علاقه میکند و کارهای عروسی را به سرعت راه می اندازد و هر چه او میخواهد را میخرد. اما انگار پسرخاله ی بداخلاق قبلی را بیشتر دوست داشت. حس زنانگی اش میگفت که پسرخاله، بی میل و بی اعتناست و توی بدنش قلب و روح ندارد. عین عروسک کوکی شده .هنگامی که با هم تنها هستند، به طرف او نمی آید. نازی اعتراض میکرد: «مگه دوستم نداری؟» پسرخاله میگفت:«آره. خیلی. خیلی... » و لبخند پوچی روی لبهایش می آمد. نازی میگفت:«پس چرا ماتت برده؟ » پسرخاله گیج و ویج و سردرگم به او نگاه میکرد و متوجه منظور او نمیشد. وقتی نازی اخم میکرد، تازه میفهمید که باید چکار کند. اما به نظر هر دو یک جای کار به شدت ایراد داشت. دستهای پسرخاله سفت و سرد و بوسه ها و نوازشهایش از سر اجبار و وظیفه و رفع تکلیف بود. اما نازی به روی خود نیاورد. این را به حساب شرم و حیا و ناشیگری میگذاشت و از اینکه با او ازدواج میکرد خوشحال بود. همه خوشحال بودند و می آمدند و میرفتند و میکوبیدند و میرقصیدند. غیر از پسرخاله که حیران و پا در هوا منتظر بود که یکی بیاید و هلش بدهد و به او یادآوری کند که باید چکار کرد.

برای پسرخاله همه چیز مثل یک خواب گذشت. هنوز هم به دختر رویاهایش فکر میکرد و طرح مه آلودی از صورت خوشایند او همه ی دنیا را پر کرده بود. حتی وقتی که زیر سفره ی عقد نشست در کنار نازی ِ گرد و قلنبه، لای تور و ساتن و پولک و رنگ و لعاب، باز به آن دختر فکر میکرد. نازی بیخبر و راضی، مدام میخندید و با مهمانها خوش و بش میکرد و دستش را زیر بازوی آهنین او چفت کرده بود. پسرخاله اخمو و معذب در لباس تنگ دامادی نشسته و رویش نمیشد به کسی بگوید دستشویی دارد. خوابش می آمد و خمیازه میکشید و چشمهایش را می مالید و خود را میخاراند و احساس خفگی میکرد. دوست داشت آن کراوات پهن نقره ای را از دور گردن خود باز کند و همه ی اتفاقهای این چند ماه را که توی دل و روده اش مانده بود استفراغ کند. شب عروسی اش با نازی بیشتر از همیشه به آن دختر فکر میکرد و او را مقصر میدانست. فکر میکرد اگر او بهش شهامت میداد و اگر خودش بیشتر پافشاری کرده بود، این اتفاقها نمی افتاد. به خاطر هجوم این فکرهای بد و بوی تند هزار عطر مختلف، احساس تهوع داشت. نقلهای رنگی مرتب توی سر و صورتش میپاشید و لای موهایش گیر میکرد و جیغ زنها و صدای دست و آهنگ و طعم آن عسل شیرین که از روی انگشت نازی خورده بود، نزدیک بود خفه اش کند. نازی مرتب سقلمه میزد و یادآوری میکرد که لبخند بزند و فلان فامیل را تحویل بگیرد. اما پسرخاله احساس میکرد کوکش تمام شده است و برای اجرای دستورهای زن قانونی اش هیچ نیرویی ندارد. با خودش گفت:«یه کم دیگه طاقت بیار...» هیچکس او را درک نمکیرد، حتی نازی که آنقدر نزدیکش بود که میتوانست صدای قلب او را بشنود و تماس شانه ی او را روی شانه های لختش احساس کند، فقط فکر میکرد که پسرخاله خسته است و همه چیز درست میشود. بقیه میگفتند چه داماد محجوب و سر به زیری. آنهایی که تیز تر بودند کلافگی او را به حساب این میگذاشتند که به خاطر مسائل زناشویی عصبی است و درست میشود. همه میگفتند :«انشاءالله همه چیز درست میشود.» پدر توی گوشش همین را گفت و مادر تذکر داد که خود را خوشحال تر از این باید نشان داد. پسرخاله سعی کرد و زور زد که قوانین را اجرا کند، اما باید میرفت یک گوشه ای و بالا می آورد تا راحت شود. نمیشد. یک عده دختر و چند تا پسر دورشان حلقه زده بودند و راه فراری نبود. میچرخیدند و از او میخواستند که عروس را ببوسد. پسرخاله فکر کرد کاش زلزله می آمد، کاش سقف خراب میشد و همه چیز همینجا به پایان میرسید. نازی گونه ی پودر زده اش را جلو آورد و پسرخاله آنرا بوسید. همه احساس کردند، یک جای کار به شدت ایراد دارد. اما کسی به روی خود نیاورد. همه جیغ کشیدند و کل زدند و رقصیدند...

    

 


+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 4:57 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

این پست تقدیم به هژیر داریوش

  در یک روز گرفته و ابری « منا» قرار عاشقانه ای در پیش داشت. هنوز لاک ناخنهایش که به رنگ آبی زنگاری بود، خیس و چسبناک میدرخشید و او به آرامی روی آنها فوت میکرد. تا به حال به قرارهای عاشقانه ی زیادی رفته بود؛ اما این یکی خیلی فرق میکرد... موهای خود را با شامپوی هلو شست و کفشهایش را خوب واکس زد. دور دهانش را خط باریک و قهوه ای کشید و پاچه های شلوارش را خوب صاف کرد. از روی شانه به تصویر خود در آینه نگاهی انداخت. چشمهایش را با عشوه نازک کرد و خندید. مدتها تمرین کرده بود که جلوی «هژیر» همینجوری بخندد و هنگامی که راه میرود کپلش را بچرخاند. شبها جلوی آینه مینشست و ابروهایش را لنگه به لنگه میکرد. تیزی ابروی چپش را بالا می انداخت و خیلی کارهای دیگر. دوست پسرهای قبلی، همه شان خیلی معمولی و بی خاصیت بودند . فقط بلد بودند از زیبایی او تعریف کنند و او را به گردش ببرند و به جز این هیچ ویژگی دیگری نداشتند. بعضی از آنها پولدار بودند بعضی موهای قشنگی داشتند و بعضی جکهای خوشمزه ای میگفتند. اما پولدارها همیشه میخواستند با او بخوابند و آنهایی که خوش قیافه بودند خائن از آب در می آمدند و آنهایی که شوخ طبع بودند به تدریج رکیک میشدند و همه ی اینها خیلی زود برای او بی معنی میشد. تا اینکه هژیر را دید... توی سینما وقتی که تنهایی داشت چیپس میخورد و از دیدن جذابیت محمدرضا گلزار قند توی دلش آب میشد، یک مرتبه صندلی بغل دستی اش جیر جیر کرد و کسی توی گوشش به آرامی گفت: « از فیلم خوشت میاد؟ »اول خشکش زد و بدون اینکه برگردد، بی اختیار گفت : «اوهوم» بیشتر از اینکه ترسیده باشد، خوشش آمده بود و عطر مردانه ای هم به دماغش میخورد. صدا دوباره گفت: «از فیلمنامه، کارگردانی یا بازیگری؟» منا کمی برگشت، اما هنوز نمیتوانست او را خوب ببیند. پرسید: «چی؟» « حتماً از گلزار خوشت میاد؟» او دوباره سرش را تکان داد و گفت: «اوهوم.» صاحب صدا باز صندلی اش را به جیر جیر انداخت و گفت: «گذشته از این حرفها...سناریوی این فیلمو من نوشتم.» منا خنده ی کنترل نشده ای کرد که صدای چند تا هیس بلند شد. با تمسخر گفت: « نه بابا؟ » « باور نمیکنی؟ اشکال نداره. فقط خواستم نظر شما رو بدونم.» منا سرش را برگرداند و یک پسر تقریباً جاافتاده را دید که سی و چند ساله بود و با اینکه زیبایی چندانی نداشت، اما اطمینانی که در نگاهش بود آدم را به سمت خود میکشاند. منا دوباره به پرده خیره شد اما حواسش کاملاً پرت شده بود و نتوانست حرفی بزند. سناریست هم ساکت شد اما چند دقیقه بعد زیر لب گفت: «فکر کردم شاید اهل فیلم و سینما و این حرفها باشی... واسه همین...» منا دور دهان خود را پاک کرد. سناریو نویس دوباره تکان کوچکی خورد و پای راستش را روی پای چپ انداخت. منا چیپس را به طرف او گرفت و گفت: «بفرمایید.» و باز به چهره ی خوشایند او نگاه کرد. مرد بدون اینکه چشمان براق خود را از روی پرده ی سینما بردارد گفت: « توی سینما که چیپس نمیخورن دختر خانوم... ولی واسه طرفدارای گلزار خیلیم اشکالی نداره.» سپس پوزخندی زد که منا را خجالت زده کرد. «اسم من هژیره. هژیر ِ داریوش ...» « منم منام..» هژیر پرسید: « منام؟ معنیش چی میشه؟ ... » منا خندید وگفت : « منا.» و با تأکید ادامه داد: « من منا هستم.» «هان... منا...» و هر دو خندیدند. فیلم که تمام شد هژیر اسم خود را که در ستون تیتراژ به سرعت بالا میرفت به منا نشان داد و با هم از سینما بیرون آمدند. نزدیک غروب بود و هژیر او را سوار ماشین خود کرد. وقتی پشت یک ترافیک سنگین مانده بودند نسخه ی دست نویس فیلمنامه را از توی کیفش در آورد و به او نشان داد. چشمهای منا با حیرت روی نوشته ها میدوید که بارها و بارها خط خورده بودند و از نو نوشته شده بودند و همانهایی بودند که چند دقیقه پیش از دهان بازیگرها درآمده بود و این چقدر هیجان انگیز بود...

 هژیر او را در دم در خانه  پیاده کرد و قرار شد دوباره یکدیگر را ببینند. منا میخواست آنروز، یک روز گرم آفتابی باشد تا او بتواند سارافن آبی و سرمه ای خود را بپوشد و جورابهای بیرنگ و کفشهای روباز عروسکی به پا کند... اما سه روز و سه شب تمام باران آمده و زمینها گل شده بودند. حالا هم که یک عالم ابر سیاه، آسمان را پوشانده بود و باد سردی میوزید. منا شنل قرمز خود را پوشید و چکمه به پا کرد و توی آینه دید که خیلی هم بد نیست.

هژیر با کت قهوه ای مخمل کبریتی پشت میز کافه گودو منتظر او بود. از زیر کت، یک پیراهن سبز پوشیده بود که هر سه دکمه اش باز بودند و زنجیر برنجی نازکی روی موهای سیاه و ضخیم سینه اش میدرخشد. برای اولین بار منا او را در روشنایی میدید و احساس کرد که اصلاً قیافه ی زیبایی ندارد. ابروهایش خیلی کلفت و خیلی درهم بودند و چشمهای ریز و براق خروسی و صورت بسیار کشیده و یک دهان گشاد و برجسته که آدم را یاد اسب می انداخت. با این حال نگاه خیره و متفکر، موهای پرپشت و سیاه و آنهمه خونسردی و تسلط به اعمالش بینظر بود. در تمام مدتی که آنها روی صندلیهای لهستانی وپشت  میز دونفره ی کوچکشان، روبروی هم، قهوه و دلستر میخوردند هژیر اشاره ای به زیبایی ناخنهای او نکرد. حتی نپرسید که آیا او دماغش را عمل کرده است یا نه. تا از اینکه منا بگوید « نه» حیرت بکند و بپرسد پس یک دماغ، چطور میتواند اینقدر قلمی و خوش تراش باشد؟ هژیر فقط یکبار او را «خانوم کوچولو» صدا کرد و گفت : «اسمت منا بود. مگه نه؟» انگار که از آن شب توی سینما، تا آنروز، اصلاً به او فکر نکرده است. در حالی که منا هزار بار خاطرات آن شب و حرفهایی که رد و بدل شده بود را مرور کرده  و کلی برای اینکه دلپسند باشد به خودش ور رفته بود. در حالی که هژیر حتی ریش خود را هم نتراشیده و لباسهای معمولی و ساده ای به تن داشت که معلوم میکرد آنها را چندین و چندبار پوشیده است. به قدری با آرامش روی صندلی نشسته و سیگار میکشید که منا از سر و وضع شیک و بوی تازگی لباسها و آرایش تندش خجالت میکشید. زیر نگاههای او سرخ و دستپاچه میشد و شرمندگی اش خیلی بیشتر شد وقتی که فهمید چیزی از فیلم و سینما و تئاتر و هنر نمیداند. وقتی گفت که فیلم تایتانیک را چند بار دیده و آنرا خیلی دوست دارد، هژیر قاه قاه خندید. چند نفر برگشتند و به آنها نگاه کردند. آن وقت او دلش خواست کیف خود را بردارد و فرار بکند؛ اما همانجور نشست. هژیر پرسید : «اشکال نداره. یه روز میبرمت تئاتر خانه ی عروسک» منا باز هم چیزی نفهمید ولی بروز نداد. تنها چیزی که از تئاتر در ذهن داشت تئاتر «داماد دیوانه به خواستگاری میرود» بود که با  یکی از دوست پسرهای سابق  رفته  و کلی هم خندیده بودند. یادش آمد، اواخر نمایش، دوست پسرش توی تاریکی نرمه ی گوش او را بوسیده و گفته بود آیا فردا شب به خانه اش می آید؟ منا در جواب لبخند سردی زده و گفته بود: « ببینیم چی میشه.» و دیگر هرگز جواب تلفنهای او را نداد. وقتی هژیر جعبه ی مارلبروی قرمزش را به طرف او گرفت، به طرز عامیانه ای تعجب خود را بروز داد و گفت: « من که نمیکشم» هژیر خنده ی کوتاهی سر داد: «چه خانوم کوچولوی مرتبی.» منا باز هم خجالت کشید و دید  دود سیگار، کافه را برداشته است. زیر آرنجش، رومیزی  رنگ و رو رفته و چهار خانه ای انداخته بودند و موسیقی های عجیب و غریبی پخش میشد. دخترها و پسرها بدون اینکه خجالت بکشند سیگارهای خود را با کبریت روشن میکردند... و انگار دنیای تازه ای در مقابل او گشوده شده بود.

دو ماه و چند روز گذشت و تولد منا فرا رسید. وقتی که دوباره در همان کافه و پشت همان میز و صندلی نشستند، او متوجه شد که این طولانی ترین رابطه ی دوستانه ای است که با پسری داشته است و از این که هنوز هم مشتاق دیدن هژیر بود خوشش آمد، اما به او چیزی نگفت. حتی نگفت که برای اولین بار عاشق شده است. از میان آنهمه پسر خوش تیپ و مایه داری که دور و برش پلکیده بودند  او عاشق یک اسب نر سیاه شده است که توی دشتها برای خودش لگد می اندازد و حساب هیچ چیز را نمیکند. یک مرد کمابیش ژولیده و خودرأی و مستقل که منا احساس میکرد جای بچه ی اوست. میخواست بگوید که عاشقش است اما ترسید که هژیر به او بخندد و صبر کرد که وقت مناسبی برسد. هژیر یک کتاب به او هدیه داد که حتی زحمت کادو کردن آنرا به خود نداده بود. فقط صفحه ی اول آنرا سرسری امضا کرده و نوشته بود: « تقدیم به خانوم کوچولوی صورتی.» منا تا این جمله ی کوتاه را خواند خندید. هژیر هم خنده اش گرفت. منا پرسید: «صورتی؟» و هژیر شانه اش را بالا انداخت و به سادگی گفت:« تولدت مبارک». کیک خامه ای کوچکی را آوردند که روی آن یک شمع آبی و سفید روشن بود. منا صورتش را به شعله ی رقصان شمع نزدیک کرد تا چشمانش بدرخشد و از حرارت آن خوشش آمد. سرش از بوی سیگار سنگین شده  و همه چیز مثل یک خواب به نظر می آمد. به هژیر نگاه کرد که سر بزرگش توی ورقهای فیلمنامه ای دیگر خم شده  و الیاف بلند و آویخته ی مو روی صورتش آونگ میزد. شمع را فوت کرد و گفت: «هژیر.»  یک جوری  نام او را گفت که هژیر ناگهان سر بلند کرد و گفت: «چیه؟» انگار برای یکبار هم که شده آرامش او به هم ریخته بود و حتی انگار خودش هم از صدای خودش ترسیده باشد کمی جا خورد. گفت : « من...» خواست بگوید: «دوستت دارم...» اما فکر کرد که آدم میتواند پدر و مادرش و خواهرش را هم دوست داشته باشد. میتواند یک دوست دوران دانشگاه را هم دوست داشته باشد. میتواند یک سگ پاکوتاه پشمالو را هم دوست داشته باشد. میتواند یک جوجه مرغ رنگ شده ی چُرتی را هم دوست داشته باشد. هژیر را جور دیگری دوست داشت که با بقیه ی دوست داشتنها فرق میکرد. تا به حال کسی را با این کیفیت دوست نداشته بود. انتظار و کنجکاوی توی چشمهای هژیر داشت سر میرفت. منا تا به حال ندیده بود که هژیر اینقدر با دقت نگاهش کند. گفت: «من عاشقت شدم.»

هژیر روی صندلی راست نشست و برقی از شادی و ترحم توی چشمهایش آمد. وقتی شبنمهای یخ زده ای را که روی گونه های ی منا نشسته بود دید، لبخندش را تمام کرد و گفت: «باشه. حالا چرا گریه میکنی دختر کوچولو؟» و اشکهای او را پاک کرد.

منا کتابی را که از هژیر هدیه گرفته بود را بارها خواند و چند بار دیگر با او به تئاتر رفت. حالا دیگر میدانست که هنریک ایبسن کیست و نمایش واقعی چیست. سیگارهای نصفه ی هژیر را میگرفت و بدون اینکه دیگر سرفه اش بگیرد به آنها پک میزد و به شوخی میگفت: « اینطوری تو رو میبوسم.» بعضی وقتها که به خانه ی کوچک و در هم ریخته ی او میرفت، موکتهای سبز و کثیفش را جارو میکشید، پرده هایش را کنار میزد، زیرسیگاری اش را خالی میکرد و گل مریم میگرفت و توی گلدانی پر از آب، روی میز کار هژیر میگذاشت و میدید که او سرش را از روی دفترش بلند نمیکند و بدون لحظه ای مکث با دستان جوهری اش فقط مینویسد و مینویسد یا گوشه ی دشکش دراز کشیده و کتاب و مجله میخواند. منا بریده ی روزنامه هایی را که در مورد فیلمنامه های او نوشته بودند را توی کمدش نگه میداشت و خیلی خوشش می آمد که به همه بگوید با هژیر داریوش دوست است. با او قهوه خورده است، با او قدم زده است، با او به تئاتر و سینما رفته است، کت او را پوشیده و در آغوشش قرار گرفته است و به چشمهایش نگاه کرده است و دستهای جوهری اش را بارها بوسیده است. دوست داشت بگوید حتی وقتی که او بدون اطلاع قبلی به خارج رفت، باز هم با خاطره اش خوش است و با عکس و یادداشت آخرش زندگی میکند. یادداشتی که روی در ِ خانه ی خالی از اسباب و اثاثیه اش چسبانیده و رفته بود. با این جمله ی کوتاه و با همان خط بی دقت:

 

«من رفتم فرانسه. به امید دیدار خانوم کوچولوی صورتی».

  


+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/05ساعت 7:22 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

میخواهم به تک تک درختهای چنار باغچه و همه ی چنارهای بلند خیابان تعظیم کنم. میخواهم همه ی برگهایی که از آنها میریزند را جمع کنم. شاید به خاطر همین چیزها بود که نتوانستم از اینجا بروم و همینطوری چهار دست و پا مانده ام. اینجا توی این خانه ی بزرگ که صدای دریده ی کلاغها در حیاطش به ابدیت میپیوندد و آن خیابان خیلی بزرگ که شلوار آدمها هنگام پریدن از روی جویهاش جر میخورد و این شهر بیش از حد بزرگ، که شبها توی آسمانش ستاره ندارد. شب که از راه میرسد، همه ی ستاره ها دانه دانه یا مشت مشت از آسمان روی زمین میریزند. و انگار خدا لحاف شب را تکانده باشد.

بعضی داشته هایی که قبلاً مال من بودند، حالا تبدیل به نداشته ها شده اند. رنگ مه به خود گرفته اند، تبدیل به هیچ شده اند و البته بعضی هاشان هم رنگ خاطره دارند. آنها توی کمد یا زیر فرش یا توی خاک گلدان، زندگی میکنند. یا توی ذهن من خاک میخورند و گاهی هم میچرخند.

یک روزی من توی خانه ام «ماه» داشتم و حالا دیگر ندارم. مثل خیلی چیزها که یک زمانی داشتم و حالا دیگر نیستند. سه تا بچه. یک سگ با پاهای سیاه کشیده و گوشهای تیز . یک طوطی با پرهای سبز و دم بلند و منقار قرمز و یک طوق آبی دور گردنش.

یک روز که میخواستم آبگرمکن را به زیرزمین ببرم، کمرم گرفت و دیگر راست نشد.حالا انگار همیشه در حال تعظیم هستم و بیشتر به «او». به ماه و خاطره اش. از همان روز بود که دیگر جوانی ام نیز مثل یک قطره آب، بخار شد و به هوا رفت. مثل یک پرنده از لب دیوار پرید و ناپدید شد. حالا همانطور دولا مانده ام و جوانی هم ندارم ، با اینکه فقط چهل و هفت سالم است، نه بیشتر. اما زنم مرده ، یکی از دندانهای خرگوشی نوه ام توی لثه اش نیش زده و دندان نیش من لق شده است. گاهی فکر میکنم صد سال را شیرین دارم و آنقدر روی این قالیچه ی دستباف آلبوم ورق میزنم که یا خوابم میبرد و یا نفسم میگیرد. در اینجور مواقع دستم را به پایه ی مبل میگیرم و بلند میشوم. خودم را روی دیوارها می اندازم و نفس نفس زنان به تخت میرسم. تالاپ روی فنرهای شکسته پهن میشوم و مثل قایقی که سرنشینش توی آب پریده باشد، بعد از چند تا تکان، همه چیز ثابت میشود و انگار در دمای زیر صفر درجه ، یخ میزند و سکوت مرگبار ، جیغ میکشد و خودش، خودش را میشکند.

 

یک روزهایی بود که همه چیز در تب و تاب جوانی ما میگداخت. حتی شبهای زمستان نیز شبهای آرام و خنکی نبود و ما داغ داغ نفس میکشیدیم. انگار چیزی توی سینه مان شعله میزد و خوابهایمان از کابوس بلوغ آشفته و درهم میشد. و عشق. که وقتی می آمد، دیگر کاری نمیشد کرد. آمده بود و گرد هوس را مثل ذراتی خوش بو و نامرئی در هوا پخش میکرد. آن وقت هوا و هوس یکی میشد و نمیشد نفس نکشید.

از مدرسه که تعطیل شدم، به خانه نرفتم و توی خیابانها ول گشتم. شب که کلید انداختم و در را به آرامی بستم، ماه را برای اولین بار آنجا دیدم. گوشه ی حیاط ، روی تاب آهنی. زیر بارش آرام برف به جلو و عقب میرفت. قلابهای روغن نخورده ی تاب جیر جیر میکرد و صورت او در عمق تاریکی حیاط یک جوری میدرخشید که هم خیلی ترسیدم هم دلم فرو ریخت. ریشه های بلند روسری ترکمنی اش میرقصیدند. دستهای کوچکش را قلاب کرده بود و به من نگاه میکرد. یا شاید هم نگاه نمیکرد. پولکهای لباسش مثل فلسهای ماهی ِ حوض برق میزدند. بعدها فهمیدم او دختر ِ پسر عمه ی پدرم است که با خاله و شوهرخاله اش از آذربایجان به خانه ی ما آمده بودند. اما آن لحظه چنان زیبا و غریب و دور از ذهن بود و چنان خیالی، که انگار با یکی از دانه های برف از آسمان به زمین فرود آمده باشد. صورت گِردش یک نوری داشت که انگار خودِ خودِ ماه است. بعدها شوخی شوخی به او گفتم که آن شب طاقت منتظر ماندن پشت ابرها را نیاورده بود.   

اسمش ماه بود و گاهی ماهی یا ماهک صدایش میکردند. صورتش همان رنگ ِ پریده ی مهتاب را داشت با همان گردی گونه ها و پیشانی محدب و چند تا جای آبله از بچگی ، همینطور یک خال سیاه و تند کنار ابرو. همیشه موهای سیاهش را از فرق دو تکه میکرد و مثل تارهای بلند و صاف ابریشم روی شانه میریخت. دستهای ماه، نرم و گوشتالو و سفید و سرد بود. همیشه روی پیشانی مدورش عرق سرد مینشست اما گردن و سینه اش مثل کوره داغ و ملتهب بودند. اشکهای او مثل دانه های درشت و براق جیوه ، میغلتیدند و میریختند. و لبهای داغش، مثل لبهای ماهی روی آب تکان میخورد. همیشه نیمه باز و همیشه سرخ.

آن شب برفی از ماه بهمن، روبروی ماه ایستاده بودم و سعی میکردم زانوهایم نلرزد و باز بیشتر سعی کردم تا لرزش دستهایم را کنترل کنم. سعی کردم تند تند و عصبی پلک نزنم، چون میدانستم که خیلی زشت و مضحک خواهم شد و باز سعی کردم که قفل دندانهایم را باز کنم. دست راستم را لای کاپشنم بردم و انگشتهایم را به سمت چپ سینه ام کشیدم. میخواستم قلبم را پیدا کنم و آنرا توی مشتم نگه دارم تا اینطور نتپد. وقتی سلام کردم ، او بلافاصله جواب داد. اما صدایش خیلی زمینی بود و خیلی عادی. حتی کمی نخراشیده و غیرزنانه. مثل صدای زنگ ساعت، که خواب سنگین دم صبح را خراب میکند. بعدها نقصهای دیگری در او دیدم که نمیگذاشت برایم ماه کامل باشد. مثلاً اینکه یک فین فین مداوم با او بود و برنج از دور دهانش میریخت، بوی عادت ماهانه اش حالم را به هم میزد. اما یاد گرفتم که ماه نصفه هم قشنگ است و تازه او هم هیچ وقت بوی گند پاهای مرا به رویم نیاورد و خارهای سبیل مرا که توی پوستش میرفت تحمل میکرد. خرناسه های مرا میشنید و بدخواب میشد بدون اینکه بیدارم کند. گاهی خودم از صدای ضربه ی دستم که شبها توی خواب، بی هوا به سر و صورتش میخورد بیدار میشدم. اما او خودش را به خواب میزد و هر روز صبح موهایی که از سرم به بالش چسبیده بود را جمع میکرد و هجوم خلوتی را بر سر من با تحملی عجیب نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.  

 

به پهلو غلتیدم و چشمهایم را بستم. صدایش را شنیدم ، با همان زنگ خاص، که میگفت: «بهمن. برات دوغ آوردم.» صدای قطعه های یخ می آمد که به جداره ی کاسه میخورد. چیزی یا کسی در گوشم گفت:«اگر گردنتو صد و هشتاد درجه بچرخونی دوباره اونو خواهی دید، فقط به شرطی که چشمات بسته باشه».

و درست میگفت. با چشمهای بسته دیدمش که بالای سرم ایستاده بود. سینه هاش بالا و پایین میرفت و خس خس میکرد. سه تا بچه شیر داده بود و بزرگشان کرده بود، غبغب مختصری هم در آورده بود، اما هنوز کمر باریکی داشت. هنوز گونه هایش سفت و پر بودند و صورتش هنوز هم مثل ماه تمام...

چشمهایم را که باز کردم ماه رفت. انگار که فقط میتوانست در تاریکی غلیظ پشت پلکهایم باشد و انگار که با باز شدن چشمهایم روز میشد و او باید میرفت. گفتم «کجایی تو؟... ماه؟... ماهک؟... ماهی؟...عزیزم؟» گاهی میرفت توی کمد دیواری بزرگه، لای لباسها قایم میشد و لباسها که اکثراً کت و شلوارهای من بودند بوی عطرش را میگرفتند. اگر ساعتها هم نمیرفتم دنبال او، اگر پیدایش نمیکردم و اگر بغلش نمیکردم تا بیرون بیاید، همانجا می ماند و جیک نمیزد. زانوهایش را بغل میکرد و با لبخندی شیطنت آمیز منتظر می ماند. اگر پیدایش نمیکردم گریه میکرد و دیگر از پشت لباسها بیرون نمی آمد. میدانستم این یک جور امتحان است برای اینکه بداند چقدر دوستش دارم. میخواستم بلند شوم و در کمد را باز کنم. تا دستهایش را دور گردنم حلقه کند، بعد مثل ماهی لیز بخورد و فرار بکند. وقتی میخواستی او را بگیری مثل خرگوش از روی مبلها میپرید. مادرم میگفت: «این دختره انگار خنگه ها...» پدرم هم میگفت: «حیا نداره. نگاش کن چطور رفته تو حوض داره شلپ شلپ میکنه.» گفتم: «من اینو میخوام. فقط اینو.»

 

کمرم گرفته بود اما نیمخیز شدم که بروم و از توی کمد درش بیارم و بگیرمش. اما دوباره دهانی بیخ گوشم قرار گرفت و به آرامی گفت: «پشت ابر رفت. غروب کرد... تموم شد. مرد. ماه دیگه نیست.» دستم را توی هوا پراندم و چیزی را توی هوا چنگ زدم. گفتم: « برو گم شو لعنتی. مگه میشه ماه نباشه؟زندگی بدون ماه ممکن نیست...» غلت خوردم و گوشه ی بالش را گاز گرفتم و خودم را سفت کردم و چشمهایم را روی هم فشار دادم و دوباره او را دیدم. گوشه ی تخت به عادت دیرینه گلوله شده و زانوهایش را توی شکمش جمع کرده بود.دستها را به حالت ضرب دری توی سینه اش گرفته و با دهان نیمه باز خوابیده بود.خس خسی آرام از ته سینه اش به گوش میرسید. چند تا دسته ی سیاه مو توی صورت ماه افتاده و سفیدی صورت او را جوهری میکرد. مادربزرگ شب عروسی سینه ریزی سنگین و طلایی را به گردنش آویخت و گفت: «نیگاش کن. مثل عروسک می مونه. انگار از فرنگ اومده.» لبهای او را سرخ کرده بودند و موهای پر کلاغی اش را بالای سرش مثل توپ کوچکی جمع کرده و گذاشته بودند تا چند تا پر سیاه زلف ِ او توی صورت شیری اش بریزد.

ملافه را از رویش برداشتم و گفتم: «اینهاش. ببینش... کوری؟ ماه اینجا خوابیده. داره نفس میکشه. کری؟نمیشنوی تنگی نفس داره؟ نمیشنوی سینه ش خس و خس میکنه؟ پس هنوز زنده ست. هنوز یه کم دیگه مونده که بمیره.» دیگر صدایی به گوش نرسید. وقتی چشمهایم را باز کردم ، تخت خالی بود و حتی جای تن ماه هم روی ملافه ها به چشم نمیخورد. دیگر سینه اش خس خس نمیکرد. کاسه ی سفالی آبی رنگ ِدوغ هم، کنار تخت بود و لعابش نور ماه را برمیگرداند. به جای دوغ و نعناع و تکه های درخشان یخ، یک مگس نیمه جان توی آن، میان نیم بندانگشت گرد و غبار، وول وول میزد و وز وز های آخرش را میکرد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 1:34 قبل از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

روی فرش دراز کشیده بودم و به گچ بری های دور سقف نگاه میکردم. این فرش را دوست داشتم به خاطر حاشیه اش که مخلوطی از لاکی و سرمه ای بود و گلهای ریز و پرزهای بلندی که داشت . چند جای آن نخ نما شده بود و درست قد خودم بود... بچه که بودم میگفتم این قالیچه ی پرنده است و خودم و عروسکهایم رویش مینشستیم و پرواز میکردیم. مادر میخواست آن را رد کند اما من نگذاشتم و آنقدر بهش چشم دوختم که موفق شدم آنرا به خانه ی فرشاد بیاورم. و اوایل ازدواج آنقدر همدیگر را دوست داشتیم که او اجازه داد آن را وسط اتاق مهمانها پهن کنیم. وقتی برای اولین بار با هم صحبت کردیم روی همین فرش نشسته بودیم و همه ی اولین ها بین ما روی همین فرش اتفاق افتاد... اولین غذا خوردن، اولین بوسه، اولین خوابیدن و حتی اولین جدل. آن شب ، وقتی چشمهایش بر افروخته شد و دهانش را باز کرد که داد بزند ، جلوی دهانش را گرفتم. مثل بادکنکی شده بود که یکهو بادش را خالی کرده باشند. گیج و گنگ به من نگاه میکرد. دستش را گرفتم و او را تا روی قالی آوردم و گفتم: «حالا داد بزن.» وقتی روی فرش قرار گرفتیم تنها اتفاقی که افتاد خنده ای بلند و طولانی بود و اولین آشتی نیز به سرعت اتفاق افتاد. روی فرش پهن شد و از خنده به خود میپیچید و مرا «دیوانه ی نمونه» میخواند.

وقتی که فرشاد از سر کار آمد من روی فرش دراز کشیده بودم و به گچ بری های دور چراغ نگاه میکردم. آمد بالای سرم ایستاد و گفت که سرش درد میکند. گفتم : «مرغ همسایه ی ما... »حرفم را قطع کرد و گفت: «آره. مرغ همسایه ی شما اینطوری شد و...» سپس با هم گفتیم «مرد...» اما دیگر هیچ کدام نخندیدیم. اولین بار روی همین فرش ایستاده بودیم که دست روی قلبش گذاشت و گفت:« قفسه ی سینه م درد میکنه...» انتظار داشت بند دلم پاره شود و قربان صدقه اش بروم. ولی گفتم: «مرغ همسایه ی ما اینطوری شد، مرد.» اول بدش آمد ولی بعد خوشش آمد و دیگر هم قلبش درد نگرفت.از آن به بعد هر وقت هر کدام از ما جایی از بدنش درد میگرفت همین جمله را میگفتیم و دردمان از بین میرفت.

گفت: « باز با موهای خیس خوابیدی اینجا؟» پوزخندی زد و کتش را روی صندلی انداخت. جنون با موهای خیس خوابیدن روی این فرش از سالها پیش با من بود. تارهای بلند و خیس به هم چسبیده ام ، کرکهای فرش را به خود میگرفت و فکر میکردم با هم یکی شده ایم. چند بار فرشاد هم ترغیب شد این کار را بکند. یعنی از حمام که در آمد یکراست آمد و به پشت خوابید و پس کله اش پر از کرک شد. موهای ریز فرش در رنگهای قرمز و سرمه ای ، سفید و سیاه ، لابلای موهای فندقی اش را پر کرده بود. حتی یکبار دمر خوابید و ریشهای بورش نیز آغشته به این رنگها شد و من به او گفتم خیلی خوشگل شده است.

فرشاد یک نقاش درس نخوانده بود. رنگها را به طور غریزی میشناخت و همه ی هنرش این بود که با پیچیده ترین خطوط منحنی، نقشهای اسلیمی زیبایی خلق کند. اولین کادوی او به من نقشه ی فرشی بود که قرار شد سفارش بافت آنرا بدهیم که با مردن اولین و آخرین بچه که اسمش «لاله» بود همه چیز از کله مان پرید. همه اش تقصیر من بود که گفتم باید لاله روی این فرش به دنیا بیاید. به همان روش قدیمی ، که یک قابله می آوردند بالای سر زائو و مرد پریشان حواس، پشت پرده منتظر باز شدن راه تنفس بچه اش میشد و از گریه ی او میخندید. شاید لاله هر جای دیگری هم که به دنیا می آمد می مرد. ولی مردن او روی این فرش ، روح فرشاد را آزرده و عاصی کرد. حالش از این قالیچه ی پرنده ی مستطیل شکل به هم میخورد که با ریشه های بید زده و گلهای ریز و پرزهای بلندش که گله گله نخ نما شده بود، وسط خانه خودش را توی چشمهای ما فرو میکرد و کسی نمی آمد آنرا جمع کند و نابودش کند. یک بار میخواست همه ی عروسکهای بلا استفاده و جغجغه ها و پستونکها و جورابهای کوچک لاله را توی این فرش بقچه کند و یکجا با هم به آتش بکشد. وقتی که من به او اجازه ندادم از من هم بدش آمد. حرفهای زشتی زد که طنینش تا مدتها لاله های گوشم را مثل اسید میخورد. تا مدتها غیبش زد و بعد از یک ماه وقتی برگشت  از حرفهایی که زده بود پشیمان بود. مخصوصاً وقتی که دید من هم چشمهایم از گریه قلنبه شده است و استخوان ترقوه ام بیرون زده است. یک غروب خانه خراب کن، که دلم بدجوری گرفته بود. از تراس با کوهی از لباسهای شسته شده،  به اتاق آمده بودم و حضور کسی را در خانه احساس کردم. لباسها جلوی پایم پخش شد و دیدم فرشاد آنجاست. ریشهایش بلندتر و خودش لاغرتر شده بود و چشمهایش دیگر مثل دو تنگ عسل درخشان نبودند و بعد از آن روز سیگار از انگشتهایش جدا نمیشد. به دیوار تکیه داده بود و نگاه سنگینش را از رویم بر نمیداشت. نگاهی پر از تاریکترین لحظه هایی که یک مرد میتوانست داشته باشد. دلم برایش سوخت ولی دلم برای خودم بیشتر میسوخت . تا مدتها با هم حرف نمیزدیم تا بالاخره مرور زمان کار خودش را کرد. هر دو عادت کردیم که باید اینطوری میشده است و چاره ای نیست.

از روی فرش بلند شدم و رفتم به آشپزخانه تا شام بیاورم.زیر چشمی او را میپاییدم که سعی میکرد پا روی این فرش به قول خودش نحس نگذارد. هنوز بعد از دو سال از آن ضربه گیج بود و صدای بچه که از حیاط همسایه می آمد، مثل مرغ پر کنده دور اتاق میگشت و زیر لب با خودش حرف میزند و یک جوری فیلتر سیگار را میمکید که انگار آخرین پکش است. خودش بارها گفته بود «کسی چه میداند» بچه آنقدر ضعیف بود و آنقدر زود به دنیا آمده بود که ماما هم میگفت توی بیمارستان هم زنده نمی ماند و به فرشاد یواشکی گفت :«زنت هم داشت میرفت اون دنیا. فقط کار خدا بود که ماند.» و بعد هم گفت : «برو کلاهتو بنداز هوا.» و مرگ از روی سر من گذشته بود.

در معامله ای خاموش فرش اجازه داشت توی خانه پهن باشد، به شرطی که دیگر روی آن غذا نخوریم و به شرطی که وقتی که عید میشود آنجا همدیگر را نبوسیم و وقتی مهمان می آید آنرا برداریم و دیگر هیچ وقت دشکمان را آنجا پهن نکنیم. حتی فرشاد میخواست فرشی را که اول اسم خودش بود جمع کند و میگفت از این اسم لعنتی، همان «آد» هم زیادش است و حالا این بماند که اسم من هم «فرشته»  بود و شاید روش نمیشد به من هم بگوید : « ته »  

 

 


+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 5:7 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 
مراسم خوبی بود. و پنج شنبه ۲۴ بهمن در منزل جهانگیر هدایت برگزار شد. از بین ۱۰ داستان باقی مانده داستان «مرده کشی» موفق به دریافت تندیس صادق هدایت شد. ۳ داستان دیگر که «پیر» (داستان من) هم یکی از این سه داستان بود به طور مشترک دوم شدند.

شرح اتفاقات هفتمین فراخوان ادبی صادق هدایت را از طرق این لینک بخوان:

http://isna.ir/Isna/NewsView.aspx?ID=News-1289395&Lang=P


+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 8:50 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی 
 

 

اینبار داستانی در کار نیست. تشکر است از دوستانی که همیشه با من بودند و اینکه:

 

http://www.sadeghhedayat.com/article.aspx?id=7

 

اگر به فینال رسیدم خبرشو میدم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 11:47 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی 

از سالها پیش به این طرف، باغ تغییرات زیادی کرده بود. باغبانهای زیادی آمده بودند و خانه ی کوچک چوبی، هزار بار فرو ریخت و از نو بنا شد. حتی ریشه ی درخت پرتقال به سرمای وحشتناک آن سال، خشکید و کمر چند تا درخت به تیشه و ارّه شکست. گلها که عمرشان کوتاهتر از فصلها بود و برگها که به همین فصلها رنگ میباختند .ابرها هر لحظه به شکلی بودند و همه چیز... آسمان،  زمین و حتی کوهها جابجا شده بودند؛ اما درخت کاج ، سالها راست ایستاده بود و سهم او از تغییرات باغ و دنیا، بادی بود که در شبکه ی پیچیده ی برگهای سبزش میوزید. طوفان که می آمد همه ی دنیا را جارو میکرد و با خود میبرد به جز درخت کاج که نه خم میشد و نه میشکست. همانطور ایستاده، به باد میخندید.

و او درست در مرکز این باغ ، تک درخت کاج بود و «باغبان» را وا میداشت، هر لحظه بیشتر او را دوست داشته باشد. باغبان به زخمهای کهنه و عمیق تبر نگاه میکرد، که تنه ی درخت را به سختی شکافته بودند و به آنها دست میکشید و نمیفهمید چرا و از کجا پدید آمده اند. به دست چه کسی یا چه کسانی... هرچند که این زخمها مرهمی نداشتند و کاری از دست کسی ساخته نبود. تنها در مقابل سکوت دیرینه ی درخت، باغبان دیوانه و مستأصل ،دستهایش را دور تنه ی او حلقه میکرد و به صدای روحش گوش میداد و احساس گنگی بهش میگفت درخت خواهد فهمید که باغبان تا چه اندازه به حضور او در این باغ محتاج است. آنقدر که گیاهان دیگر به رسیدگی باغبان احتیاج داشتند، درخت کاج بی نیاز و آزاد نفس میکشید. آنقدر باران می آمد که آبیاری باغبان بیهوده باشد و آنقدر علفهای هرز در مقابلش بی معنی بودند که هرس کردن یا هرس نکردنشان فرقی نداشته باشد. اما باغبان دوست داشت علفهای هرز را بچیند و با اینکه دست کوچک بچه های شرور به شاخه هایش نمیرسید، باغبان آنها را میراند و اگر ظهر تابستانی بود که طاقت را طاق میکرد، برای او ،سایه درخت کاج از درخت چنار و بید مجنون و افراء ، هم بلندتر بود و هم خنک تر و هم عطرآگین تر.  

در آن شب طولانی، که ریشه های محکم درخت، طاقت خستگی هزاران ساله اش را نداشتند، همه ی روزنه های روح خود را به صدایی سپرده بود که باد ، از دورها می آورد و آن صدایی بود که کاج احساس میکرد همین حالا از جا کنده خواهد شد. یک نفر، در جایی داشت پیانو میزد و همان آهنگ را مینواخت که سالها قبل، شبی با شنیدنش او لرزید و هر وقت دیگر هم که میشنید به لرزه می افتاد، حتی اکنون که یک درخت بود . میلیونها سال دیگر، اگر کوه بزرگی هم بود میلرزید و فریاد میکشید... مثل آن زمان بسیار دور که به جای این شاخه های زمخت و بیشمار، دستهایی شبیه دستهای باغبان بر تنه اش داشت. دستهایش آنقدر قوی بودند که میتوانستند خرد کنند و آنقدر مهربان که در آغوش بگیرند... حالا تپش نامحسوسی زیر پوسته اش احساس میکرد که به احتمال زیاد ته مانده ی همان قلب آدمیزادی اش بود... و باز شاخه هایش تکان خوردند. چند تا میوه سنگین، جدا شد و روی زمین افتاد. خواب سبک گربه ای که بالای دیوار کز کرده بود آشفته شد و درخت خود را بیشتر در دستهای باد رها کرد. برگهایش به خش خش افتادند؛ مثل شبی که او در پایان قطعه ی موسیقی، چند بار دست زد و دیگر نتوانست احساس عجیب خود را به آن دستهای زیبا و چتری های حلقه حلقه که در هنگام نواختن پیانو، روی پیشانی دختر تکان میخورد، فراموش کند و چقدر دستهای دختر زیبا بود . انگشتهای نازکش کلیدهای پیانو را با چشمهای بسته هم میشناخت و چنان نرم رویشان میلغزید که انگار موجها می آمدند و میرفتند. حالا وقتی به زخمهای روی تنه اش نگاه میکرد میفهمید که زیبا ترین چیزها بی رحم ترین هستند. انگار حلقه ی آن موهای قشنگ هنوز هم گردنش را فشار میداد و سیلاب حرفهای تلخ و گزنده ای که از لبهای او در آمده بود، خاطره ی خوب بوسه های عاشقانه را میشست و میبرد.         

نور کم فروغی از اتاق باغبان در انتهای باغ پیدا بود و درخت میخواست او را صدا کند و بگوید تبرش را بیاورد و ریشه های او را قطع کند تا شاید از شر خاطراتش رها شود. اما میدانست که این خاطرات هرگز او را رها نمیکنند. چند لحظه گذشت و در اتاقک باز شد. انگار باغبان فریاد او را شنیده باشد آمد، بدون اینکه در دستانش چیزی باشد، آنها را از زور سرمای سیاه زمستان در جیب فرو برده بود و چنان دندانهایش به هم میخورد که حتی درخت هم دید. هر دو انگار در حال عجیبی بودند و غوطه ور در دنیای دیگری. درخت و انسان و خدا ، معنی و مفهومی نداشت و پنجه های یک نفر همچنان روی کلیدهای پیانو  فرود می آمد و صدای خاطرات درخت، سوار باد این طرف و آن طرف میرفت... روح باغبان با روح درخت یکی میشد و مردی را میدید که شبیه یک درخت مغرور است. برگهایش در زمستان هم سبز است و روی تنش جای چند خراش تازه مانده است . سایه ی گسترده ی او بدون اینکه کسی را در بر بگیرد روی یک خانه ی خالی و  صندلی خالی ِ  یک پیانوی خاک گرفته افتاده است... باغبان میدید که هر یک از میوه های او شبیه هزار درد هستند. چند تا از آنها را که میتوانست بچیند، برداشت و توی سبدش گذاشت و به اتاقکش رفت...  

 


+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 5:24 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

خیابان

یک شب کاملاً مذهبی بود. از آن دسته شبهایی که، ولوله ای میان زن و مرد می افتاد... و همایون سیمهای گیتارش را پاره کرد . جورابهای سفید و پیراهن سیاه دکمه دار پوشید تا به مسجد برود. از آسمان سیاه شب، برف یکپارچه و درشتی میبارید. میشد دانه هایش را شمرد و نمیشد چشم از منظره ی ریزش برف ، زیر نور چراغهای کامیونی که گوشه ی خیابان به آرامی می غرید برداشت... کسی نمیدانست چرا هنگام بارش برف، کوچه در سکوتی وهم انگیز فرو میرفت و سگ نگهبان کارخانه روغن نباتی زوزه ی گرگی میکشید. همایون میخواست بر ترس و دلهره ی  ناشناخته ای که بر روحش چیره شده بود غلبه کند. دستهایش را توی جیبهای  کاپشن مشت کرد و برای اینکه دندانهایش به هم نخورد ، تصمیم گرفت سوت بزند. تنها آهنگی که به ذهنش رسید را بازسازی کرد : «اگه یه روز بری سفر... بری ز پیشم بیخبر...» اولین آهنگی بود که در مجالس و شب نشینی های دوستانه و حتی وقتهای تنهایی، برای خودش مینواخت . بخار سفیدی همراه با بازدم سوت از دهان او در می آمد . زن همسایه كه تا حدودی فاحشه بود ، از دور نمایان شد و قدمهایش سبک و نرم ، روی اولین لایه های درخشان برف فرود می آمد... به خاطر این قدمهای راهبه مانند و متفاوت از قدمهای سنگین و پرسروصدای همیشگی زن، همایون شک کرد که واقعاً او باشد. زنی که هیچ مردی از کنارش بی نصیب عبور نمیکرد. او بوی عطر و لبخند مهیجش را سخاوتمندانه میبخشید. وقتی از کنار یکدیگر رد میشدند، زن طبق معمول نگاهی به او انداخت. همایون میخواست روی او درنگ کند و برق نگین دندانهای نیش او و نگاه دریده و غمازش را بدزدد. اما چشمهای زن مثل نگاه گربه ی خشمگینی بود که میخواست از بچه هایش دفاع کند... نور موتوری که به سرعت میگذشت، برای لحظه ای چهره اش را نورانی کرد. همایون دید لبهای او رنگ طبیعی دارد و آرایش چشمهایش طوری شره کرده و رد سیاهی برجای گذاشته بود، انگار که گریه ی مفصلی کرده باشد. دوباره سوت زدن را از سرگرفت و خواست خاطره ی آن نگاه گزنده را از خود دور کند. سایه ی سیاه و بزرگی روی دیوار افتاد و صدایی از پشت سر گفت: «یه امشبو مطربی نفرمایید اخوی.» مرد غول پیکری از کنار او عبور کرد که در یک پالتوی گشاد از پشت شبیه یک کوه بود. همایون باز به یاد آورد امشب، آن شب است. لبهایش روی هم افتاد و یخ زد. احساس کرد دیگر نمیتواند فکش را تکان بدهد و بیشتر گردن در شانه فرو برد و راهش را از کنار دیوار ادامه داد.

مسجد

صدای مویه و گریه و دعا می آمد... همایون از پله های مسجد با احتیاط بالا رفت. پاهایش چندین بار روی برفهای چرک و لگدکوب شده ی روی پلکان لغزید. دستش را به دیوار گرفت تا تعادل خود را از دست ندهد. کفشهای خود را در آورد و هنگام گذر از درگاه ، گرمای رخوت ناکی بر سردی تنش هجوم آورد و دستهای بیحسش به مور مور خوشایندی افتاد. بوی تند و شیرین گلاب، بوی نفسگیر جوراب و بوی مغشوشی از نفس آدمیزاد می آمد. بی توجه به جمعیت که دسته جمعی مشغول دعا و گریه بودند راهی باز کرد و کنار یک ستون سنگی نشست. بدون اینکه مهر و کتاب دعا بردارد، چهارزانو شد و به کلمه ی سبز و درشت «الله» که بالای محراب قاب گرفته شده بود، خیره نگاه کرد و برای مدتی نمیدانست چه بگوید. بالاخره بدون اینکه دهانش تکان بخورد گفت : «سلام» و باز مکثی کرد و دنبال کلمه ی مناسبی برای آغاز گفتگو گشت. مثل مواقعی که میخواست برای اولین بار، با دختری سر آشنایی را باز کند و نمیدانست چگونه کلمات نخستین دوستی را بچیند. و هر شروعی برای او طاقت فرسا و سنگین بود. حتی شروع «نواختن گیتار»... گفت: «خوبین؟» خنده اش گرفته بود . میدانست که خدا یک نفر است و این جمع بستن در نظر عامه نوعی شرک محسوب میشود . با این حال اهمیتی نداد و به نظر میرسید باید جمع بست؛ زیرا بنا به دلایل نامعلومی همیشه در حضور او معذب میشد. آنها هیچ وقت رابطه ی خوبی با هم نداشتند و هیچکدام به حرف آن یکی اهمیت نمیدادند. حالا هم به نظر می آمد خدا اخم کرده است و از او خوشش نمی آید.

هر بار خدا را به شکلی دیده بود... در بچگی هر وقت اسم خدا برده میشد او یاد آنتن روی پشت بام می افتاد . شاید به خاطر این که بلندترین نقطه ی هر خانه ای را آنتن آن تشکیل میداد و هر خانه ای یک آنتن داشت که از آن بالا بر همه ی امور مسلط بود و همه چیز را میدید و آنقدر مهربان بود که کبوترها و کلاغها را میپذیرفت. و میتوانست به تناسب جنس سخت و سرد و فلزی اش بیرحم باشد. بعدها تصویر خدا به یک مرد درشت هیکل و ریش دار  و شمشیر به دست تغییر یافت که روی قله ی یک کوه نشسته بود و با صورتی تلخ، از زاویه ی سه رخ و از گوشه ی چشم به او نگاه میکرد. میدانست این تصویر ناخواسته را باید پاک کرد، زیرا خدا فراتر از جسم و ماده بود. اما آن تصویر تنها هنگامی از بین میرفت که او ، خدا را فراموش نماید. از این رو همایون عزم خود را جزم کرد که کمتر به او فکر کند و کمتر برای کارهایی که میخواست بکند، از او اجازه بگیرد. حالا که اینجا نشسته بود و کلمه ی الله را میدید ، دوباره تصویر آن مرد شمشیر به کمر و اخم آلود و سیه چرده را به وضوح روبروی خود میدید و بیش از پیش معذب میشد. به سرعت گفت: «ببخشید. میدونم من بنده ی بدی بودم و...» مکث کرد و احساس نمود توضیح اعمال گناه آلود گذشته دلیلی ندارد. رو به کلمه ی الله کرد و خواست خدا را فقط به شکل این خط زیبا و پرپیچ و خم ببیند. گفت: «شما همه چیزو میدونید. اینو هم میدونید که من دیشب سیمهای گیتارم رو پاره کردم و اومدم اینجا که بگم پشیمون شدم. میخوام کمکم کنی... یعنی کمک کنید که... » وقتی به یاد سیمهای از هم گسیخته ی  گیتارش می افتاد، بند دلش پاره میشد، اما نفسش را حبس کرد، چشمهایش را بست و لبهایش را روی هم فشار داد و گفت: «کمکم کنید تو رو خدا.» . بیست و هفت سال داشت اما احساس میکرد بچگانه حرف میزند. ادامه داد: «میخوام کمکم کنید رفیقم زنده بمونه، همین» با اینکه خدا همه چیز را میدانست، اما احساس میکرد ناقص حرف زده و مرد ریش دار روی نوک قله از حرفهایش چیزی نفهمیده است. گفت: «علی پسر خوبی بود. مثل اسمش که اسم مقدسیه و شما حتماً خوشتون میاد...اونم شما رو دوست داشت. یعنی مطمئنم الانم که توی کماست بازم از یادتون غافل نیست. » اشک در چشمهای همایون حلقه زد و بغض در دلش شکست. لبهایش لرزید و اشک روی گونه های او سر خورد. گفت: «همه ش تقصیر من شد، چون من واسطه شدم اون ماشین لعنتی رو بخره و باهاش تصادف کنه و الان در حال مرگ باشه. خودتون میدونید من اون ماشینو واسه ش معامله کردم... من مخشو زدم...یعنی من بهش تلقین کردمو هی تو گوشش خوندم که...» پنجه های خود را روی شلوارش جمع کرد و اینبار بلند گفت: «تو رو خدا.» و صدایش یکدستی دعای جمعیت را بُرید و چند نفر برگشتند و نگاهی انداختند. همایون سرش را با ستون تکیه داد و چشمانش را به هم فشرد تا اشکها سرازیر شوند و خدا بفهمد که او چقدر پشیمان و محتاج است. گفت: «خواهش میکنم جون اون کسی که دوست دارید علی نمیره. منم دیگه قول میدم گیتار نزنم و خوب بشم...همونجوری که شما انتظار دارین.» و باز هم زیر لب زمزمه کرد: «تو رو خدا...» به نظرش معامله ی منصفانه ای بود و خدا را خوش می آمد. شاید در گرمای محیط و زمزمه ی بیکلام جمعیت نیایشگر، این توهم را جان میبخشید که اخمهای مرد نشسته بالای کوه از هم باز شده است . یا لااقل قساوت چهره ی او در مهی معلق و دل انگیز فرو رفته است. همایون دیگر نمیدانست چه بگوید. آخرین نگاه را به کلمه ی الله انداخت و اشکهای روی صورتش را پاک کرد و رفت.

خانه

همایون با دهان نیمه باز خوابش بره بود . جلوی تلویزیونی که با نوار سیاه گوشه ی قابش، بی وقفه مناسک دعا را نشان میداد خوابیده بود. گوشی تلفن زنگ زد و او از خواب پرید... چند بار گفت «الو...» و هیچ کس از آن سوی خط جوابی نداد. شماره ناشناس بود. میخواست زنگ بزند و فحش بدهد ، اما یاد صورت خونین و بانداژ شده علی گوشه ی بیمارستان قلبش را توی سینه مچاله میکرد. شماره ی بیمارستان را گرفت و فهمید که او مرده است. گوشی را که گذاشت فاقد هرگونه عکس العملی بود و فقط چشمانش دو دو میزد. اگر خودش را در آینه میدید متوجه میشد لبها و صورتش سفید شده است. آرنجش توی پرزهای فرش فرو رفته بود و طاقت وزن بدن او را نداشت. مدتی به همان حال ماند و بعد روی زمین پهن شد و گریه کرد، سپس مثل یک گرگ زخمی زندانی در قفس دور خانه چرخید و شکستنی ها را شکست... بعد بی حال شد و خوابید.

برزخ   

  مدت نه چندان طولانی از مرگ علی میگذشت. همایون گاهی چنان به سرحد جنون نزدیک میشد که گویی سرش به سقف اتاق خواهد خورد و حتی طاق آسمان هم برای روح افسارگسیخته و سرکشش کوتاه شده بود. راههای زیادی به ذهنش راه میافت برای اینکه مرد روی کوه را پایین بکشد و صورتش را خط خطی کند. افکار زیادی از مغزش گذشت که یکی از آنها خودزنی بود و به شدت از سوی خداوند نهی میشد. اما او نمیخواست بمیرد... تیغ ریش تراشی را تا جداره ی آبی شاهرگش که از پوست سفید دست برجسته بود ، برده و مماس کرده بود. حتی چشمها را بسته بود تا بزند اما نزده بود و تیغ را انداخته بود. میخواست بدهد تصویر ذهن اش را از خدا نقاشی کنند و او،  آن را توی همان مسجد با تمام فرشهای بوگرفته و جا بجا نخ نما شده اش، به آتش بکشد. اما در آخرین لحظه گفته بود : «نه.» و مدتها کلنجار رفته بود تا زشت ترین کار ممکن را برای مخدوش ساختن چهره ی مردی که با ردای خدایی، چشمهای خوفناکش را از  بالای کوه، از او برنمیداشت بکند. چرا که این مرد در آن شب مقدس بنده ها را به خود فرا میخواند، تا توی صورتشان تف بیاندازد. همان کاری که همایون فکر میکرد با او شده است. گیتار و اشکها و التماسهایش را به خدا داده بود و خدا او را به تمسخر میگرفت. نیمه شب به او زنگ میزد و آنطور هولناک باید متوجه میشد دعاهایش برای علی بی فایده بوده و او مرده است. میخواست زیر همین برفی که میبارید طوری فریاد بزند : «چرا؟» و جوری تهدید بکند: «میکشمت» که همان کوه جواب بدهد. همایون در مانده جلوی آینه نشست و پیشانی اش را به عکس خود چسباند و بخار نفسش منطقه ی وسیعی از تصویر درون آینه را پوشاند...

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 5:11 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

در یک صبح خیلی سرد وقتی که ناخنها کبود میشوند و آدم آنقدر میلرزد که گریه اش میگیرد، قطار از راه میرسد و در عرض مدت کوتاهی ما،  از این گوشه ی شهر، به گوشه ای دیگر پرتاب میشویم.

من «خسرو» هستم. شاغل ، متأهل ، میانسال و کت و شلوار من امروز نخودی است که موجی از جمعیت می آید و مرا با خود به درون قطار میبرد. همان ایستگاه اول یک نفر جای خود را به من میدهد و مینشینم. کیف را روی پاهایم میخوابانم . روی سطح چرمی آن ، به جز نور چراغهای بالای سرم ، سایه ی  آدمهایی را میبینم که هیچ وقت ندیده بودمشان و شاید دیگر هرگز نبینم. همین برخوردهای همیشگی و بی خاصیت با آدمهای ناشناس، اتفاقی است که در طول روز چند مرتبه می افتد. تنوع صورتهاشان آنقدر زیاد است که آدم گیج میشود؛ حتی سایه هاشان هم با هم فرق میکند ، اما اگر از روی یک تپه به آنها نگاه کنیم، همه مثل هم اند و آدم بیشتر گیج میشود. مثل حباب،  روی سطح روزمرگی های من ظهور میکنند و به سرعت میترکند و آدم نمیفهمد، برای چه آمده بودند که حالا بروند.

امروز میخواهم همه شان را کنار خود نگه دارم. امکانش نیست چرا که در هر ایستگاه، موجی از انسان میرود و موج دیگری از صورت و بدن و فکر و زندگی می آید...اما قیافه هاشان.  که شاید بشود مثل یک شعر از حفظ کرد ، گاهی از بر خواند و اینطوری احساس بهتری داشت و از بیهودگی گریخت... مردی همسن و سال من، با آن چشمهای پرجذبه ،  خود ِ شاهنامه است و انگار زیر پوست کهربایی و پر چروکش، حماسه ای جریان دارد. دیگری با آن دستهای ضمخت و قوی ، جز قصیده ی زندگی، چیزی نمیتواند باشد. 

در ردیف صندلی روبروی من ، مرد لاغر و درازی نشسته و بدون اینکه واقعاً به چیزی نگاه کند، پی در پی پلک میزند و چشمهای رنگی اش مدام در گردش است. از چپ به راست و از راست به چپ . برعکس ِ او ، پسر جوانی کنارش قرار دارد با چشمهای تیره و مات. پیش سینه ی سفید تیشرتش از تردد سیمهای مختلف، خط خطی شده. صدایی توی گوشش حرف میزند یا میخواند یا مینوازد و او به دقت گوش میدهد. انگار اینجا حضور ندارد و هاله ای از تمسخر به دیگران و اندوهی بی دلیل، دورش را گرفته است. نفر سوم از حضورش در بین مردم راضی ست، چانه و دماغش به طرف بالا و نگاهش به سمت پایین تنه ی زنهاست. موهای بور و تنک خود را به یک طرف شانه کرده و دستهای سفیدش توی آستینهای یک کاپشن چرمی اپل دار تقریباً گم شده است. پاهایش که با حالتی بیقرار روی زمین ضرب گرفته را تماشا میکنم و از او میگذرم... نگاهم از همه میگذرد و دوباره روی چهره ی آن پسر ، آرام میگیرد که مغزش به وسیله ی سیمهای نازک و پیچ وا پیچی ، به یک جعبه ی کوچک متصل شده است. روی صندلی وسطی نشسته، شاید بیست و پنج ـ شش سال دارد و نیروی جوانی اش دو جسم ِ  پیر و پوکی که طرفین او نشسته اند را،  با شتاب از مرحله پرت میکند. به زیبایی خود بی اعتناست ... قشر نازکی از یک ته ریش چند روزه ، چانه ی آهنین و گونه های سخت بیرون زده ی او را پوشانده است. چشمهایی تنگ و بی هراس دارد . در عمق سیاهی آنها دو شمع کوچک میبینم که در معرض باد قرار گرفتنه اند و میلرزند. ابروهای سیاه و درهمی دارد. با نگاهی غالب بر همه چیز، حتی خودش.  شعری که گلوی او را پر میکند، شعر پیچیده و پرهیاهوی سکوت است. انگار ساعتهاست به او خیره شده ام و او حتی یکبار نیز مرا نمیبیند.

قطار نگه میدارد و من همیشه در این ایستگاه پیاده میشوم تا سر کار بروم. درهای مترو بسته میشوند و من همچنان نشسته ام . پسر روبروی من، بینی خمیده و باشکوه خود را بالا میگیرد و نگاهش را به فراسوی سقف مترو میدوزد. انگار موسیقی درون گوش او  وارد موومان دیگری شده است و من مطمئن هستم نگاه او به آسمان است.

ایستگاه دیگری نیز از راه میرسد، قطار توقف میکند و از آنجا هم میگذرد و من همچنان نشسته و خیره ...  شغل خود را قال میگذارم و میروم تا ببینم چه میشود. بدون من، در آن شرکت هیچ اتفاقی نمی افتد، جز اینکه صندلی روکش مخملی ام، پشت آن میز غول پیکر خالی می ماند و بغضش میترکد. گاهی فکر میکنم کمی زیادی لوسش کرده ام ، همانطور که زنم را لوس کرده ام و لازم است گاهی همه شان را قال بگذارم، عادتها را قال بگذارم و بروم دنبال خودم. عادت چیز غریبی است ، مثل کبره می ماند و روی آنچه یا آنکه دوستش داری لایه میبندد. زمان میگذرد و عاشق آنقدر عادت میکند که دیگر نمیفهمد عاشق است، متنفر است یا بی تفاوت. گاهی حالم از شغلم ، از زنم و از بچه ام و خودم به هم میخورد. میخواهم از همه شان فرار کنم ، ولی همین عادت که پای گریز میدهد ، همان پا را سست میکند و تا به خود می آیم  باز توی خانه هستم و به صدای دمپایی های زنم که توی آشپزخانه این طرف و آن طرف میرود گوش میدهم. گاهی که روبرویم مینشیند ، دستها را روی دامنش میگذارد و با اعتمادی ساده لوحانه نگاهم میکند. از خود میپرسم چرا جور دیگری نمیتواند باشد؟ هر کاری که بکنم باز او اینجا منتظر من است و به من اعتماد دارد؛ با لبخندی که گونه هایش را مثل دو سیب کوچک گرد میکند.  اگر آن گلوی گرمش را بگیرم و فشار بدهم، باز همین لبخند را دارد؟ لبخندی که مرا با او در این خانه انداخت و حالا مثل زنجیری پای مرا فشار میدهد. نبودنش هم جور دیگری دیوانه کننده است.

 

پسر، جعبه ی کوچک موسیقی را توی جیب کاپشنش گذاشت و با نگاهی اینبار هوشیار از روی صندلی بلند شد. من هم نیم خیز شده بودم تا بلند شوم، ولی قطار ترمز کرد و دوباره سرجایم افتادم. درها که باز شد پسر به چابکی از لای جمعیت به بیرون لغزید. من هنوز لابلای جمعیت مانده بودم و درها داشت بسته میشد که کسی فریاد زد: «هی آقا، برو کنار، این بنده خدا میخواد پیاده شه» مرد تنومند و بی خیالی که جلوی مرا سد کرده بود کنار رفت و من توانستم خارج شوم. پسر، جمعیت را دور میزد و به سوی پله برقی پیش میرفت. سعی کردم چشم از او برندارم و شالگردن زرد و خاکستری اش را نشان کرده بودم و خودم را روی پله های برقی انداختم و سعی کردم پله ها را چند تا یکی کنم، تا او را که داشت به در خروجی میرسید، از دست ندهم. اما سرم گیج میرفت و کج میرفتم . مردم با حیرت دستشان را پشتم میگذاشتند و میگفتند: «چکار میکنی پدر جان؟»

انگار از قبر در آمده بودم. نور بیرون آزارم میداد و پلکهایم مدام به هم فشرده میشد. به زحمت پسر را آن سوی خیابان میدیدم که انگار راه نمیرفت، پرواز میکرد. یک آن صدای زنم را از پشت سر شنیدم که با صدای نازکش نام مرا میخواند. مثل همیشه لرزشی خوشایند در صدای او بود و گفت: « خسرو...» برگشتم و فهمیدم خیالاتی شده ام. دوباره حواسم را به پسر دادم که هوا را میشکافت و مثل یک ماهی فرز و کوچک ، از لابلای صخره ها و جلبکها شنا میکرد. من مثل اختاپوسی پیر و سنگین به دنبالش.

عینکم را زدم تا بتوانم بهتر او را تشخیص بدهم. زردی ملایم شالگردنش در پیچ یک فرعی گم شد. یک فرعی خلوت، که مثل کات ِ یک فیلم بود از صحنه ی جنگ، به صحنه ی سکوت جنگل. گنجشکها گاهی تک جیغی میزدند و بعد ساکت میشدند و صدای برگهای خشک که روی دست باد به سطح خیابان کشیده میشد. نه ماشینی عبور میکرد، نه آدمی. چند تا کلاغ لش و قلدر، پای درختها قدم میزدند و با گستاخی به من زل زده بودند، جوری که انگار اینجا قلمروی آنهاست. انگار بهم میگفتند: « کی به تو گفت بیای اینجا پیره خرفت؟ یااللــــــــــه برو بیــــــــــــــــــــــــــــرون...» آن لحظه میلی عجیب به من دست داد. میل نگاه کردن به عکس خود در آینه. آنروز حتی کلاغها هم به من گفته بودند: «پیر». درست است که من پیر بودم ولی نه به اندازه ی موهای سفیدم. زیر گردنم هنوز هم صاف بود و هیکلم هنوز راست. اگر دستهایم میلرزید، از یک جور ضعف دائمی نشأت میگرفت. زنم اوایل ازدواج میگفت: «خسرو... دستهات...» دستهایم را مشت میکردم و میگفتم: «چیزی نیست.»

پسر ، با قدمهای اینبار شمرده و بلند راه میرفت، گویی پاهای لاغرش، تابع ضربآهنگ مکان بود و شالگردن خود را رها کرده بود تا ریشه هایش با باد پرواز کند. من هنوز شلنگ تخته می انداختم و متوجه نبودم چیزی نمانده است تا او را پشت سر بگذارم. ناگهان ایستادم و پاشنه ی کفشهایم، کف خیابان را مالش داد و صدایی خارج از نت، در سرتا سر کوچه پیچید. پسر، سر چرخاند و مرا نگاه کرد. نگاهش مثل نگاه تحقیرآمیز  ِ رهبر ارکستر بود به یک نوازنده ی خرده پای خاطی. با چشمهای وق زده نگاهش کردم و او دوباره پشت کرد و رفت.

صدای خنده ی کلاغها را میشنیدم و بادی که حالا شدت گرفته بود، خلاف جهت میوزید، انگار مرا از محدوده ی خود میراند. با خود گفتم اینجا چکار میکنم؟ اما باز هم رفتم. هوای سرد، نوک دماغ و سر انگشتهایم را  بی حس کرده بود و خیال میکردم خون در بدنم یخ بسته است. خیال کردم، آمده ام اینجا که در غربت این کوچه بمیرم و این پسر ، عزرائیل بود . مرا از مترو تا اینجا دنبال خود کشاند، تا با آن نگاه مرموزش جانم را از بدنم در آورَد و جنازه ام را برای کلاغها بگذارد. دکمه های کتم را بستم و دست آزادم را در جیب فرو بردم. سرم مثل کله ی لاکپشتی، میل فرو رفتن در لاک داشت. دلم گرمای شومینه ی اتاق را میخواست و گرمای دست زنم را. اما پیش میرفتم و این کوچه انتهایی نداشت. کم کم از پسر جوان طلبکار میشدم، انگار او بود که مرا به زور دنبال خود میکشید. میخواستم داد بزنم: «آهای پسر... منو کجا میبری؟ جون مادرت ولم کن. میخوام برم خونه.» دلم برای صندلی ام تنگ شده بود و برای آن یک استکان چای داغی که همیشه به همین ساعت برایم می آوردند. به خودم لعنت فرستادم: «تو غلط میکنی از این به بعد از این غلطها بکنی.» بخش گناهکار روحم گفت: «کدوم غلطها؟» «همین غلط ماجراجویی...به تو از این غلطها نیومده. بشین سرجات بذار باد بیاد.» عجب بادی هم می آمد، انگار پوست خشک و خاکستری دستم میخواست از هم بشکافد. گفتم: «باشه. به من نیومده.» و جلوتر رفتم. پسر از سرعت خودش کم کرده بود و کنار یک دیوار آجری ِ مرطوب، ایستاد و پشتش را به آن تکیه داد. من هم ایستادم و دست روی قلبم گذاشتم. نفسم در نمی آمد. این تپش قلب و آن تنگی نفس از چه بود؟ از سربالایی کوچه ؟ یا از ترس مردن در اینجا؟ یا از ترس خارج شدن از عادت؟ ... با خود گفتم: چیزی غریبی است این عادت... اگر از آغوش گرم و تنگش که خفه ات میکند بیرون بیایی، سرما میکشدت و تو دوباره او را میخواهی.

روی پله ی خانه ای نشستم و منتظر ماندم. پسر شال خود را دور دهان و بینی اش پیچیده بود و دست در جیب فرو برده، سنگ ریزه ای را با نوک کفش بازی میداد. سرم با خستگی روی شانه ام خم شد. خود را منقبض کردم و به دیوار تکیه دادم . یک بنز کرم رنگ قدیمی که انگار سالهاست گوشه ی خیابان پارک شده بود، مانع میشد تا بتوانم درست و حسابی پسر را زیر نظر بگیرم. گربه ی کوچکی با بینی مرطوب صورتی رنگ و سبیلهای بلند از زیر ماشین به بیرون خزید، بدن انعطاف پذیرش را جمع کرد و ناگهان چشمش به من افتاد. برای چند لحظه بهم زل زد، سپس خواب آلود و خمار جلو آمد و خود را به کفشهایم مالاند و همانجا گلوله شد و انگار گفت : «بابابزرگ ، منو ناز کن» آنگاه چشمهای گرسنه و طلایی اش را بست. بوی سیب زمینی سرخ شده، به مشام میرسید و دلم را به قار و قور می انداخت. هنگامی که دزدانه سرک کشیدم، پسر همچنان به دیوار تکیه داده بود و منتظر. نگاهش به طرف من بود، بدون اینکه با نگاه من تلاقی کند.

چند دقیقه گذشت و در ِ خانه ای که روی پله اش نشسته بودم باز شد و قبل از اینکه بتوانم جنب بخورم ، دختری به سرعت بیرون آمد، یک لحظه ایستاد و از ورای شانه مرا برانداز کرد. نگاهش آدم را از شرم ذوب میکرد. زانوهایم را به هم چسباندم و خودم را مثل گربه جمع کردم. میخواستم بگویم: «به خدا گدا نیستم، علاف هم نیستم... دزد و معتاد و دیوونه هم نیستم. فقط یه یه مرد پیر و خسته و دلزده ام...» برگشت و به راه افتاد. پاشنه های چکمه اش ، بلند بلند صدا میکرد و گوشهای گربه را میجنباند. مستقیم به سمت پسر جوان پیش میرفت و هنگامی که گردن کشیدم، دیدم به پسر ملحق شد و با هم رفتند.انگار خیلی عجله داشتند. من هم از روی پله بلند شدم و گرد و خاک را از کت و شلوارم را تکاندم. گربه روی دو دست نحیف خود بلند شد و با چشمهای درشتش پرسید : «کجا بابا بزرگ؟» خم شدم و دستی به کله ی گرد و کوچکش کشیدم و گفتم: «میرم دنبالشون ببینم چی میشه. تو برگرد زیر ماشین، تا مادرت بیاد برات بَه بیاره.» پسر و دختر با عجله پیش میرفتند و صدای پچ پچشان بریده بریده به گوش میرسید:

«شاید فردا همه چیز مشخص شد... اگه رفت، بهت زنگ میزنم... گفتم که بهت، حالش زیاد خوب نیست... هر جوری شده پیداش میکنم... نه بابا مگه دیوونه ام... کدو تنبلو توی کیسه ، گوشه ی تراس گذاشتم، کسی نمیفهمه... دم غروب که رفت آنتنو بچرخونه... فقط چند دقیقه ها، وگرنه شک میکنه... این چیه تنت کردی؟... مگه چیه؟ ...هیچی، فقط بهت نمیاد... ئه؟...نخند، جدی میگم، اصلاً خوب نیست، مخصوصاً این منگوله هاش که... یه دقه وایستا... چی شد؟ منگوله هاش مگه چیه ؟ ... وایستا... وایستم؟ ... وایستا... »

هر دو ایستادند. من هم ایستادم. ناگهان ، پسر برگشت و با بدبینی و عصبانیت توی صورت من خیره شد. دختر نیز جهت نگاه او را دنبال کرد و چشمش را به من دوخت. سرم را بالا گرفتم و وانمود کردم که دارم راه خود را میروم، ولی پسر شانه به شانه ام ایستاد و راه را به رویم بست. دختر هم نزدیکتر آمد و کمی دور تر از ما ایستاد. باد موهای سیاه پسر را روی پیشانی اش میریخت و موهای سفید مرا از روی پیشانی ام کنار میزد. موهای دختر محکمتر از آن آرایش شده بود که باد قادر به بر هم زدنش باشد. بخاری که از دهان هر دوی ما بیرون می آمد، در هم می آمیخت. گفت: «چی میگی شما ؟ هان؟... »صدایش آهسته و ترسناک بود. گفتم: «هیچی.» دختر رو به پسر کرد و گفت: «ئه... این پیرمرده دم در خونه ی ما نشسته بود.» پسر نزدیکتر آمد و توی تخم چشمهای من با تنفر بیشتری نگاه کرد و گفت: «چی میخوای؟ کی هستی؟» دوباره گفتم:«من چی میخوام؟ هیچی. تو چی میخوای؟ برو کنار پسر جون...» مرا به تنه ی درختی چسباند و یقه ام را توی دستهایش مچاله کرد. گفت: «پیرمرد دیوونه ، از مترو تا اینجا دنبال منی، اون وقت میگی هیچی؟ عجب رویی داری.» عینک روی صورتم کج شد و دسته اش توی گوشم رفت. اخم کردم و گفتم «من جای پدرتم بچه... یقه مو ول کن برو دنبال کارت. من به تو چکار دارم؟» پسر با سماجت بیشتری یقه ام را چسبید و آنقدر فشرد که نزدیک بود پاره اش کند. گفت: «منم میخوام بدونم تو به من چیکار داری که ول کن نیستی... اگه گذاشتم تا اینجا بیای واسه این بود که مراعات سنت رو میکردم.» دختر گفت: «ولش کن، شاید دیوونه ای چیزیه... بیا بریم. دیر شده، ولش کن...» پسر یقه ام را رها کرد، ولی چشمهای پر حرارت خود را از رویم برنداشت. یقه ام را صاف و صوف کردم و گفتم: «دیوونه چیه خانوم؟»  به سردی جواب داد: «یعنی همین که تو هستی.» پسر وسط حرف دختر آمد و گفت: «دیگه دنبال ما نمیای. » دختر دوباره گفت: «خسرو. دیر شد...» پسر از من فاصله گرفت و شال زرد و خاکستری خود را دور گردنش گره زد.

برای لحظه ای لای ابرها شکافی افتاد و نور خورشید تابید، اما طولی نکشید که ابرها باز آمدند و لبهای شکاف را دوباره به هم دوختند.

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 9:0 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 
 

نوار، به آخر رسیده بود و دکمه ی پخش با صدای تِق بالا پرید. روح پری که بی وزن و سبک در دنیای خیالی پر از حضور محبوب ، پر میکشید ، سخت و سنگین شد و از آن بالا  توی جلدش افتاد. یک جلد بسیار معمولی... آنقدر معمولی که در تمام دوره تحصیل، هیچ معلمی، حضور معتدل و خاکستری اورا نفهمید، وقتی خاموش و بی صدا نمره های متوسط میگرفت ، بدون اینکه تشویق شود، یا تنبیه.

زمان میگذشت ، خیلی چیزها عوض میشد و پری انگار جایی دور از این دایره پرتاب شده بود. هیچ چیز ِ کم یا زیادی در وجودش نبود که به او زشتی یا زیبایی ببخشد و پری آنرا متعلق به خودش بداند، حتی یک خال کوچک... موها را شل ، پشت سرش میبست و آرام و مطیع به مدرسه میرفت و برمیگشت. اتفاق ها، ابرهایی بودند که از بالای سر او میگذشتند، و فقط روی سر دیگران میباریدند. انگار او فراموش شده بود و جایی، گوشه ی یک آزمایشگاه در شیشه ی کوچکی از الکل، غوطه میخورد.

دکمه ی ضبط تق صدا کرد و پری از خواب پرید . خوابزده و گنگ ، به پنجره نگاه کرد، که تا لحظه ای پیش از هجوم نور روز میدرخشید و حالا کاملاً سیاه بود. یادش آمد چند لحظه قبل ، در آن رویای عجیب با معشوق خود روی پله های ساختمان نیمه کاره ی روبروی داروخانه تنها شد ... نتوانسته بود حرف بزند و فقط به چشمهای مرد نگاه کرد، آنوقت دستان رنگ پریده ی معشوق مثل نسیمی از روی گونه اش گذشت. این یک نوازش نبود... اصلاً مفهومی نداشت و پری چیزی نمیداست. هر بار که آنها روبروی هم قرار میگرفتند، پری نمیتوانست تکان بخورد، فقط نگاه میکرد و  دست مرد نیز به آرامی ِ افتادن یک برگ ، در راستای گونه ی چپ او فرو می آمد و حس سرد و مبهمی بر جا میگذاشت.

بالاخره در یک روز معمولی ، آن ظرف شیشه ای که پری را تَنگ خود گرفته بود شکست. دختر خود را بی حفاظ و برهنه در برابر اتفاقها دید. فقط به اندازه ی یک مسیر بیست دقیقه ای از مدرسه تا خانه، طول کشید تا نواخت کُند ِ هفده ساله ی زندگی اش دستخوش تلاطم شود. او به عشق نامعقول یک دکتر مسن داروساز دچار شده بود و همین او را در معرض نگاه دیگران قرار میداد... قبل از آن صدای مهیب شکستن ، پری فقط یک «صندلی خالی و کوچک» بود که در کنج تاریک یک صحنه ی تئاتر ، در یکنواختی صحنه ، گم شده بود و وقتی قهرمان نمایش بر سطح چوبی ساده اش نشست ، چشم تماشاگران به سویش چرخید.

پری در روپوش سبز مدرسه بود و معشوق در روپوش سفید. دفعات بعدی هم با همین لباسها بودند و به نظر میرسید پوششی جز این بر تنشان معنا نداشت. انگار این لباسها مفهومی ازلی داشتند و تا ابد همین میماندند... نه اینکه برای آن مرد عمدی در کار باشد. لباس کار او همین بود و چاره ای نداشت. گاهی  یقه ی پیراهنهایی که از زیر لباس کار میپوشید بیرون می افتاد و آنها  اغلب در چرخه ی رنگهای سرد و طیفهای مختلف سبز و آبی بودند. ولی پری که مدتها قبل مدرسه اش تمام شده بود ، برای رفتن به داروخانه جز همان رخت ِ رنگ و رو رفته و گشاد  چیزی نمیپوشید. وقتی از آنجا برمیگشت، لباس را در لفافه ای از مشمع بی رنگ میکشید و این لباس سبز لجنی، برایش حکم ردای مقدسی را داشت که نگاه سرد معشوق با تار و پودش آمیخته بود. خاطره ی آنروز هیچ وقت محو نمیشد. یک روز کوتاه و کمرنگ زمستانی که در مدرسه به نظرش زیادی کش آمده بود و بالاخره رو به پایان میرفت... در راه برگشتن، مسیرش به داروخانه افتاد. هنگامی که وارد شد، آویزگردان بالای در،  به صدا در آمد و  بوی تند دارو توی صورتش خورد. اذان میگفتند و زنی  بلند قامت و بی قواره تنها مشتری داروخانه بود که داشت چیزی توی کیفش میچپاند و وقتی رفت،  پری ماند و مردی در آستانه ی چهل سالگی، با روپوش تمیز و برفی... مرد ، آرنجهای تیز خود  را روی پیشخوان  بلند، گذاشته و به او نگاه میکرد... خط نگاه بی معنای او، از شانه ی پری میگذشت و کمی بیشتر به آنسوی شیشه ی دراگ استور و پیاده روی خیس میگریخت...  او با لهجه ای که مربوط به هیچ جا نبود، گفت: «بفرمایید.» پری نفهمید چرا از او خوشش آمد... فکر کرد یک روح زیبا و سیال دیده است و فکر کرد یک تکه از آسمان پاییز با ابرهای یکپارچه، در پیکره ی رنگ پریده و شفاف او جاریست... و بادی در اعماق پیشانی بلند او میوزید که انگار موهای جوگندمی و نامنظم مرد،  از وزش تند آن در هم ریخته بود. پری یادش نمی آمد چه میخواست، برای همین قدری  درنگ کرد و گفت : « یه شیشه استون.» وقتی از داروخانه بیرون آمد «یک جوری»  بود و می بایست جایی، تنها، مینشست و افکارش را مرتب میکرد... به ساختمان نیمه کاره ی روبروی داروخانه رفت و روی یک پله ی خاکی در سایه ی دیوار نشست و شیشه ی استون را در دست چرخاند. هر وقت میخواست چهره ی مرد را به یاد آورد فقط  خلأ میدید و  از ذات بی نهایت  آن سردش میشد. بر خلاف آنچه از گرمای عشق میگفتند ، او خنکای دلهره آوری را احساس مینمود که در  بطن، خوشایند بود و با تمام بی ثباتی و ناامنی اش، به او امینیتی دلپذیر میداد. وقتی به خانه رسید، اولین واکنش غیر معمول او، تأخیری یک ساعته بود و بعد با رخت و لباس مدرسه خودش را روی تخت انداخت و به خواب فرو رفت... یک زندگی ساده و بی تپش در مردابی بی جنبش و بعد موج بزرگ کف آلودی آمد و همه چیز را با خود برد.

پدر و مادر پری در ابتدا خواستند به روی خود نیاورند، ولی او عجیب تر میشد. بی توجه به پیشینه ی موسیقایی پرافتخار اجدادش ، ترانه های عامیانه زیر لب زمزمه میکرد . چشمانش میدرخشید و جسمش آنقدر سبک شده بود که یک باد ملایم میتوانست او را بلند کند.

مادر ناگهان در را باز کرد تا ببیند او در چه حال است. هیچ... پایین تخت چهار زانو نشسته بود و یک شیشه استون معمولی را بین انگشتانش چنان میچرخاند و جوری به آن نگاه میکرد، مثل اینکه عصاره ی هستی اش را در آن چکانده اند. مادر گفت: «این چیه؟ شیشه ی عمرته ؟» پری گفت: «شاید...» ...  پدر مغرورتر از آن بود که چیزی بگوید یا بپرسد. در سکوتی پرمعنی ، چشم از پری برنمیداشت و با او سرسنگین برخورد میکرد. مادر بی اجازه در حریم خصوصی او وارد میشد و لابلای کاغذها و دفترهایش را میگشت، تا چیز ممنوعه ای را پیدا کند. چیزی وجود نداشت جز منابع کنکور و دفتر و دستکهای مربوط به آن و چند جلد کتاب روانشناسی و شعر و تاریخ ... و کتابهای رشته ی داروسازی.  

پری طرف چپ گونه اش را لمس کرد و نوار را از طرف «ب» گذاشت و کتاب تست را باز کرد. طولی نکشید که دوباره یاد معشوق افتاد. اسمش را نمیدانست و در خیال خود «داریوش» صدایش میزد. برای هزارمین بار فکر کرد همه ی شجاعت خود را جمع کند ، برود و از او  بپرسد کدام دانشگاه درس خوانده است، تا او هم حتماً همانجا قبول شود . آن وقت  چهار سال و بیشتر فرصت داشت به در و دیوار و نیمکتهای آنجا ، از چشمهای او نگاه کند. اگر آنجا قبول میشد، میرفت جای پای او را پیدا میکرد...  دفعه ی قبل که ظاهراً به خاطر خرید پنبه رفته بود، نتوانست حرفش را بزند. معشوق بی رحمانه به مشتری های دیگر میرسید و پری را با همکار جوانتر از خودش روبرو میکرد که  رفت و آمد همیشگی دختر را به خودش گرفته بود و دل دختر به هم میخورد از لبخند پت و پهن و نگاه هیز و سمجی که حواله میکرد ... پری بسته ی پنبه را در دست داشت و باید میرفت. مشتری ها از اطراف معشوق پراکنده شده بودند و چشمهای بی اعتنای او بعد از این همه وقت ، هنوز پری را نمیشناخت و امواج طوفان زده ی  نگاه دختر را نمیدید... به کار خودش بود و پری میخواست برای چند دقیقه آن همکار بی معنی کور بشود ، همه ی مشتری ها بروند و پری عکس خود را در چشمهای او ببیند ...  نمیشد... و عاشق باید میرفت. تنها چیزی که در چشمهای بی حالت او دید، مویرگهای سرخ و نازکی، که به خستگی وا داده بودند و پاره شده بودند.

بسته ی پنبه هم به گنجینه اضافه شد و کنار شیشه ی استون، قرصهای مُسکن و الکل صنعتی و صابون آرایشی و چیزهای دیگری قرار گرفت که رد انگشتهای معشوق بر آن بود، هر چند این آخری (پنبه) نشانی از او نداشت و فقط دل پری را به درد می آورد. پری از جایی که نشسته بود، سایه ی اشیاء درون قفسه را میدید. فکر کرد، چقدر طول خواهد کشید تا طشت رسوایی اش از بام بیفتد و همه بفهمند: او مردی را دوست دارد که دست کم پانزده سال از خودش بزرگتر است. داریوش را توی خانه و  کنار خانواده اش تصور کرد، که یک بچه ی هفت هشت ساله از سر و کولش بالا میرود و اشکالات ریاضی خود را از او میپرسد. داریوش میخواست از حال برود و بخوابد، اما لبخند میزد و با حوصله و دقت جواب او را میداد. شاید  دو تا بچه داشت و آن دومی ، کوچولو ، تپل و بامزه بود و شاید ابروهای صاف پدرش را به ارث برده بود و احتمالاً حالت بی قید و روح مانند او را... زنش چه شکلی بود؟ مثل بقیه ی زنها ، میپخت و میشست و آرایش میکرد و میکوشید با فامیلهای داریوش چشم و هم چشمی کند. هر شب که با هم تنها میشدند، گله میکرد که  خیلی بی تفاوت و سنگدل است و اصلاً به او محبت نمیکند. داریوش نمیدانست چطور دلداری اش بدهد و بگوید جز اینی که هست نمیتواند باشد. میگفت او و بچه ها را خیلی دوست دارد... زنش از این جمله ی آخری بل میگرفت، رو به دیوار میکرد و میخوابید.

پری کتاب تست را بست و فکر کرد واقعاً چه میخواهد؟ میخواهد با معشوق ازدواج کند؟ ... نمیخواست. و حتی از تصورش هم میگریخت. تنها خواسته ی که داشت، نگاه کردن به تصویر او در رویاهای شبانه اش بود و اینکه مثل یک روح نامرئی باشد و هر وقت دوست داشت به داروخانه برود و تا هر وقت دلش خواست آنجا بماند. آخرین بار که او را دیده بود، به ده روز پیش برمیگشت و هنوز غصه ی شلوغی داروخانه و حسرت ندیدن او( آنطور که آرزو داشت) بر دلش مانده بود. نمیدانست اینبار به چه بهانه ای میتواند پا به آنجا بگذارد... به خود گفت: «مهم نیست.» مانتوی سبز را پوشید و دوباره به هیئت همان دختر دبیرستانی در آمد که یک روزی ندانسته عاشق شده بود و میخواست عاشق بماند. مادرش گفت: «کجا میری؟ مدرسه ؟» . پری تلخی طعنه را احساس کرد و جواب داد: «میرم داروخونه...» مادر چشمان تیز خود را به او دوخت و ساکت ماند. پری فهمیده بود طشت کذایی دیر یا زود خواهد افتاد؛ شاید همین حالا... نه میتوانست از جاذبه ای که او را به آن مکان میکشاند جلوگیری کند و نه میتوانست از سوء ظن خانواده اش بگریزد .  آنها به سرعت به او مشکوک میشدند. گفت: «زود برمیگردم.» مادر حکم کرد: «وایستا...» رفت روبروی پری ایستاد و چشمانش را باریک کرد. :« به چیزی احتیاج داری؟... تو که ده روز پیش اونجا رفتی؟» برای پری مشکل بود طبیعی رفتار کند. قلبش به سختی میتپید... گفت: «بیشتر میرم اونجا که چیز یاد بگیرم.» ابروهای مادر به هم پیچید: «توی داروخونه میری که چیز یاد بگیری؟... از کی یاد بگیری؟... چی یاد بگیری؟». « برای اینکه رشته ی داروسازی قبول شم ، یه دکتری هست که کمکم میکنه. جواب سؤالهامو میده.» ... زن نفس عمیقی کشید و یک قدم به عقب رفت: « دکتر...» و ادامه داد: «خوبه... در قبال این همه محبت، چی به این آقای دکتر محترم میدی؟» پری سرخ شد و گفت:«هیچی...» «چه دکتر مهربون و خیرخواهی. » سکوت ناراحت کننده ای حاکم شد. «چند سالشه؟» ... پری با عذاب بند کفشش را سفت کرد و گفت: «نمیدونم؟ سنش زیاده. » مادر دست به کمر زد: «منم از همین میترسم... تا حالا واسه این لباسهای کهنه سرکوفتت نزده؟» پری اینبار مستقیم توی چشمهای مادرش زل زد و گفت: «نه... » و در را باز کرد تا برود. نگاه دلسوزانه ای به چشمهای مادر راه یافت. دستش را روی شانه ی دختر گذاشت و گفت: «پری؟ » پری بدون اینکه رو برگرداند گفت:«بله.»... «اگه چیزی هست به ما بگو.» «چیزی نیست... من رفتم...» و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند رفت. مادر به قاب در تکیه داد و به دختری نگاه کرد که از وجود خودش بود و آن لحظه با هیجانی مهار ناپذیر، از پله ها سرازیر میشد و به سمت مرد غریبه ای میرفت.

 

پری عکس خودش را در شیشه ی شفاف داروخانه میدید که بفهمی نفهمی، با تصویر معشوق در عمق فضا، یکی شده بود. از این انطباق، جان میگرفت و دلهره ها را فراموش میکرد... میتوانست نگاههای مزاحم همکار داریوش را نادیده بگیرد و حتی اگر لازم شد یک جوری به او دهن کجی کند که بفهمد وجودش برای پری چقدر حقیر است. ولی وقتی داخل شد ، آن مردک چشم چران نبود و معشوق با قامت بلند و کمی خمیده،  به تنهایی  آنطرف پیشخوان جواب مردم را میداد. دو سه تا مشتری مشغول خرید بودند و داریوش نیم نگاهی به پری انداخت. برق آشنایی در چشمهای معشوق درخشید و قلب دختر سخت به تپش افتاد. با خود گفت: «بالاخره منو شناخت.» با قدمهای لرزان کمی جلوتر رفت و منتظر ماند تا داریوش بیاید. معشوق آنروز از همیشه سرحال تر بود و آن حالت جذبه ی همیشگی را که انگار متعلق به دنیایی دیگر بود، نداشت. آمد و با لبخند سرد و بی رمقی که گوشه ی لبهایش را انحنا میبخشید گفت: «بفرمایید. چی میخواستید؟» حافظه ی پری ، خالی تر از همیشه بود. گفت: «هیچی...» خودش هم نفهمید این کلمه چگونه از دهانش خارج شد و انگار یک نفر دیگر به جای او حرف میزد. دریاچه ای که در چشمهای معشوق یخ زده بود، ترک خورد و نگاه زنده ای در آن جوشید. گفت: «یعنی چی هیچی؟» و لبخند پدرانه ای بر لب آورد. پری دستان خود را که در جیب گذاشته بود مشت کرد و گفت: «میتونم یه سوال بپرسم؟ » داریوش گفت: «بله...» ناخنهای پری در کف دستش فرو میرفتند: «اینکه... شما کدوم دانشگاه درس خوندید؟» پیشانی معشوق از هجوم ابرهای تیره، مغشوش شد و گفت: «شهرستان بودم. چطور مگه؟» پری آب دهان خود را قورت داد و سرمایی تنش را لرزاند. گفت: «هیچی میخواستم داروسازی بخونم، برای کسب اطلاع پرسیدم.» داریوش گفت: «من خیلی سال پیش درس خوندم... اونم نه داروسازی، رشته م چیز دیگه ایه. شما بهتره از یه مشاور تحصیلی بپرسید.» پری حیرت زده پرسید: «شما دکترای داروسازی نیستین؟» معشوق گفت:«نه. من فقط کارآموزم...» و از او دور شد. پری قدری ایستاد و نگاه کرد، سپس با شانه های فرو افتاده از داروخانه خارج شد و به ساختمان نیمه تمام روبرویی پناه برد. بخشی از رویای فرو ریخته اش شباهت نزدیکی به این ساختمان داشت و دیگر انگیزه ای برای درس خواندن احساس نمیکرد و خیالهای مه آلود دوست داشتنی از او میگریختند. دختر گوشهایش را گرفت تا هیچ صدایی را نشنود و بفهمد چه اتفاقی افتاده است... شرح حالی که برای معشوق نوشته بود غلط از آب در آمد و همین موضوع، سفیدی روپوش را می آلود ، مثل برفی که روی لبه ی دیوار مینشست و با جای پای گربه های ولگرد، خراب میشد. به دنبالش، سبزی لباس او هم معنای خود را گم میکرد و همه چیز از دست میرفت. معشوق ِ  پری، هنوز همانقدر دست نیافتنی و زیبا در ذهنش بود ولی معلق زنان و آواره ، هی دور تر میرفت و پری وجود خود را مانند معشوق سرگردان میدید و میترسید دوباره ابتذال و یکنواختی زندگی به دورش حصار بکشند و او، باز، از وسط معرکه ی حوادث، به کناری بیفتد و بپوسد. تلاش میکرد لباس دیگری برای معشوق بدوزد و شرح حال دیگری بنویسد ، نام دیگری روی او بگذارد ، تا هم خودش و هم او آرام و قرار بگیرند آن وقت رویاها از سر گرفته شوند.  

پری خسته و عصبی، راه خانه را در پیش گرفت. قهرمان داستان صندلی را ترک گفته بود و نور افکنها از تابیدن بر او دست برداشتند . صندلی در تاریکی غمناکی فرو رفت و میخواست فریاد بزند... شاید قهرمان برمیگشت و صندلی چوبی کوچک ، فقط فکر میکرد که او رفته است. به هر حال پری میخواست به پدر و مادرش بگوید ، میتوانند فعلاً  نگران نباشند.

 

........         

 

 

 

   

 

 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 10:42 قبل از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

     

      بر اساس یک داستان کوتاه ژاپنی. و زندگی واقعی ... 

 

      *******

    

    

      هر روز که خورشید غروب میکند من هم کنار پنجره هستم و میبینم چطور پادشاهی با  تاجش، در مردابی ازخاکستر و برفهای آب نشده فرو میرود... نقطه ی پررنگ طلایی، کم کم به هیئت یک گلوله ی گداخته در می آید و از فراز آنتن هایی که بر سقف خانه ها علم شده است، به پشت رشته کوههایی پوشیده از برف میغلتد. دامنه ی کوه آبی را رجی از ساختمانهای شهر پوشانده است. و همه ی اینها را ابر بزرگ و شناوری از دود ِ اگزوز ماشینها احاطه میکند ... هر روز چیزی شبیه به یک خواب، میگذرد و پشت مردمک چشمهای ضعیف من به ثبت میرسد. از بس ساعتها به خورشید زل زده ام، دکترها گفته اند عجیب است کور نشده ام . چند سالی است ، به غیر از شیشه ی پنجره، شیشه های ضخیم یک عینک دسته کائوچویی هم میان  من و خورشید حائل میشود، تا همه چیز آنطور که میخواهم رو در رو نباشد. مادرم تا زمانی که زنده بود، گوشم را میگرفت و مرا از روی هره ی پنجره پایین می آورد. میگفت اگر یکبار دیگر به خورشید زل بزنم، مرا به حال خودم میگذارد تا کور بشوم. فردا من پای پنجره بودم، در حالیکه شکلات بزرگی توی دهانم آب میشد... و مادر قسم را زودتر از چیزی که تصور میکرد شکسته و با دستانی مضطرب به در قفل شده ی اتاق میکوبید . التماس میکرد به خورشید نگاه نکنم، تا نور او، سو را از چشمهایی که همه میگفتند شبیه چشمهای گربه است نگیرد.

      خیلی بچه بودم که منظره ی غروب خورشید تماشایی شد. چون او ، مرا خون دماغ و کلافه و تشنه میکرد. باعث میشد عرق کنم و شکستگی کنار ابروی راستم نمایان شود... صبحها ، مقارن با برخورد اولین نیزه های نور به شکم آسمان، حال بدی که گویی آمیخته با بوی زننده ی بیمارستان بود، در هوا جاری میشد و من با احساس عذاب آور و ناخوشایندی از خواب بیدار میشدم . احساس تهوع و پوچی بهم دست میداد و این کاملا به خورشید مربوط بود، زیرا وقتی غرق میشد این جبهه هوای سنگین و خفقان آور نیز مثل حبابهای آخرینش، روی سطح آب میترکید. دستهایی نامرئی خورشید را از اوج به زیر خط افق میکشاند  و  او با هر دست و پایی که میزد بیشتر فرو میرفت و حتی پوش  برگهای سوزنی درختان کاج هم نمیتوانست شرم او را بپوشاند. خورشید از خشم سرخ میشد و مثل خانم دانورس در رمان ربکا که قصر ماندرلی را سوزاند ، او هم برای خالی کردن عقده ی خود، هوای شهر را با تمام ابرها و پرندگانش آتش میزد... قسمتی از این سرخی به پرده ی اتاق میگرفت و از لای مژه هایم عبور میکرد... اما من نسوخته بودم. من خوشحال بودم ، مثل کنیزی که ارباب ظالمش را در حال جان کندن رقت باری میبیند و توی دلش عروسی است ... مثل کسی که به منظره ی اعدام نگاه میکند ، می ایستادم و  آنقدر نگاه میکردم تا اثری از او هم برجای نمیماند. حتی یک کورسوی زپرتی ... بعد تاریکی همه ی درختها و خانه ها و مغازه ها و آدمها را در خود میربود و چراغهای شهر یکی یکی روشن میشدند . آن وقت حس سگی بد بو، پاشنه گنده اش را از روی گلویم برمیداشت و من تازه شروع به تنفس میکردم و مثل ماهی به سینه ی آب خزیده بودم. میخواستم هیچ فکر نکنم طلوعی در راه است... ولی این واقعیت ،در میان همه ی خیالات رنگی و بدون مرز،  مثل لکه ی جوهر سیاهی خودش را بی اجازه  به صفحه ام پاشیده بود و نقاشی ام را زشت میکرد.                                                                                                                                                                                                                        با وقوع حادثه ی طلوع ، پرندگان شروع به جیر جیر میکردند و چند دقیقه بعد ماشینها و آدمها توی شهر میریختند تا برای بقا بجنگند. مردم همدیگر را هل میدادند و لقمه را از دهان هم در می آوردند تا توی شکم خودشان بچپانند...  وقتی هنوز خوشبخت ترین انسانها که به سحرخیزی و کامروایی شان مینازیدند نیز در خواب بودند، نمیدانم کدام احمقی از خانه اش در می آمد و با پتک روی آهن میکوبید. لااقل من اینطور خیال میکردم... بعد از او نوبت  احمق دیگری بود که با وانتش دوره می افتاد و تابستانها هندوانه و پاییز انار میفروخت. در حالیکه وقتی خورشید کاسه کوزه اش را جمع میکرد و میرفت، هاله ای از رویا زمین را فرا میگرفت . زیر پنجره ی اتاقم ، آدمها سوت میزدند، آواز میخواندند و  بلند بلند میخندیدند و از این لحظه بود که میشد گفت « تازه آدم شده اند»  ... موتور سوارها در حال گذشتن از کوچه پس کوچه های خلوت و نیمه تاریک از خوشی عربده میکشیدند و  ماشینها صدای پخش خود را بلند میکردند...  درست شب تولدم بود که همه ی این مزخرفات را توی کاغذ نوشتم و بعد مچاله کردم و از پنجره به بیرون انداختم. نمیدانستم گلوله ی کاغذ توی سر زن همسایه خورده است و چند دقیقه  بعد سنگریزه ای به پنجره خورد. پیشانی ام را به شیشه چسباندم و دستانم را دور صورتم کاسه کردم تا سنگریزه پران را ببینم. از آن بالا هیکل تانک مانندی را دیدم را که اعوجاج میافت و صدای بمی بین صدای زن و مرد گفت « چطوری؟ بیا یه دقه پایین، پیش ما بشین.» پنجره را باز کردم و دیدمش. خانم «خاکی» زن همسایه بغلی بود . همیشه به هوای اینکه بچه اش از روی زین دوچرخه برنگردد، چادر سر میکرد ، می آمد، روی پله ی خانه ها  مینشست و مردهای محله را با سلام علیک کشدار و غلیظی تا مدتها معطل میکرد. گفتم «سلام. چه خبره اون پایین ؟ » اندامش هنوز تار و مبهم و چند تایی بود و سرش مثل مرغ روی  تنش میچرخید. گفت « هیچی. دلم هواتو کرد... میای؟...  »  مادرم سه سال پیش تر ، درست در چنین شبی مرده بود. همان شبی که من بیست و یک ساله میشدم . اکنون تنها مانده بودم و همه ی همسایه ها میدانستند توی دلم پر از کپک و تار عنکبوت است. گفتم «میام... فقط نکنه باز رفتی برام شوهر پیدا کردی ؟ »  چنان بلند خندید که کفترها از خواب پریدند . گوش خفاشها کر شد و توی دل شب،  قیقاج رفتند... شاگرد قابسازی، گردن کشید تا صاحب خنده را پیدا کند. خانم خاکی گفت « به جان بچه م نه .»  گفتم « الان میام.» رفتم و کنار او نشستم... چادری که به کمر بسته بود با آن خالهای درشت، از فرط  نشستن زیر آفتاب ، بور و کمرنگ شده بود و همه ی وجودش بوی خورش کرفس میداد . پسر پنج ـ شش ساله ای را میپایید که با یک دوچرخه ی کم باد و زهوار دررفته ، دور تیر چراغ برق میگشت و سعی میکرد از روی جوی خشک آب بپرد . پسرک هرگاه از روبروی ما عبور میکرد، از روی زین، بلند میشد و نیم ثانیه روی چرخ عقبش می ایستاد و دندانهای خرگوشی خود را با لبخندی نشان میداد . مادر دلش میریخت. با آن هیکل سنگین نیم خیز میشد و جیغهای ریز میزد . کمی از آب و هوا گفت، کمی از عروسی ها و مرگ و میرها ، کمی از بادمجانی که شوهر پای چشمش گذاشته بود و بالاخره کاغذ مچاله شده ی مرا از زیر چادر درآورد و چروکهایش را باز کرد و گفت « این، از اتاق تو افتاد رو کله ی من.» نمیدانم سرخ شدم یا نه ... کامیونی از خیابان گذشت و حرفهای خانم خاکی را با خود برد . هنوز گیج بودم که دری وری های مرا خوانده است یا نه  و  مرا دیوانه پنداشته است یا نه . گفت « یه ذره شو خوندم » چشمان قهوه ای او با نگاه غمگینی روی صورتم چرخید و بی هوا، سرم را گرفت و به خود فشرد و با لحن نوحه خوانها گفت «میدونم دلت هوای مامانتو کرده... بگردم... » و مرا توی بغلش به چپ و راست تاب داد. کاغذم را از دست او گرفتم و دوباره خواندم . زن ، چتری هایم که از زیر روسری در آمده بود با نوازش صاف میکرد و روی نوشته ها خم شد تا دوباره بخواند. گفتم «راستشو بگو... فکر کردی سیم هام قاطی کرده. » خندید و «نه» آورد... با سماجت گفتم «آره... فکر کردی انقدر کنج خونه موندم که دیوونه شدم.» حرفی زد که انتظارش را نداشتم «دور از جون ... خب منم شبها رو بیشتر از روزها دوست دارم.»  خندیدم و گفتم  «آره جون عمه ت ... شبها رو خیلی دوست داری که هنوز آفتاب نزده تو صف شیری .» بازوی کلفتش را دور تنم حلقه کرد و خندید. « خب دیگه... سر خودمو یه جوری گرم میکنم که شب بشه. با خرید... با وراجی... اگه تو خونه بشینم میپوسم. باید برم بیرون.ولی شبها رو دوست دارم .  میخوام خونه باشم . تلویزیون نگاه میکنم...» آسمان را نشان دادم و گفتم « الان شب شده که... » اخمی ساختگی، پیشانی کوتاه او را چین انداخت و یک طره موی زیبا روی صورتش افتاد. دسته ی مو انقدر صاف و براق بود که با هر تکانی میلرزید. گفت «امشب باید تو رو ادب میکردم.» کاغذ را دوباره گلوله کردم و انداختم وسط کوچه... قل خورد و به دنبال باد، تا خط کشی وسط خیابان رفت... همانجا ماند سپس زیر چرخ یک پژوی سرمه ای له شد. گفتم «من آدم بشو نیستم ... ولی... خیلی ازت خوشم اومد.» همانطور که با چشم ، پسرش را دنبال میکرد، خیلی جدی گفت: «روزها با مردم باش. شبها واسه خودت... اینجوری واسه ت بهتره. به خودت نگاه کردی ؟ از بس چیزی نخوردی و توی تاریکی نشستی ، مثل این چیزها شدی...» گفتم : « مثل مادر مرده ها.» چشمها را گشاد کرد و لبش را گزید . گفت : «خاک بر سرم. من اینو گفتم ؟ فقط میگم به فکر باش. یه دختر تنها، تو این خونه ی سوت و کور...»  بالاخره پسربچه از روی دوچرخه افتاد و گریه کرد. زن ، انگار نه انگار هشتاد کیلو وزن دارد، با چابکی یک گربه به سمت بچه دوید . چادرش در معرض باد سرد آبان ماه  قرار گرفته بود و تکان میخورد. یک قطره باران روی شیشه ی عینکم افتاد ........   آن شب را خیالپردازی نکردم و توی فکر زن همسایه بودم . طرح صورتم با شیب تند گونه های فرو رفته، روی شیشه های  خیس پنجره افتاده بود و موج برمیداشت . ناگهان آسمان و همه ی اتاق بنفش شد... آن شب با کابوسی عجیب و ترسناک ، تنها شبی بود که به انتظار خورشید گذشت. خواب دیدم پیرزنی بی کس و کار و زمین گیرهستم که یک هفته است مرده ام و بوی عفن جسدم، کوچه را برداشته است... خواب دیدم روی همین تخت فلزی بی حرکت افتاده ام و خورشید که انگار پشت پنجره ایستاده است ، با نور تند و گرمای شدید خود، جسمم را تجزیه میکند و از مردن من خوشحال است. سپس مرا با خاک انداز جمع میکنند...   وقتی از خواب بیدار شدم، هوا تاریک بود و طوفان و رعد و برق نیز تمام شده بود ، اما باران به شدت قبل ادامه داشت. آنقدر به آسمان خیره نگاه کردم که شب تمام شد. نور ضعیفی که رسوخ کرده بود ، آنقدر بزرگ شد که همه ی آسمان را پوشاند، اما لایه ی ضخیمی از ابر، تنها تفاله ای از نور خورشید را روی شهر می انداخت. همه چیز مثل روزهای قبل با جیرجیرگنجشکها شروع شد و بقالی روبروی خانه، کرکره اش را بالا کشید. از روی تخت بلند شدم و شال پشمی سیاه مادرم  را روی سر انداختم. پالتوی ماهوتی خاکستری او را پوشیدم و توی جیبش یک هزار تومانی تا خورده پیدا شد... صندلهای لا انگشتی او را به پا کردم و چند دقیقه بعد توی صف شیر ایستاده بودم. باران میبارید و قطره های ریز و پراکنده، شیشه ی عینکم را میپوشاند. چشمم به در خانه ی خاکی بود و سرانجام درقهوه ای ، روی پاشنه چرخید و خانم خاکی این دفعه با یک چادر کشی کرپ از پشت در بیرون آمد و اردک وار، به صف شیر ملحق شد. چشمان خواب آلودش مرا نمیدید و من از پشت شیشه های باران خورده ی عینک شبح او را میدیدم. برگشتم و گفتم « سلام...» .


+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 9:11 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

 

یک دسته گنجشک، یک دسته قمری، یک دسته کبوتر و شاید یک دسته چلچله در آسمان... اما کلاغها، هرگز دسته جمعی پرواز نمیکردند. آنها غالباً تک و تنها بودند و اگر دو سه تایی هم میشدند، کاری به کار هم نداشتند. «کلاغ» به طور کاملاً انفرادی و بسی بی قیدانه روی جدول کنار خیابان، روی درختهای برهنه، یا لب دیواری بلند، برای خودش ور میپرید.

از آن سوی پنجره ی اتاقمان که به روی باغ باز میشد، بر روی تراس کوچکی که آشپزخانه را به چشم انداز وسیع و خلوتی از یک کوچه ی بن بست میدوخت و بالاخره از قدم زدنهای گاه و بی گاه در سطح شهر، منظره های پیش رویم که به تناسب فصلهای سال، گاه سبز سیر بودند، گاه خاکستری روشن یا آبی گرفته و قهوه ای سرد، همه و همه با کلاغهای درشت هیکلی به یادم می آید، که بی کس و تنها ول میگشتند و پرهای تنشان آمیزه ای از سیاه مات و طوسی چرک مرده بود.

کجا یکدیگر را میبوسیدند، کجا نزاع میکردند، کجا تکثیر میشدند و کجا درد میکشیدند. کجا میمردند و چگونه میمردند.

درختان باغ پر از لانه ی خالی کلاغ بود که باد گزنده ی پاییز درونش میپیچید و هر بار تکه ای از خاشاکش را میکند و با خود میبرد. باران خیسش میکرد، آفتاب خشکش. برف به گودی اش مینشت ، سپس آب میشد و چکه چکه در خاک پای درخت فرو میریخت. گاهی پنج ـــ شش برف در یک زمستان می آمد و مینشست و آب میشد و لانه همچنان خالی مانده بود، در حالی که کلاغها همیشه بودند و حول آسمان باغ، کمی نزدیک به زمین و نه چندان در اوج، پرواز میکردند. لانه میساختند تا هرگز در آن نخوابند و تنها سایه های محوشان زیر آفتاب کم جان پاییز از روی لانه های متروک مانده، میگریخت.

دورنمای باغ ما در پاییز و زمستان، پر از نقطه های پراکنده ای بود که جا به جا روی شاخه های لخت و تیز شکفته بودند. گویی این شاخه های تیره  که سفیدی ابرها را شکافته بودند، این چنین به خودشان گره میخوردند.

نیمه شب، گاهی از صدای قارقار کلاغ خوابم آشفته میشد. فکر میکردم این سر و صدای شوم اتفاق بدی را در پی دارد. مثلاً زلزله ای خواهد آمد و سقف بر سرمان خراب خواهد شد. برای سومین بار در این زمستان، سراسیمه «بهلول» را تکان دادم و گفتم:

 

«بلند شو فرار کنیم.»

 

بهلول گیج و خواب آلود گفت:

 

«هان؟...»

 

بعد نشست، مثل گربه سانان خودش را کش و قوس داد و پرده را کنار زد. نور اثیری ماه از شیشه نفوذ میکرد و روی تخت پهن میشد و تکه هایی از لباس و صورت و دستهای ما را  و آبی و سفید میکرد.کلاغ که تا دو دقیقه پیش فریاد میکشید، دیگر آرام شده بود و فقط صدای خش خش برگهایی که بازیچه ی دست باد بودند، به گوش میرسید. نیمی از وجود بهلول در تاریکی اتاق فرو رفته و نیم دیگرش در روشنای نور ماه برجسته شده بود و نگاهش را که دیگر هوشیار بودند از من برنمیداشت. گفتم:

 

«خیلی ترسناک بود بهلول... انگار پشت پنجره نشسته بود.»

 

«میخواست بیاد تو ؟»

 

سعی کردم موضوع را بیشتر از آنچه که بود اغراق آمیز جلوه دهم.

 

«قار قار میکرد. »

 

«جداً ؟. »

 

«نه. قار قارم نمیکرد... انگار میگفت مرگ بر ...»

 

«مرگ بر کی؟»

 

«من.»

 

بهلول لبخند کجی زد، سپس دستی به چانه اش کشید. لبهایش را جمع کرد و ابروهایش را که بالا رفته بودند در هم کشید و نگاهی به سقف کرد و گفت:

 

«من...»

 

«آره.»

 

«کلاغه میگفت؟»

 

«باور کن...»

 

«باور میکنم.»

 

بهلول به شکلی غافلگیر کننده زیر آرنجم زد و نقش تشک شدم . بعد پتو را رویم کشید و هر چه بالش داشتیم  رویم ریخت. حتی بالش سنگین مهمانها را از گنجه در آورد و بدین ترتیب زیر کوهی از متکّا مدفون شدم.فریادم از گلو در نیامده خفه میشد و بالاخره بهلول دلش سوخت، شاید ترسید بمیرم و مرا بیرون کشید. چهره ام زیر خرمنی از مو مخفی شده بود و قبل از اینکه موهای بلندم را از جلوی صورتم کنار بزنم قیافه ی آدمهای رنجیده خاطر را به خود گرفتم. بهلول را دیدم که با یک بالش کوچک گلبهی که مخصوص خواب بعدازظهر بود و نقوش سرخ و پیچان داشت، به کتف چسبانده، گارد تدافعی گرفته است و با چشمان بازیگوشش مرا به مبارزه میخواند. گفت:

 

«تلافی نکن، چون بد میبینی»

 

«خیلی بیشعوری بهلول.»

 

و یک عالمه خندیدیم.  

 

هیچ وقت یک کلاغ مرده ندیده بودم. ولی یکبار کلاغی دیدم که یکی از پاهایش شکسته بود و مغرورانه درد میکشید و به قدری غضبناک نگاهم کرد که نگذاشت حتی کمی نزدیک بیایم و یک برش نازک پنیر برایش بگذارم. همانطور که روی یک پا جست میزد و پای شکسته اش روی هوا تاب میخورد پرواز کرد و تن سنگین خود  را تا روی پُر شاخ و برگ ترین درخت باغ کشاند و جایی میان برگهای نمناک، گم شد. پنیر را توی یک کاسه ی پلاستیکی مغزپسته ای رنگ ، پای درخت افراء گذاشتم و سراغ تشت لباسهای شسته شده رفتم. بندرخت نارنجی به چوبهای بلندی که بهلول به فواصل منظم در خاک باغ کاشته بود، گره میخورد و مارپیچ وار تا آلونک انتهای دیوار میرفت. هوا سنگین از ابرهای مایل به سیاه بود و انگار اگر روی پنجه ی پا می ایستادم سرم به ابرها میخورد.

پیراهن آبی نفتی بهلول را چلاندم و روی بند، چروکها و تاخوردگی هایش را صاف کردم. گربه ی یکدست سیاه ، با چشمهای درشت تیله ای از روی دیوار به زمین پرید و دوان دوان به سمت ظرف پنیر رفت، آن را به نیش کشید و دوباره رفت سر دیوار و خود را توی خانه ی همسایه انداخت. از خانه ی همسایه صدای موسیقی فیلم پاپیون و سرفه ی خشک مالک مسنش می آمد. یک زن و شوهر حدوداً پنجاه ــ شصت ساله بودند که بچه ای نداشتند. مرد عصرها می آمد به گلها و درختان را آب میداد، بعد میرفت به فرش فروشی محل. آنجا لابلای تخته فرشها و ستونهای مرمرین، با دوستانش تخته نرد بازی میکرد و حدود ساعت نه و نیم شب برمیگشت به خانه. زوج بی آزار و کم رفت و آمدی بودند و یک پرنده ی زیبا را نگهداری میکردند که قفسش را به دیوار بالکن نصب کرده بودند. گربه های ولگرد آن حوالی، دیوانه وار آرزوی پرنده را در دل میپروراندند. وقتی روی دو پا میجهیدند تا پرنده را بگیرند افسانه ی ماه و پلنگ زنده میشد و پرنده بی نهایت زیبا بود، امّا حیف که صدای خوبی نداشت و هرچقدر که بهلول نام این پرنده را میگفت به خاطرم نمیماند. نزدیک صبح ، هنوز آفتاب نزده، پرنده بیدار میشد و جیغ میکشید. بهلول غلت میخورد، به ساعت نگاه میکرد و بازوانش را دور سر و گوشهایش حلقه میکرد و میگفت:

 

« آخر اینو خفه ش میکنم.»

 

به فاصله ی ده دقیقه از سر و صدای پرنده، مرد همسایه بغلی از خانه در می آمد و آنقدر دور تا دور باغشان میدوید که به سرفه می افتاد. آن وقت زن او را صدا میزد و میگفت:

 

«بیا چاییتو بخور... »

 

زن نقّاش بود. یکبار که صدایم کرد تا موهایش را رنگ زیتونی بگذارم، نقاشی های خود را نشان من داد. در همه ی تابلوهای او یک کلاغ سیاه و لاغر با شکم خاکستری و منقاری تیز و نارنجی حضور داشت که نگاه خیره و حسرت کِش و غمگینش، گویی بار سنگینی را بر شانه های مخاطب میگذاشت. برایم قهوه دم کرد و با شیرینی خانگی آورد و در حین خوردن و نوشیدن پشت میز و صندلی ای که به شکل کُنده ی درخت بود، به او گفتم من هم نویسنده هستم. چهره ی خشک و جدی او برای لحظه ای کوتاه از همه باز شد. دستش را روی مچ دست من نهاد و گفت که خیلی از این بابت خوشحال است. زن مدام از یک جعبه ی چوبی، دستمال میکَند و چکه های رقیق ِ رنگ را که از زیر کیسه بر روی پیشانی شرّه کرده بود، پاک میکرد.

مرا روی یک راحتی ِ آلبالویی رنگ و پت و پهن که پهلوی کتابخانه قرار داشت، نشاند و رفت توی اتاق خواب، پس از مدتی با یک آلبوم جلد چرمی بیرون آمد و کنارم نشست. سیگار سفید و نازکی لای انگشتان استخوانی و بلند او میسوخت که خاکسترش گاه و بیگاه روی موکت یشمی کف اتاق میریخت. قفسه های چوبی کتابخانه از زمین شروع میشد و تا سقف ادامه داشت و پر از کتابهای نایاب بود. آلبوم را با دقّت و حوصله روی زانو گذاشت، میخواست آنرا باز کند که ناگهان از دستش سرّید و چهره اش سخت منقبض گشت. پیشانی خود را به کف دستش تکیه داد و چشمها را برای چند لحظه بست. دستم را پشت او گذاشتم. بلوز پشمی زن پوستم را قلقلک میداد. گفتم:

 

«چی شد؟... خوبین؟ »

 

سیگار را از فیلترش، روی یک فرهنگ لغت با جلد گالینگور که جلوی پایش افتاده بود گذاشت و دوباره آلبوم را به دست گرفت. گفت:

 

«یهو سرم بدجوری درد گرفت.»

 

گفتم:

 

«از بوی رنگه... لابد عادت ندارین»

 

آلبوم را باز کرد و گفت:

 

«آره. شاید...ببین. این عکس منه.»

 

پرتره ی سیاه و سفیدی از یک دختر جوان با موهای بلند و جعددار تمام صفحه ی آلبوم را پوشانده بود. گفتم:

 

«چه بانمک بودین.»

 

او چند بار دیگر آلبوم را ورق زد و توضیحاتی راجع به اینکه فلان عکس در کجا، چه محلّی و چه تاریخی گرفته شده و آدمهای کنارش چه نسبتی با او دارند، داد. با هر بار ورق خوردن آلبوم ، او  رفته رفته از دوران جوانی به موقعیّت فعلی میرسید و بالاخره در آخرین برگ آلبوم دیگر همانی بود که من هم میشناختم. یک زن لاغر و خوش ترکیب با مژه های همیشه ریمل خورده  و گردنی که هنوز هم صاف و بی چین و چروک بود. آلبوم را از دستش گرفتم و آخرین عکس را با دقّت بیشتری نگاه کردم. کنار یکی از درختهای باغشان ایستاده و به دوربین نگاه میکرد. نور نارنجی و طلایی غروب به چشمهایش میتابید و نگاهش شباهت عجیبی به کلاغ نقاشی هایش داشت. سیگار را برداشت و چنان پک زد که گونه هایش به طرز ترسناکی فرو رفت. گفت:

 

«همیشه دوست داشتم بچه دار  بشم.»

 

چیزی به ذهنم نرسید که بهش بگویم. مطمئن بودم ترحم ورزیدن نیز کار بیجایی است. ادامه داد:

 

«تو بچه نمیخوای؟ مواظب باش از وقتش نگذره. پشیمون میشی ها...»

 

گفتم:

 

«چه میدونم... بهلول میگه...»

 

ناگهان پرنده جیغ بلندی کشید و من ناخودآگاه از جا پریدم. ولی او بی اعتنا نشسته بود. دست آخر بلند شد آلبوم را گرفت و همچنان که به اتاق میرفت گفت:

 

«خب دیگه. بهتره برم سرمو بشورم... یه چایی واسه خودت بریز تا منم بیام. باشه؟.»  

 

«من باید برم خونه مون.»

 

زیاد اصرار نکرد و من هم رفتم. قبل از رفتن چند تا کتاب از کتابخانه بیرون کشید و بهم امانت داد. وقتی به خانه رسیدم زیر کتری را روشن کردم بعد کنار شومینه نشستم و کتابهای امانتی را ورق زدم که زنگ زد و گفت موهایش محشر شده است. وقتی گوشی را گذاشتم بهلول آمد و بدون اینکه محلّم بگذارد رفت توی اتاق خواب، در را محکم بست و مرا با واهمه ای خورنده تنها گذاشت.

 

...............


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:35 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

 این اولین روزی بود که زندگی بدون«عزرائیل» شروع میشد. از وقتی که یادم می آید «او» هم وجود داشت و حالا برای یک معامله ی بسیار مهم و حیاتی به «هندوستان» رفته بود. بدین ترتیب من در یک آپارتمان زشت، پر از اشیاء عتیقه که با سلیقه ی اشراف منشانه ی دهاتی وار عزرائیل چیده شده بود، تنها مانده بودم.

 

از محل کارم واقع در بلوار کشاورز، تا دم در خانه، هفت تا چراغ راهنما پشت سرم همانطور قرمز مانده بود و گویی هنوز هم صدای بوق ماشینها، سوت پلیسهای سر چهارراه و نگاه خیره ی گربه ای که نزدیک بود زیر ماشینم له شود، تعقیبم میکرد.

کفشهای او، روی جاکفشی نبود ولی انگار خودش با آن شکم گنده و سبیلهای پرپشت و پیراهن تمیز، پشت در انتظارم را میکشید و در حالی که بوی تند ادکلنش توی دماغم میخورد، مرا به آغوشش میخواند.

 

وقتی کلید را توی قفل چرخاندم و در باز شد تمام سر و صداها خوابید. نه بوی عود می آمد، نه ادکلن ، نه گلهای باغچه. بوی یک خانه ی متروک ، خالی از نفس هر موجود زنده ای می آمد. به جای موسیقی سنتی که سالها از در و دیوارهایش به گوشم رسیده بود،  (حتی شبها و حتی صبحهای خیلی زود) سکوتی سنگین، درون مغزم نفیر کشید.

همه جا تاریک بود و فقط از لای پرده های ضخیم ، ستون باریکی از نور سرخ غروب، درون خانه میریخت.

 

پس عزرائیل دیگر وجود نداشت. برای چند روز هم که شده، خودش نبود که آن جسم سنگینش باشد و از همه مهمتر آن وزنه ی نیم تُنی نگاه هیز نکبتی اش که روی بدن آدم جا می ماند. فقط من مانده بودم و سایه ام که سبک و خاموش روی زمین برای خودش میخزید.

نمیخواستم چراغی روشن باشد، تا چشمهای عزرائیل اینبار از توی قاب عکس بهم زل بزند و تمام حرکاتم را بدزدد.

 

در فرودگاه، اشک در چشمهای عزرائیل حلقه زده بود و در حالی که دست چپ مرا میان دو تا دست ضمختش گرفته بود و میفشرد، سفارشهایش را میکرد و کره ی براق چشمانش درون چشمخانه یک لحظه آرام و قرار نمیگرفت.

گفت:

« کانالهای بد ماهواره رو سرچ نکن... وقتی رو تخت خوابیدی مواظب باش پاتو روی دیوار نذاری، جای انگشتات می مونه، سخت پاک میشه.... جرم صابون رو هر روز از دیوارهای حموم پاک کن...تلفنو رو پیغامگیر بذار و جواب هیشکی رو نده. حتی جواب منو... فهمیدی؟».

 

چشمهای تنگ و مرطوبش را پاک کرد و رفت. از پشت سر مثل یک پسر بچه ی پیر و چاق که پوشکش کرده باشند راه میرفت و مدام دورتر میشد تا اینکه بالاخره رفت.

وقتی هواپیمایش از روی زمین کنده شد، من نیز به اداره رفتم. وقتی برگشتم نبود... و دیگر نمیتوانست با آن لبخند شومش به حمام هدایتم کند تا قبل از هر کاری جورابها و پاهایم را با آب و صابون بشویم.

جورابهایم را در آوردم و آنها روی صندلی کامپیوتر، جایی که همیشه مینشست انداختم. میتوانستم دکمه ی تند کولر را بزنم و بدون اینکه ناخنهایم را ضدعفونی کنم از قندان، قند بردارم و بخورم. میتوانستم پاهایم را روی شیشه ی صاف و عاری از هر گونه لکّه ی میز پایه کوتاهی که از «هنگ کنگ» آمده بود و عزرائیل به نظافتش خیلی وسواس داشت بگذارم. حالا دیگر تمیز نبود و خطوط پیچ در پیچ پوست کف پای من رویش نقش انداخته بود. موهایم بدون اینکه شینیون شده باشد، دور شانه هایم ریخته بود و مثل بافه های بید مجنون زیر باد تند کولر تاب میخورد. ماهواره را روشن کردم و به صفحه ی تلویزیون خیره شدم. چند تا زن نیمه برهنه مردی را احاطه کرده بودند و میرقصیدند. مرد خواننده مثل میمونهای دراز دست از این طرف سن به آن طرف میجست و میخواند.

 

تلفن چند بار زنگ زد و روی پیغامگیر رفت. خودش بود... عزرائیل. از صدای نفس کشیدنش میتوانستم بفهمم. حتی میتوانستم بوی سیگار برگی که همیشه به تنفّسش آغشته بود را احساس کنم. سینه اش را صاف کرد و گفت:

 

«الو... سلام. حتماً خونه ای... خوشحالم که تلفنو بر نداشتی.»

 

اینها را که گفت برای چند ثانیه لال شد و از لرزش نفسهایش فهمیدم که دارد گریه میکند. صدای خش خشی آمد و  فهمیدم که دارد  توی جیبش دنبال دستمال پارچه ای سفیدش میگردد. پیدایش کرد و برد سمت بینی اش. گوشهایش هم قرمز شده بود (حتی اینرا هم میدانستم). گفت:

 

«همه چیز داره خیلی خوب پیش میره... فکر کنم تا هفته ی دیگه معامله انجام بشه و تا یکشنبه ی دیگه خونه هستم...»

 

حالا نفسهایش که برای چند لحظه منظّم شده بود، دوباره مقطّع شد.

 

«دلم برای تو و خونه خیلی تنگ شده... نگران نباش. برمیگردم..... راستی میدونم به محض اینکه رسیدی خونه، یاد من افتادی و اول رفتی حموم پاهاتو شستی. جورابهاتم حتماً روی بند رخت دارن تاب میخورن. اگه تهرون هم مثل کلکته بارونیه، برو زودتر برشون دار که دوباره مجبور نشی بشوری... میدونی که ... پا قلب دوم ماست. چند تا محلول ضد عفونی کننده هم خریده بودم و گذاشتم توی جعبه ی کمکهای اولیه... برای ناخنهات. میدونم لازم به تذکر نیست، ولی اینطوری میگم که خیال خودم راحت بشه... وگرنه تو که فقط یه کمی حواس پرتی. توی چیزهای خیلی جزئی بعضی وقتها...»

و خندید:

«اگه ماهواره رو روشن کردی، خاموشش کن... حتی کانالهای سیاسیشو هم نیگا نکن. سیاست چیز کثیفیه... بدتر از همون کانالهای معروف.»

باز هم خندید و دماغش را بالاکشید.

 

« منم واسه اینکه انقدر زن خوبی بودی بعد از ظهر رفتم بازار و برات کلی چیز میز خریدم. نمیگم که غافلگیر بشی... فقط بهت بگم که اولش پوست مار داره... قند تو دلت آب شد. هان؟... هر هر هر...»

 

پاهایم را از روی میز برداشتم و از روی کاناپه بلند شدم. او همچنان داشت برای خودش حرف میزد:

 

« اینجا تقریباً میشه گفت که بدک نیست... من راحتم. اصلاً لازم نیست نگران وضعیتم باشی. وقتی رسیدم ازم استقبال خوبی کردن که حالا مفصل برات تعریف میکنم که چی شد.... خلاصه مشکلی ندارم، هتل و همه چی عالیه... فقط یه کمی مردمای اینجا کثیفن، رعایت خیلی چیزها رو نمیکنن. به غذاهای هتل هم خیلی اعتماد ندارم...میدونم دیگه واسه این بیچاره ها از این تمیزتر امکان نداره ولی از تو چه پنهون یه خرده معذبم و همه ش آرزو میکنم برگردم توی خونه ی خودم،  پیش تو... هنوز بیست و چهار ساعت نشده ولی...».

 

دوباره بغض کرد و لال شد. روی صندلی کنار تلفن نشستم و به دستگاه خیره شدم، انگار داشتم به خود عزرائیل نگاه میکردم و به وضوح، صورت گرد و براق او را میدیدم که وقتی لبهایش میجنبید پوستش مثل خمیر  ِ بازی کش می آمد و شکل میگرفت. یک خط در میان، به خودش مسلط میشد و دوباره احساساتش غلیان میکرد. حالا توانسته بود لرزش صدایش را مهار کند:

 

«قول مردونه میدم این اولین و آخرین باریه که از من دور میشی... قول میدم هر شب برات تلفن کنم. الان دیگه یک دقیقه و نیم هم از وقت خوابم گذشته... میدونم گوشِت به این یکی بدهکار نیست، ولی لطف کن برو بگیر بخواب. نخ دندون، همراه با مسواک فراموش نشه.  نخ هم خریدم، توی جعبه ی کمکهای اولیه ست، بغل کپسولهای آهن... حالا دیگه میبوسمت. »

 

قبل از اینکه ارتباط قطع شود گوشی را برداشتم و گفتم:

 

«سلام عزرائیل...»

 

معلوم بود در میانه ی راه، صدایم را شنیده و از شدت یکه ای که خورده است، باز دوباره لال مانی گرفته است. گفتم:

 

«عزرائیل؟... خوش میگذره؟»

 

با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:

 

«مگه سفارش نکردم گوشی رو برندار؟...»

 

«سعی کن بهت خوش بگذره...».

 

نفسهایش تند شده بود و اینجور وقتها یک رگ آبی توی پیشانی اش برجسته میشد. گفتم:

 

«میدونی امروز چی شد؟... »

 

چیزی نگفت.یعنی نمیتوانست چیزی بگوید. ادامه دادم.

 

«میدونی جورابهام کجاست؟...»

 

«روی بند...... دیگه تمومش کن...»

 

«نه... همونجوری انداختمشون رو صندلی تو.»

 

خندیدم و پای چپم را روی پای راستم انداختم. میدانستم مرد بیچاره مثل یک ربات که تنظیمات درون شکم و مغزش به هم ریخته، مستأصل و پریشان است.

 

«در مورد ماهواره یه چیزایی میگفتی قبل از رفتنت. حتی الانم...»

 

معصومانه و خلع سلاح شده گفت:

 

« نگو روشنش کردی؟...»

 

دلم برایش نسوخت. گفتم:

 

« فکر میکنی کدوم کانال؟»

 

به گریه افتاده بود. گفتم:

 

«بگذریم... میخواستم بهت بگم فردا شب تلفن نکنی. نه فردا نه هیچ شبی.»

 

 

«ادویه ی شوخیهات رو بیشتر از حد گرفتی.بدتر از غذای هندیا.»

 

«هوی آقا بانمکه، باهات شوخی ندارم.»

 

«بگو یهو چه ت شده...؟همه ش فکر میکنم خودت نیستی. (گریه) »

 

«عزرائیل... پوست ماری که خریدی رو برای خودت بردار. وقتی برگردی، من خونه نیستم.»

 

«کجایی؟...»

 

«تنظیم خوابت بهم نخوره یه وخت... الان سیزده دقیقه و دو صدم ثانیه از وقتش گذشته.»

 

فریاد زد:

 

«پرسیدم کجایی؟...»

 

گوشی را به ضبط صوت چسباندم و چند دقیقه نگه داشتم...گفتم:

 

«سنتور یاحقی نیست... اسم آهنگش میدونی چیه؟ »

 

شروع به ناسزا گفتن نمود و دایره ی لغاتش در این مورد تنها محدود به چند کلمه ی ناچیز میشد:

 

« زنک دیوانه، دیگه بسه هر چقدر شر و ور به هم بافتی... من فردا با اولین پرواز اونجام.اون وقت اسم آهنگتو برام بگو.»

 

... از یانی. معلومه که نمیشناسیش...» To Take… To hold«

 

«زنک احمق...»

 

«میدونی چند وقت بود از دست تو قایمش کرده بودم؟....راستش وقتی بیای خودمم نمیدونم کجام، ولی مطمئن باش اینجا نیستم.»

 

عصبانیت و هراسش در نوسان بود، اینبار با لحنی مضطرب فریاد زد:

 

«نمیدونم چه ت شده. شاید سرت خورده به یه جایی. به هر حال فردا یا پس فردا میام و با هم صحبت میکنیم، فعلاً برو بخواب... »

 

«نه، دلم میخواد بیدار باشم و به همین آهنگ گوش بدم... ولی آهنگ گوش دادن، در مقابل کارهای بعدی که میخوام امشب بکنم، عددی نیست...»

 

«چه کارهایی؟... »

 

«میخوام بعد از ساعت ده چایی بخورم... لیوانی، پررنگ، غلیظ و داغ، با یه کیک اسفنجی، محصول کارخونه های بیرون. مهر استانداردشو با تاریخ تولید و انقضاء نگا نکردمو نمیکنم. میخوای بازم بگم؟»

 

«مریض... »

 

«تازه اینم چیزی نبود... بعدش یه رمان باحال میخونم و دیگه بقیه شو سؤال نکن، چون به تو ربطی نداره...»

 

منتظر شدم چیزی بگوید، آنقدر نگفت که فکر کردم مرده است. حتی دیگر صدای نفسهایش را نمیشنیدم. گفتم:

 

«میدونی عزرائیل؟ نمیدونم چرا تا حالا با تو زندگی میکردم و جیک نمیزدم. با تو آدم بی معنی و کریه که جای بابامی... حالا که نیستی، میفهمم چقدر وجودت آزاردهنده ست. دیگه نمیخوام نه بهم تلفن کنی نه برگردی... نگرانت نیستم، وضعیتتم اصلاً برام مهم نیست...... راستی وقت خوابت... نی نی کوچولو...»

 

یک دفعه صدایش به طرز حیرت آوری با صلابت شد:

 

«این وجود آزاردهنده رو از این آزاردهنده ترش نکن...»

 

از صدایش ترسیدم، زیرا تا به حال آنرا اینگونه نشنیده بودم.ولی سعی کردم اگر رنگم پریده بود، لااقل هیچ ارتعاشی در صدایم مشهود نباشد. گفتم:

 

«از این آزاردهنده تر نمیشه، کلاً هیچی نمیشه، چون من دارم از اینجا میرم... فردا...»

 

گفت:

 

«هیچ وقت نخواستم واقعاً بترسونمت... مجبورم نکن.»

 

«تو ؟ ...ها ها ها... نکنه باورت شده عزرائیل هستی؟... هرچند که بودی. حتی عزرائیل هم نمیتونه یه نفرو اینجوری ذره ذره، توی یه همچین خونه ای که شبیه خونه ی جن هاست، زنده به گور کنه. اینکار فقط از تو برمیاد... زندگی با عزرائیل رو به زندگی با تو ترجیح میدم.»

 

«تا حالا شنیدی اسم کسی عزرائیل باشه؟...»

 

«آره... اسم بیشتر مردها عزرائیله... اسم بابامم یه جورایی عزرائیل بود. ولی تو دیگه نوبرشی، هم وجودت عزرائیله، هم اسمت.»

 

«بابات میتونست در عرض یکصدم ثانیه از کلکته بیاد تهران، کوچه ی 28/6 و پلاک 64 در واحد 6 رو بزنه ؟... »

 

 

«در این خونه رو برای هر کسی باز میکنم جز تو... حتی اگه واقعاً در هیئت عزرائیل باشی، به قالب ابلهانه ی فعلیت ارجحیت داری.»

 

«گفتی میخوای یه رمان باحال بخونی... پیشنهاد میکنم رمانی که میخونی اسمش «مرشد و مارگریتا» باشه، چون اون وقت میفهمی که عزرائیل چه موجود پیچیده ایه، با قابلیتهای فوق العاده زیاد، یکیش میتونه این باشه که زمان و مکان رو فاقد معنی میکنه. »

 

تا حالا انقدر شمرده و محکم حرف نزده بود... برای همین ترس تمام وجودم را لرزاند و در صدایم نیز بارز شد:

 

«پس منتظرت هستم... »

 

«پس منتظر باش...»

 

اینرا گفت و در به صدا در آمد...

 

 

………

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 4:45 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

« و ما با آدم عهد بستیم که فریب شیطان را نخورد و در آن عهد او را ثابت قدم نیافتیم.

 

و هنگامی که فرشتگان را گفتیم به آدم سجده کنید همه سجده کردند جز شیطان که امتناع ورزید.

 

آنگاه گفتیم ای آدم محققاْ بدان که این شیطان با تو و جفتت دشمن است{...} باز با این همه شیطان در او وسوسه کرد و گفت:

 

ای آدم آیا میل داری تو را بر درخت ابدیت و ملک جاودانی دلالت کنم.

 

آدم پرسید: آن کدام است؟

 

شیطان گفت:

 

همان درختی که از آن ممنوع شدی... بخور تا عمر ابدی یابی.

 

پس آدم و حوا از آن درخت تناول کردند. بدین جهت لباسهای بهشتی از تنشان ریخت{...}

 

آنگاه خدا به آدم و حوا و شیطان فرمود:

 

اکنون از بهشت همه فرود آیید که برخی از شما با برخی دیگر دشمنید.....»

 

 

«سوره ی طه»

 

 

قصه را بسیار دوست داشت و آنرا زیاد میخواند. تا یک سنّی در کودکی همه ی قصه ها را باور میکرد... اما بعدها فهمید که هر کس قصه ی خودش را دارد و از آن پس همه چیز برایش عوض شد. با این حال به خواندن قصه ادامه میداد امّا دیگر باورش نمیکرد.

خیلی چیزها را دیده بود. مثلاً دیده بود که خانه ی «مادربزرگ» میتواند نقلی نباشد، بلکه خیلی هم بزرگ باشد و حوضش بدون کاشی و ماهی... و پنجره هایش بدون شیشه های رنگی…و ماکروویو و ماهواره به جای سماور و کرسی و آفتابه لگن.

 

«حوّا» گیج بود. هر موقع آنجا میرفتند، نمیدانست چگونه رفتار کند تا آدم معقول و دوست داشتنی و سربه راهی باشد و مثل تمام نوه های دنیا که شخصیتشان در قصه ها کاملاً "تعریف شده"  است، به نظر آید. حتی اگر تمام قواعد رایج در این داستان نقض شده باشد، ولی او باید آرام و مطیع سر جایش مینشست و نقش همیشگی اش را که هزاران سال است بر گُرده اش نهاده شده به خوبی ایفا میکرد... برای آنکه بتواند اسب سرکش روحش را رام کند، راههای مختلفی را امتحان کرده بود، تا تسلیم شرایطی که با روحیاتش مغایر بود شود.

یکی از بهترین راه حلهای موجود، روزنامه باطله هایی بود که همیشه زیر میز تلویزیونشان پیدا میشد. حوا خود را جای یک «شعبده باز» میگذاشت که خودش هم مثل دیگران نمیداند درون کلاهش چیست. آن وقت دستش را داخل آن شکاف باریک میبرد و روزنامه ها مثل کبوترهای سفید بیرون می آمدند و صفحات ادبی روزنامه ها همیشه خواندنی و شگفت انگیز بود... تماشاگران خیالی ساعتها برایش کف میزدند.

تیتر این دفعه «گابریل گارسیا مارکز» در آمده بود، که تاریخش مربوط به چهار سال پیش میشد و بوی خوب کهنگی میداد.

مارکز. کسی که حوّا در نوزده سالگی عاشقش بود و آن لحظه هر چقدر به قلبش فشار می آورد، بیشتر متوجه میشد که دیگر عاشقش نیست . به قول «آدام»  نمیشد از کار خدا سر در آورد.

چهار سال قبل، درست زمانی که حوا برای خواندن همین تیتر یا هر آنچه که پیرامون مارکز وجود داشت له له میزد، این مطلب منتشر شده بود بدون اینکه به دستش برسد.  و حالا که دیگر آن عشق به سردی گراییده و حوا مردی به نام «آدام» را دوست داشت، این روزنامه بعد از چند سال که زیر میز تلویزیون مادربزرگش مدفون مانده بود، پیش رویش قرار گرفته و جزئیات زندگی روزانه ی «گابو» را شرح میداد.  

آنجا نوشته شده بود: او (گابریل...) صبح زود، در ساعت معینی از خواب بیدار میشود و  با گرمکن خاکستری اش به پارک نزدیک خانه میرود، ورزش میکند و برمیگردد و میرود به اتاق کارش، پشت میزش مینشیند و یک سره مینویسد تا ساعت هفت بعدازظهر.

حوّا با خود اندیشید:

«لابد هر روز ساعت چهار و نیم هم به دستشوئی میرود.»

اول با دکترهای روانشناس که توی تلویزیون حرف میزنند و دوم با چنین آدمی سخت میتوان کنار آمد، چه برسد به اینکه عاشقش بود برایش مرد. چه خوب شد که آدام از انگلیس به ایران آمد و حوّا او را شناخت، تا از دوست داشتن کسالت بار یک نویسنده ی پیر دست بشوید و یک عشق پر شور واقعی را تجربه کند.

از عشق یکرطفه حالش به هم میخورد و دیگر دوست نداشت نقش یک فاعل احمق را ایفا کند و برای کسی که حتی نمیداند او وجود خارجی دارد، بمیرد. میخواست «مفعول» باشد و فعل دوست داشتن بر او واقع شود. از خدا متشکر بود که این اتفاق افتاده است.

آدام یک پسر دورگه ی بیست و هفت ساله بود  که به خوبی فارسی حرف میزد و جمله ی «دوستت دارم» را خیلی بانمک ادا میکرد. موهای سیاه و حلقه حلقه اش را از پدر ایرانی و چشمهای خاکستری روباه مانندش را از مادر خود داشت... تنیس باز حرفه ای و انیماتور درجه یکی بود که در یک شرکت خصوصی تولید فیلمهای انیمیشن، کار میکرد. هر از چند گاهی اتودهایش را برای حوّا می آورد و راکت تنیس خود را با انواع و اقسام مدالها به دیوار اتاقش زده بود.

چشمهایش هرگز دروغ نمیگفت، به خدا اعتقاد داشت و برخلاف همه ی خارجیها که چهره ی بیحالتی دارند، او غمی را در نگاهش حمل میکرد که حتماً ارثیه ی پدر ایرانی اش بود. به قول او نمیشد از کارهای خدا سر در آورد... اگر روبروی کتابفروشیهای دانشگاه تهران یکدیگر را نمیدیدند، اگر حوّا کتاب «سمفونی مردگان» را نخوانده بود تا به سؤال آدام در مورد اینکه واقعاً چه بلایی سر شخصیت «آیدا» آمد و او چرا خودسوزی کرد، جواب دهد، شاید مجبور بود همچنان عاشق یک پیرمرد منظم و بیمار که خودش را با ساعت رومیزیش کوک میکند بماند. کسی که برای نوشتن رمانهایش، ساعت میگذارد.  

با سرخوردگی روزنامه را دوباره سر جایش هل داد و متوجه شد پای چپش به شدت خواب رفته است . تیتر روزنامه تو زرد از آب در آمده بود و حتی خیال آدام هم نمیتوانست او را برای ماندن در خانه ی مادربزرگش و نشستن روی زمین متقاعد کند.

در آن لحظه درست احساس شعبده باز یک سیرک را داشت که کبوتر زیبا، به همان کلاه و آستین و تشکیلاتی که از توی آن در آمده بود، گند زده و سپس با بیخیالی برای خودش بق بقو کرده است. تماشاچیان ذهنی هم از عالم شگفتی و کف زدنهای پی در پی، به ساحت تمسخر رفته بودند و داشتند به هیکل و قیافه اش هِرّ  هِرّ میخندیدند. قهقهه ی  آنها و بق بقوی کبوتر و خواب رفتگی پای چپ، که سنگین و بی حس مثل یک گونی سیب زمینی زیر بدنش زق زق میکرد او را دوباره در جلد یک آدم نافرمان فرو میبرد.

درست در بدترین لحظه ی شکنجه که انگار میلیونها مورچه و زنبور پایش را سلّاخی میکردند، پدربزرگ او دستش را روی همان پا کوبید و گفت:

«پاشو به عمه ت کمک کن سفره رو بندازین، شام بخوریم».

چنان رنجی را به پایش تحمیل کرد، که لبش را سخت گاز گرفت و آنقدر حرصش درآمد که چپ چپ بهش نگاه کرد و دلش خواست پدربزرگ نگاهش را ببیند. ولی هیچ وقت آنرا ندید و راهش را کشیده بود توی اتاق خواب، دنبال قرصهای قبل از شامش میگشت تا همه شان را یکجا بالا بیندازد.

« شام بخوریم... ناهار بخوریم... پیشدستی ها رو بذار میوه بخوریم... تخمه کدوها رو بو بده، خربزه رو قاچ کن، فالوده رو از تو فریزر درآر، گوجه سبزها رو بشور، نارنگی ها رو پوست بکن و بیار بذار وسط، همه بخوریم...». 

خوردم، خوردی، خورد، خودیم، خوردید، خوردند...

وقتی آدام، به شوخی افعال فارسی را صرف میکرد، روی گونه هایش چال می افتاد. اگر خوراکی ترشی هم میخورد همین اتفاق رخ میداد و سیبک گلویش مثل یویو بالا و پایین میرفت.

به هر حال خیال آدام هنوز نیامده از ذهن حوّا میگریخت. حالا مورچه ها و زنبورهای روی پایش، درست از نقطه ی آسیب دیده در حال گریز بودند و رفته رفته از تعدادشان کم میشد. از آشپزخانه نیز طبق معمول، بوی مرغ آب پز و قرمه سبزی می آمد و مادرش که روبروی قابلمه ی قرمه سبزی نشسته بود، یک بشقاب حاوی همان خورش بی لعاب و بی نمک و ترش مزه ای که او بدون چشیدن هم میتوانست توصیفش کند، به دستش داد. حوا نگاهی به محتویات بشقابی که توی دستش قرار داشت انداخت. لیمو عمانی را دید که برای خودش شنا میکرد و صورتش که مثل یک موجود بدبخت، متلاشی شده بود، حوا را یاد یکی از کاراکترهای انیمیشنی که آدام طراحی کرده بود انداخت.

به آدام حسادت میکرد. چون او خیلی راحت بود و هر کاری دلش میخواست میکرد، اگر چیزی را دوست داشت میخورد و اگر دوست نداشت نمیخورد... جایی که دوست داشت میرفت و جایی که دوست نداشت نمیرفت. اگر کسی میخواست برای رفتن به جایی مجبورش کند، خیلی معمولی شانه اش را بالا می انداخت و با ته لهجه ی آمریکایی میگفت:

«کسل میشم».

آن وقت همه چیز همانجا تمام میشد و دیگر کسی مؤاخذه اش نمیکرد، اگر هم مؤاخذه میشد، او اهمیت نمیداد.

 

شام خورده شد و ظرفهای کثیف را حوّا شست و یک نفر دیگر آب کشید. ساعتش را که از هفته ی پیش روی کابینتشان جا مانده بود، به مچش بست و آمد وسط هال تا یک جایی پیدا کند و بگیرد بنشیند و منتظر شود ساعت دوازده بشود و  بروند.

با اینکه برای فردا برنامه ی خاصی نداشت، اما دست کم میتوانست توی رختخواب دراز بکشد و خاطراتش با آدام را مرور کند و تصویر چهره ی او  را وقتی که تعجب میکرد به یاد آورد. این جور وقتها چشمهای به گود نشسته اش از زیر سایه ی ابروهای انبوه و سیاه بیرون می آمد و مثل خورشید میدرخشید. بعد پلکهایش باز و بسته میشد و میگفت: چرا؟ ... و روی حرف ـ ر ـ تأکید میکرد.  

 

همانطور که با دستهای مرطوب دنبال یک پر دستمال کاغذی میگشت، متوجه شد تلویزیون درست در بهترین ساعت پخش برنامه هایش خاموش است و ساعت شماته دار روی عدد «نه و پنجاه و پنج» دقیقه لِک و لِک میکرد.

روی زمین یک گوشه ی خالی گیر آورد و نشست.

تنها پشتیهای اتاق در تملّک پدر و پدربزرگ بود و دیوار بی صاحابی هم وجود نداشت که بشود به آن تکیه داد. دوباره پاهایش را زیر بدنش جمع کرد، سرش را مثل کرّه خری پایین انداخت و زاویه ی نشستنش را جوری تنظیم کرد که پشتش به مادربزرگ نباشد. دستهای مرطوبش روی هوا بلاتکلیف مانده بود و پدر موج رادیو بیگانه را میچرخاند و بحث پیرامون فساد اخلاقی یک بازیگر میگشت.  دوباره پایش خواب رفته بود و نور رنگ پریده ی مهتابی صاف، زل زده بود توی تخم چشمهایش.

آدام گفته بود به خاطر او هر جایی که لازم باشد می آید. مسجد، امامزاده و  سقّاخانه...  ولی ای کاش مجبور نباشد با او به اینجا بیاید.

 

حوا خمیازه ای کشید و از ظرف میوه، سیب سرخی برداشت و آنرا توی دستش چرخاند. شیطان در گوشش میگفت بلند شود، آن مهتابی لعنتی را خاموش کند، همه را به سالن پذیرایی ببرد، تک تکشان را روی مبلهای بزرگ با روکش مخملی بیندازد ، کلید لوستر را بزند و دستور بدهد که بحثشان را در این حالت دنبال کنند. 

میبایست نور لوستر را که از منشور کریستالها میگذشت و روی دیوارها، رنگین کمانهای کوچک تشکیل میداد، نشانشان دهد و بگوید :

«همین. همین . همین».

 

ساعت شماته دار یازده بار زنگ زد و پدر به حیاط رفت تا  سیگار بکشد. پدربزرگ هم که هوس کرده بود دنبالش رفت و نگاههای پر غیظ عمه را به روی خودش نیاورد. پس از رفتن آنها، دو تا پشتی خالی مانده بود و ادامه ی بحث به کم حواسی پدربزرگ کشیده بود که سفره را توی ماشین لباسشویی و نمکدان را توی یخچال میگذاشت ولی هنوز قصه ی امیرارسلان نامدار را از حفظ بود.   

 

حوا فارغ از بحث جاری، نیمی از سیب سرخ را خورده بود.

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 1:18 قبل از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

همه میدانستند، که در ساختمان اصلی دانشکده ی هنر و معماری، چه اتفاقات عجیبی رخ داده است. همان ساختمان پیر و نم کشیده ای که هر از چند گاه، دستخوش زلزله هایی مشکوک میشد و دانشجویان را، از کلاسهای درس، میتاراند، در حالی که همه ی مردم شهر، بدون اینکه احساسی از زمین لرزه داشته باشند، به زندگی روزمره ی خود ادامه میدادند.  

 

عجیبتر آنکه، شدیدترین زلزله ها، هیچگاه منجر به ویرانی ساختمان نمیشد، بلکه سه چهار دقیقه آنرا میلرزاند، تا سرانجام آرام گیرد.

بعد از اینکه بارها و بارها این اتفاق افتاد، بدون اینکه ساختمان فرو بریزد، دیگر کسی از این ارتعاشات عجیب نمیترسید. وقتی موعدش فرا میرسید، همه با سیمایی عبوس ، منتظر میشدند تا ماجرا خود به خود تمام شود.

 

 

*********

 

 

از دیگر اتفاقات مرموزی که به بایگانی ذهن تمام دانشجویان آنجا سپرده شده بود، میتوان به پسری اشاره کرد که خودش را از طبقه ی ششم به پایین پرت کرد و مانند گربه، چهار دست و پا روی زمین فرود آمد. و ماندگارتر از همه چیز، وجود غریب و نامأنوس شخصی به نام خانم «چمنی» بود ...

 

خانم چمنی،یکی از دانشجویان رشته ی نقاشی بود که قد بسیار بلندی داشت،و خود را مانند زنان کولی می آراست. به همین دلیل در تیررس نگاه دیگران قرار میگرفت.

او موهای بلند و شبق گونه اش را چهل گیس میبافت و از دو سو، روی شانه ها و سینه اش میریخت. فرق سرش را همیشه از وسط باز میکرد و کف دستانش را حنا میگذاشت. ساقهای باریک و قهوه ای رنگ دستش را تا آرنج به زیورآلات مزین میکرد و علیرغم اینکه به جای مقنعه، روسری ریشه داری با گلهای درشت نارنجی و بنفش به سر میکرد، به سهولت از کنار پرسنل سختگیر حراست میگذشت، بی آنکه احدی به نوع نامتعارف پوشش و آرایش او اعتراضی کند.

صورت خانم چمنی ، یادآور ماده اسبی رام نشدنی و سیاه بود. چنان کشیده و استخوانی و تیره، با گونه های برجسته و گداخته، که بعضیها میگفتند خوشگل است.

نه با کسی دوست میشد، نه با کسی حرف میزد... وقتی برای آموزش «پرتره»، روی صندلی «مدل» مینشست، با چشمهای سیاه و نافذی که همه را میترساند، جوری به یک نقطه از دیوار خیره میشد که گویی آنرا میسوزاند و به آن طرفش نفوذ میکرد. کسی نمیدانست به چه فکر میکند، کسی نمیدانست، او اهل کجاست و کدام نقطه از شهر زندگی میکند.

وقتی یکی از تیزرو ترین بچه های نقاشی ، داوطلب شد که او را تا محل سکونتش تعقیب کند، همه فهمیدند خانم چمنی گریزپا تر از آن است که همه خیال میکنند.

«تعقیب کننده» صبح روز ِ بعد در حالی که پشت گوش خود را با حیرت میخاراند گفت، فقط تا چهارراه ولیعصر توانسته است او را تعقیب کند. به گفته ی او، بعد از اینکه اتوبوس نرّه غول و ملعونی میان او و چمنی حائل شد و گذشت، دیگر هرگز چادر عربی سیاه او را، که در باد تکان میخورد، ندید.

از دیگر نکات عجیبی که در مورد او وجود داشت، مانتوی کرم رنگی بود که در طول چهار سال تحصیلی، همیشه آن را بر تن کرد و با اینکه بارها روی آن خرکهای ذغالی نشست، هرگز آلوده به چرکی و سیاهی نشد.

نکته ی عجیب دوم، مسئله ی «نام کوچک» خانم چمنی بود، که هزاران بار از لیست حضور و غیاب، بر زبان استادان مختلف جاری شد، ولی هیچ وقت، کسی نتوانست آنرا به خاطر بسپارد.

وقتی نوبت به خواندن نام او میرسید، همه ی کلاس سراپاگوش میشدند و چشمانشان را میبستند تا بهتر بتوانند نام او را بشنوند و به حافظه بسپارند. وقتی استاد مربوطه، اسم و فامیل او را میخواند، خانم چمنی دستش را بالا می آورد و حضورش را اعلام میکرد؛ سپس گویی با حرکت دستش، نام کوچک خود را نیز از ذهن همه می ربود.

 

تمام بچه های کلاس، تمرکزشان را از دست میدادند و تمام روز را تا وقتی که شب میشد و به رختخواب میخزیدند، به نام کوچک خانم چمنی می اندیشیدند، ولی نمیتوانستند آنرا به یاد بیاورند. تعدادی از بچه ها، آنقدر بر سر  یادآوری نام او، به ذهنشان فشار آوردند که بیماری اعصاب گرفتند و از دانشگاه انصراف دادند. بعضیها به خاطر اینکه نتوانسته بودند اسم او را به یاد بیاورند، دق کردند و مردند، بعضی راهی تیمارستان شدند. بعضیها خودشان را کشتند...

بسیاری او را «شیطان» میدانستند، برخی عقیده داشتند او «دیوانه» است و تعدادی عاشق او شده بودند و بعضی هم میخواستند او را بکشند.

 

دوران چهار ساله ی دانشگاه به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز کسی نتوانسته بود پرده از معمای پیچیده ی خانم چمنی بردارد.

کسی نمیتوانست به او نزدیک شود، گویی هاله ای نامرئی از آتش، به شعاع چندین متر دور او را فرا گرفته بود و نزدیک شدن به او، آدم را مثل برگهای پاییزی، میسوزاند و خشک میکرد.

بچه های تئاتر برای ربودن خانم چمنی و آوردنش به گروههای نمایششان، سر و دست میشکستند. بچه های عکاسی دلشان میخواست او را به آتلیه های تاریکشان برده و از چهره ی گیرایش عکس بگیرند. اما نیرویی از وجود خانم چمنی با آن گردن افراشته اش ساطع میشد که آنها را به عقب پرتاب میکرد.

 

از عجایب این زن فراوان میتوان نقل کرد و نوشت.

به گفته ی همدوره ایهای وی،که شاهدان عینی ماجراهای مرموز این زن عجیب الخلقه بودند؛ خانم چمنی هیچ وقت احتیاج به نوشتن جزوه نداشت، هیچ وقت نشد از استادی سوال کند و هیچگاه استادی سعی نمیکرد او را به شرکت در مباحث تحریک نماید.

او همیشه رنگهای "سرخ" و "سیاه" و" اُکر" را در نقاشی هایش به کار میبرد و هر چه را که میخواست، میتوانست به تصویر در آورد.

او به کشیدن نقاشی از " آتشدان" ، "گلهای خودرو" و "صورتهایی که در پس نقابی نهفته اند" علاقه داشت. در کلاسهای تاریخ هنر خانم «پرنیان» ، با علاقه و شوق خاصی اسلایدهای متعلق به نگاره های مکتب «هرات» را دنبال میکرد.              

 

هیچ کس واقعاً «صدا»ی او را به درستی نشنیده بود. تا یک روز بارانی، وسط کلاس تاریخ هنر، وقتی که نور دستگاه، روی دیوار افتاده بود و اسلایدهای مربوط به مکتب جلایری، ورق میخورد، صدای فریادی، در فضای کلاس طنین افکند... همه ی سرها به سمت صدا برگشت. همه دیدند، خانم چمنی مچاله شده است و مثل پلنگ تیر خورده به خود میپیچید.هیچکس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.

مدتی گذشت، تا اینکه استاد پرنیان به خود آمد و دستور داد پرده های ضخیم را از جلوی پنجره کنار بزنند.  پرده ها کنار رفت و نور رنگ پریده ی پاییزی، کلاس را تسخیر نمود. خانم پرنیان جلو آمد و با نوک انگشتانش دست چپ او را لمس کرد. بدن خانم چمنی نه آتشین بود و نه برق داشت؛ فقط عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود و رنگ تیره ی رخساره اش آن لحظه به زرد و خاکستری میزد. استاد که جسارت بیشتری در خود یافته بود ، شانه های بی تاب او را تکان داد و پرسید:

«چته؟...»

خانم چمنی بی وقفه فریاد میزد و از ناحیه ی شکم خودش را جمع میکرد، انگار که منشأ درد آنجا باشد. ناگهان استاد پرنیان متوجه شکم برآمده اش شد.

«خانم چمنی حامله بود».

خانم پرنیان با تعجب وافر، بدون در نظر گرفتن حضور دانشجویان پسر، گفت که او حامله است و آه از نهاد همه برخواست. چطور ممکن بود و از کجا؟ ...

باید او را به بیمارستان میرساندند، ولی خانم چمنی، آنقدر رشید بود که هیچ زنی نمیتوانست او تا پایین پله ها و به ماشین انتقال دهد. ناگهان خانم پرنیان که زمان را تنگ و از دست رفته میدید باز هم دستور داد:

«آب جوش بیارید...».

اما بلافاصله متوجه شد، تحت تأثیر سریالهای آبکی قرار گرفته است و خودش هم خنده اش گرفت...

هیچکس نمیدانست چکار کند...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 5:40 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

«زندایی» پرسید: «آقا هنوز خیلی مانده ؟... »

چندمین باری بود که داشت سر صحبت را با آقای «راننده» باز میکرد و چندمین بار بود که سرش به دیوار سخت و سنگین سکوت او میخورد و میشکست. زندایی رفته رفته احساس خستگی و عذاب میکرد، ولی بی اعتنایی مرد را پای دست انداز غیر منتظره ای که بر پیکره ی ماشین رعشه انداخته بود گذاشت. دست انداز، ماشین را روی هوا برد و محکم به زمین کوباند.

 

چهار سال داشتم، که زندایی مرا با خودش سوار آژانس کرد و به بیمارستان برد تا مادر و برادرم را ببینم. سه سال بود که دکترها تشخیص داده بودند، قدرت تکلّم ندارم. ولی هنوز یازده سال مانده بود تا تشخیص دهند یک نابغه ام.

آن روز دقیقاً شانزدهم مرداد ماه بود و ساعت از سه و چهل و پنج دقیقه ی بعدازظهر میگذشت، که زنگ ِ منزل «خان دایی» ، به صدا درآمد. زندایی جلوی آینه نشسته بود و داشت به خودش عطر میزد. وقتی صدای زنگ، در خانه پیچید گفت:

«اومد...»

کیفش را برداشت، گره روسری اش را سفت کرد و جلوی درگاه، ایستاد. خان دایی جلوی پنکه خرناسه میکشید. کاغذ یادداشتی که زندایی زیر استکان چایش گذاشته بود، با هر گردش پنکه، بلند میشد و دوباره فرود می آمد. انگار به موجودی نا مرئی سجده میکرد. من داشتم روی کاغذی که از تقویم تاریخ گذشته ی خان دایی کنده بودم، چهره ی داداش تازه به دنیا آمده ام را نقاشی میکردم. تلویزیون برای خودش روشن مانده بود و تعدادی پروانه را نشان میداد که به دور گل سرخی طواف میکردند و صدای مردی، روی این تصاویر چهچهه میزد.

زندایی گفت :

«بدو بیا...»

بعد به سمت مخالف چرخید و خم شد تا پاشنه ی کفشش را بکشد. مانتوی بلند و آبی اش با هر حرکت او تاب میخورد و هزار تا چین عوض میکرد. دستم را گرفت و از پله ها به پایین لغزیدیم و چند دقیقه بعد توی پیکان نخودی رنگی نشسته بودیم که بوی لاستیک داغ شده و پول،  فضایش را پر کرده بود.

از ضبط صوت، آهنگی  از «حمیرا» پخش میشد. مضمون ترانه، درباره ی کسی بود که میخواست به دریا کنار برود و عقیده داشت که آنجا هنوز قشنگ است. زندایی با صدای بلند، رو به من گفت:

«چه آهنگ قشنگی... برقص ببینم چقدر بلدی. »

نه از جایم تکام خوردم و نه پلک زدم. زندایی این بار رو به سوی راننده کرد و گفت:

«آقای رارنده، لطف میکنید صدای ضبطو زیاد کنید؟ ، آخه داداش این بچه امروز به دنیا اومده...»

بعد دستم را گرفت و با ریتم آهنگ، توی دست خودش چرخاند و همانطور که میخندید گفت:

«برقص دیگه...»

یادم است که بغض گلویم را گرفت. زندایی را هیچ وقت آنطور شوخ و شنگ ندیده بودم. در آن محبت غریبش رگه ای از عصبیّت جاری بود که مرا میترساند و از پریشب که مرا به منزل خان دایی برده بودند تا تنها نباشم، او یک کلمه هم با من حرف نزده بود، تا همان چند دقیقه پیش که برای عزیمت به بیمارستان صدایم کرد و حالا هم....

 

 

مثل جوجه کبوتری، توی خودم گولّه شدم. زندایی از دستم عصبانی شده بود و راننده نه تنها صدای ضبط را زیاد نکرد، بلکه آن را بست. ماشین سرعت هراس انگیزی به خود گرفته بود و آقای راننده طوری دنده عوض میکرد که انگار میخواهد آنرا از بیخ بکند. به چهارراه رسیدیم و چراغ قرمز شد. آقای راننده محکم روی ترمز کوبید و هر سه نفرمان به جلو ، سپس به عقب پرتاب شدیم. زندایی گفت:

«ترافیک و آلودگی این شهر اعصاب برای کسی نذاشته... رانندگی هم شغل خیلی سختیه.»

آقای راننده قطرات عرق را از روی گردنش پاک کرد و دستش را به حال آماده باش روی دنده گذاشت. زندایی هنوز منتظر عکس العمل مرد بود، اما فقط صدای موتور ماشین به گوش میرسید. بالاخره چراغ سبز شد و ماشینها حرکت کردند...

زندایی عصبانی شده بود.

 

دیشب سایه های دراز  او و خان دایی روی کف آشپزخانه افتاده بود. خودشان پشت دیوار بودند و با صدایی گنگ مشاجره میکردند. هنوز حرفهاشان را به یاد دارم:

«.... خبرت... چه جوری میتونی...با اون پتیاره... فکر کردی من احمقم؟... حرف دهنتو بفهم... خدا شاهده... مرده شور ریختشو... به خدا قسم... دهنتو ببند... حاشا نکن... به همه میگم تو چه {...} ای هستی... صداتو بیار پایین بچه اونجا نشسته... به درک که نشسته... خفه میشی یا خفه ت کنم؟... هیچ غلطی نمیتونی بکنی... »

بعد خان دایی فریاد زد  و ناسزایی گفت که قابل نوشتن نیست.

 

و کتش را پوشید، زیر چشمی به من نگاه کرد و بیرون رفت. دیگر سایه ای در آشپزخانه به چشم نمیخورد و هرچقدر منتظر شدم، زندایی از آنجا بیرون نیامد. صدایی هم به گوش نرسید. من خوابم برد و صبح که بیدار شدم کفشهای خان دایی بدون اینکه جفت شده باشند، گوشه ی اتاق افتاده و زندایی هم روی کاناپه خوابیده بود.

 

 

زندایی سرش را به طرف من چرخاند و بلند بلند گفت:

« اسم داداشتو چی میذاری؟...»

خودش میدانست که من لال هستم. به جای من پاسخ داد:

« یه اسمی باید بذارین که به اسم تو بیاد... مثلاً....»

سرش را به صندلی تکیه داد، چشمهایش را بست و لبهایش را به هم فشرد و گفت:

«اوممممممممممممم ........... مثلننننن ... مممممم ...»

لحظاتی به همین ترتیب فکر کرد و ناگهان گفت:

«منوچ... »

 

آن وقت، قاه قاه خندید و کمرش آنقدر تا شد که سرش به زانوهایش خورد.  به جز او کس دیگری نخندید. من ترسیده بودم و آقای راننده طوری فرمان را میچرخاند و به کوچه پس کوچه ها میزد که انگار تحت تعقیب آدمکشان قرار گرفته است.

زندایی به راننده گفت:

« آقا ی رارنده ، بچه ها عجب موجودات شیرین و قشنگی هستن. نه؟ ... شما بچه دارین؟».

راننده به بهانه ی تف کردن، سرش را از پنجره بیرون کرد و وقتی که دور دهانش را با آستین پاک کرد و باز هم چیزی نگفت. زندایی کمی سرش پایین افتاد و اخمهایش در هم رفت، ولی خیلی زود راست نشست و به مناظر بیرون پنجره خیره شد.

دقایقی گذشت. زندایی طور عجیبی به من نگاه کرد و با چشمانش به تمام زوایای صورتم سرک کشید. برقی توی نگاهش بود و چند تا چین به موازات هم، روی پیشانی اش...

مثل اینکه چیزی از ذهنش گذشته باشد برگشت و توی کیفش به کند و کاو  پرداخت.وقتی جستجوهایش تمام شد، دستمال پیچازی تمیزی در دستش بود. سریع آن را به پیشانی و زیر گردنم مالید و گفت:

«...آخ آخ آخ... ببین چه عرقی کرده...»

چند بار نچ نچ کرد و باز هم بلند بلند گفت:

« گرمته خاله ؟...».

سعی کرد شیشه را پایین بکشد ولی شیشه پایین نمیرفت. زندایی با دستگیره کُشتی میگرفت ولی موفق به چرخاندنش نمیشد. به نظر میرسید، در تقلّایش قدری مبالغه میکند و پشت سر هم آخ و اوخ و اوف و آه و اه از دهانش به سمت صندلی راننده سرازیر میشد و راننده همچنان در سکوت به سر میبرد...بالاخره زندایی گفت:

«جناب؟ این شیشه چطوری پایین میره؟... بچه از گرما هلاک شد.»

راننده کمی گردنش را به سمت او متمایل کرد و گفت:

« اون خرابه خانوم... ولش کن.»

سردی و خشونت صدایش به مغز استخوان میزد؛ اما زندایی در کمال حماقت، این چند کلمه ای که از سینه ی راننده بیرون کشیده بود، قاپ زد و آنرا موفقیتی به حساب آورد . گفت:

« چهل درجه ست... امروز صبح خودم از رادیو شنیدم.»

سکوت راننده.

« پریروز که به چهل و دو هم رسید...»

سکوت.

«بازم صد رحمت به امروز...»

سکوت.

«خدا رحم کنه تا آخر شهریور.»

سکوت.

«همین دو روز پیش که از خرید رسیدم خونه، دور از جون رو به قبله افتادم... گرمازده شده بودم و کارم کشید به بیمارستان...».

سکوت.

«تا صب فرداش زیر سرُم بودم.»

سکوت....

زندایی رفته بود تا به سیم آخر بزند. همه ی توانش را بسیج کرده بود و ماشه ی مسلسلش را به سمت آقای راننده چکانده بود. هر چه دروغ در چنته داشت به هم بافت، ولی راننده سکوتش را نشکست، تا آخرین تیرهای در تاریکی پرتاب شده نیز به خطا رود. مدتی گذشت و زندایی خسته و سرخورده، به صندلی تکیه زد و دستهایش را روی پاهایش قلاب کرد.

 

وقتی برای آخرین بار زندایی به سمتم برگشت و نگاهمان با هم تلاقی کرد، عضلات صورتش شل و آویخته بود و خستگی و یأس به تدریج جای خشمش را پر میکرد.

روی صندلی جابجا شد و بهم گفت:

« خسته شدی؟... الان میرسیم خاله. انقدر وول نخور...»

من وول نمیخوردم و خسته هم نبودم. فقط به او مینگریستم و تمام تصاویری که از جلوی چشمم عبور میکرد را به حافظه ی ابدی ام میسپردم.

زندایی برای چندمین بار رو به آقای راننده کرد و گفت:

«آقا هنوز خیلی مانده؟...»

و برای چندمین بار سکوت مرد مثل آواری بر  پیکر زندایی فرو ریخت و ماشین از دست اندازی مرتفع و غیر منتظره رد شد.

..............

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 1:34 قبل از ظهر  به قلم نرگس رستمی  | 

 

«آمی تیس»، دختر «هوخشتره» پادشاه سلسله ی «ماد» بود، که بعدها به همسری «بُخت نصر» پادشاه «بابل» در آمد و بخت نصر  نیز «باغهای معلّق بابل» را برای او ساخت.

آمی تیس، قرن ها پس از انقراض حکومت مادها، و اتفاقات دیگری نظیر جنگ، زلزله، ویرانی ها، اختراعها،  مرگها و انقلابها، سرانجام در سال «هزار و سیصد و پنجاه و نه» هجری شمسی، این بار در یک خانواده ی معمولی و مسلمان اجازه ی حیات یافت. بیست و پنج سال پس از تولدش و در یک روز ولرم بهاری، پس از بازگشت به خانه، در را بست و کیسه ی پیاز را روی زمین انداخت. در این هنگام، توله سگی واق کرد و به طرفش دوید...

«غلام» روی دو تا پاهای کوتاهش ایستاد و مانند همه ی سگهای دیگر، دمش را با خوشحالی تکان داد. آمی تیس هنوز چراغ را روشن نکرده بود. ولی حالا که مردمک چشمش رفته رفته گشادتر میشد، سرخی و رطوبت زبان غلام و درخشش چشمهای سیاهش را میدید.

غلام را از آقای بیرامی استاد دانشگاه هنر، خریدند که شبها دیر به خانه باز میگشت و ادعا میکرد هر وقت «سیمون» (نام قبلی غلام) را بغل میکند، اطمینان دارد که او از دلتنگی و ساعتها تنهایی در خانه گریسته است. (با وجودی که استاد، قبل از بیرون رفتن از خانه، چراغ کوچکی را روشن میگذاشت و موسیقی هم به طور مداوم پخش میشد).

وقتی آمی تیس توله سگ را تحویل گرفت، بلافاصله نام غلام بر آن نهاد... زیرا چشمان توله سگ و زوزه های رقّت انگیزش ناخواسته یادآور این نام بود.  

او دستش را زیر شکم حیوان گره زد و بلندش کرد. غلام بعد از ساعتها تنها ماندن در تاریکی،از خوشحالی و رضایت در پوست نمیگنجید.

آمی تیس، کورمال کورمال کلید برق را پیدا کرد و هنگامی که همه جا روشن شد، بی اختیار چشمانش را باریک کرد و بر صورتش چندین چین و چروک عمیق نقش بست ... وقتی چنین حالتی برای چشمها و صورتش پیش می آمد ، «گلشن» میگفت: شبیه «مغول»ها شده .

«گلشن» نه خواهرش بود، نه مادرش، نه دوستش، نه دختر خاله اش. به طور کلی گلشن «زن» نبود. بلکه مرد بود... و شوهرش.

آمی تیس به تعجب و کنجکاوی مردم، وقتی که نام او را میشنیدند، عادت داشت. وقتی دهانشان را کج میکردند و میپرسیدند:

«گلشن؟... گلشن که اسم دختره .»

آمیتیس به طور خودکار میگفت:

«نه اسم پسره.»

بعد دلش میگرفت.

 

آمی تیس از شانزده سالگی (یعنی از وقتی که در مورد تاریخچه ی اسمش،مطالعه کرد) آرزو داشت روزی همسر مردی شود که نامش را بخت نصر گذاشته باشند. در ادامه ی این رویا ،خود را در دامن بلندی میدید که از بخت نصر میخواهد «باغهای معلق تهران» را برایش بسازد. البته در پستوی دلش به یک باغچه ی نیمه معلق هم قانع بود. به هر صورت نتوانست آرزوی خود را به مادرش بگوید... به دوستهای نزدیکش نیز چیزی نگفت. فقط توانست با خاله اش حرف بزند. خاله جان خندید و گفت:

« دیوونه ... آخه کی اسم پسرشو میذاره بخت نصر؟.»

آمیتیس قبلاً به پاسخ این سوال فکر کرده بود. سریع گفت:

«من به تکرار تاریخ خیلی اعتقاد دارم... میدونم کسی هست که اسمشو به خاطر من گذاشتن بخت نصر و یه سلسله اتفاقاتی قراره رخ بده که ما همو ببینیم.»

خاله جان در جواب او ساعتها کرکر خندید.

 

سالها گذشت.آمی تیس بیست و یک ساله شد و هنوز سر و کله ی هیچ بخت نصری پیدا نشده بود. او افسرده و سرگردان در کوچه و خیابان را میرفت، بلکه او را بیابد. ولی به جای کسی که منتظرش بود خیلی ساده و عجیب با گلشن روبرو شد.

یک غروب دلگیر زمستان بود و آمی تیس از محل کار «ناجور»ش به خانه بر میگشت که گلشن از آسمان بر سرنوشتش هبوط کرد...

 

پدرش به کاری که پیدا کرده بود میگفت : ناجور.

زیرزمین نموری که چندین زن کارگر قطعات کلید و پریز را مونتاژ میکردند و آمی تیس تنها دختر جوان این جمعیت کارگری بود. بقیه ی کارگران، زنان مسن و فقیری بودند که اکثر قریب به اتفاقشان، از حومه ی تهران به آن زیرزمین می آمدند. صاحبکار زن لاغری بود که عینک کلفتی به چشمهایش میزد و به جز روز اول که من باب آشنایی و تشریح مراحل کار با او صحبت کرده بود بقیه ی ساعات روز جز جواب سلام و خداحافظ چیزی نمیگفت.

این شغل ِ ناجور از لای یک ورق روزنامه زیر قابلمه ی خوراک پیدا شد. روزهایی که آمی تیس دیپلم خود را به زحمت اخذ کرده و حوصله ی ادامه ی تحصیل در دانشگاه نداشت. ( با این توجیه منطقی که مگر دختر هوخشتره چند کلاس درس خوانده بود؟...) و حوصله اش از جستجوهای فراوان در مورد پسر دم بختی به نام «بخت نصر» سر رفته بود، این آگهی را دید و تماس گرفت.

پدرش گفت اگر چنین جایی برود دیگر دختر او نیست. مادرش گریه کرد و گفت:

«مگه تو چی کم و کسر داری؟... ».

به هر حال فردا و فرداهای بعد آمی تیس به آن زیرزمین رفت و در میان نگاه های حیرت زده ی زنهایی که بوی غذا و سبزی را در تار و پود لباسشان حمل میکردند ، مشغول به مونتاژ کلید و پریز شد.

ماهها بعد وقتی در یک غروب یخزده و تاریک زمستان، به خانه بازمیگشت، گلشن از بالای درخت کاجی، درست جلوی پای او به زمین افتاد و چهره اش از درد و شرم به هم پیچید... آمی تیس وحشت زده به درخت نگاه کرد که هنوز شاخه هایش تکان میخورد و ذرات برف روی زمین میریخت...

گلشن درست مثل میوه ی کاج بود. با موهای مجعد قهوه ای و چهره ای گرد و کودکانه... عینک ظریفی هم به چشم زده بود که پس از سقوطش از درخت، چندین تکه شد. آمی تیس تکه های عینک را جمع کرد و حتی بعد از ازدواج نیز از گلشن نپرسید آن شب در آن سرمای گزنده و در آن غروب دلگیر بالای درخت کاج دنبال چه میگشت.

 

به این ترتیب، آمی تیس قبول کرد که رویای بخت نصر هرگز به حقیقت نخواهد پیوست.  

آخرین کورسوی امیدش نیز وقتی که اسم گلشن را دانست، خاموش شد و دیگر هرگز به بخت نصر نیندیشید. از طرفی گلشن برای اولین بار کسی را یافت که اسمش را بدون تعجب ، پذیرفته است . آمی تیس نه تنها از شنیدن این نام تعجب نکرد، بلکه آه کشید و غمگین شد، سپس به نقطه ای مبهم خیره ماند.

این زیباترین تصویری بود که تا ابد در ذهن گلشن نقش بست... به نحوی که در روزهای نخستین زندگی مشترکشان، گلشن به محضر آقای بیرامی رفت (که قبلاً گفتیم استاد دانشگاه هنر بود) و جزئیات تصویر ذهنی اش را مو به مو شرح داد.

در صنف نقاشان آقای بیرامی را به چیره دستی در نقاشی خیالی میشناختند... بدیهی است که او تصویر ذهنی گلشن از آمی تیس را آنطور که پسند گلشن بود به زیباترین وجه ممکن ، بر بوم نقاشی مانا کرد. بدون اینکه حتی عکسی از آمی تیس داشته باشد یا او را یک نظر ببیند.

گلشن تابلو را به همراه سیمون یا همان غلام، که گردنش در قلاده ی برنجی و کنده کاری شده ای اسیر بود، از استاد خرید و  به آمی تیس هدیه داد.

هر چند یک توله سگ کوچولو و مظلوم و یک تابلوی نقاشی، در ذهن بلند پرواز آمی تیس نمیتوانست حتی یک خانه از حجم وسیع آرزوی دیرنه اش یعنی باغهای معلق تهران را پر کند. ولی کمی عطش سیری ناپذیر «ملکه شدن» را در قلب او فرو نشاند. اما این آتشی بود که آمی تیس آنرا در زیر انبوهی از خاکستر سرد میپوشاند. با تلاشهایش برای «عادت کردن» و گام برداشتن در مسیر یک فراموشی آگاهانه.

 

قلاده را از گردن سگ باز کردند و نام غلام رویش نهادند.آن تابلوی شگفت انگیز را هم قابی حکاکی شده و سنگین گرفتند و بر فراز تخت آویختند.

 

غلام زوزه ای به کوچکی و مظلومیت جثه اش سر داد و  مانند روز اولی که به آن خانه پا گذاشته بود دست آمی تیس را لیسید.

آمی تیس از صبح آن روز تا آن لحظه از شب که به خانه پا نهاده بود، بی جهت احساس خشم و عصبانیت میکرد... اما غلام را با ملایمت به زمین گذاشت و کیسه ی پیازی را که برداشته بودُ دوباره روی زمین انداخت. چند تا پیاز روی فرش قل خورد و اسباب سرگرمی غلام را فراهم آورد.

همانطور که راه میرفت تا به آشپزخانه برسد، مانتو و روسری و پوشه ی کاغذهایش را روی فرش انداخت.  سبزی های گلی را روی سرامیکهای سفید آشپزخانه پخش کرد. سرانجام هنگامی که از آشپزخانه در آمد کیفش را چنان به زمین کوبید که رژ لب کبود و دفترچه ی یادداشت کوچک و خودکار آبی و بسته ی دستمال معطری از داخلش به بیرون ریخت و هر کدام به سوئی رفت. گوشهای آویزان غلام در اثر این سر و صدا بالا رفت و خودش با چشمان هوشیار و بدنی آماده برای دفاع ، به سمت محل وقوع حادثه چرخید و بی حرکت منتظر اتفاقات بعدی ماند.

آمی تیس ناگهان خودش را روی کاناپه انداخت و سرش را روی دسته ی پهن آن گذاشت. ابتدا شانه هایش چند تکان مختصر میخورد، ولی بعد از سپری شدن چند ثانیه، این لرزشها شدیدتر شد و به تدریج به تمام بدن او سرایت کرد. آمی تیس با همه ی وجود زار میزد و صدای گریه اش غلام  را بر جای میخکوب میکرد.

آمی تیس با حرص فروخورده ای که آنروز کذایی سر به طغیان گذاشته بود، دسته ی کاناپه را چنان چنگ میزد که ردّ پنجه هایش در پرزهای قهوه ای رنگ آن بر جای می ماند و همه ی اینها از نظر غلام عبور میکرد و در سیاهی چشمانش برقی از وحشت و معصومیت میدرخشید. ای کاش مجسمه سازی آنجا بود تا مجسمه ی مظلومیت و ترحم را از شمایل سگ کوچک میساخت.......

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 4:6 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |