تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

 

«آمی تیس»، دختر «هوخشتره» پادشاه سلسله ی «ماد» بود، که بعدها به همسری «بُخت نصر» پادشاه «بابل» در آمد و بخت نصر  نیز «باغهای معلّق بابل» را برای او ساخت.

آمی تیس، قرن ها پس از انقراض حکومت مادها، و اتفاقات دیگری نظیر جنگ، زلزله، ویرانی ها، اختراعها،  مرگها و انقلابها، سرانجام در سال «هزار و سیصد و پنجاه و نه» هجری شمسی، این بار در یک خانواده ی معمولی و مسلمان اجازه ی حیات یافت. بیست و پنج سال پس از تولدش و در یک روز ولرم بهاری، پس از بازگشت به خانه، در را بست و کیسه ی پیاز را روی زمین انداخت. در این هنگام، توله سگی واق کرد و به طرفش دوید...

«غلام» روی دو تا پاهای کوتاهش ایستاد و مانند همه ی سگهای دیگر، دمش را با خوشحالی تکان داد. آمی تیس هنوز چراغ را روشن نکرده بود. ولی حالا که مردمک چشمش رفته رفته گشادتر میشد، سرخی و رطوبت زبان غلام و درخشش چشمهای سیاهش را میدید.

غلام را از آقای بیرامی استاد دانشگاه هنر، خریدند که شبها دیر به خانه باز میگشت و ادعا میکرد هر وقت «سیمون» (نام قبلی غلام) را بغل میکند، اطمینان دارد که او از دلتنگی و ساعتها تنهایی در خانه گریسته است. (با وجودی که استاد، قبل از بیرون رفتن از خانه، چراغ کوچکی را روشن میگذاشت و موسیقی هم به طور مداوم پخش میشد).

وقتی آمی تیس توله سگ را تحویل گرفت، بلافاصله نام غلام بر آن نهاد... زیرا چشمان توله سگ و زوزه های رقّت انگیزش ناخواسته یادآور این نام بود.  

او دستش را زیر شکم حیوان گره زد و بلندش کرد. غلام بعد از ساعتها تنها ماندن در تاریکی،از خوشحالی و رضایت در پوست نمیگنجید.

آمی تیس، کورمال کورمال کلید برق را پیدا کرد و هنگامی که همه جا روشن شد، بی اختیار چشمانش را باریک کرد و بر صورتش چندین چین و چروک عمیق نقش بست ... وقتی چنین حالتی برای چشمها و صورتش پیش می آمد ، «گلشن» میگفت: شبیه «مغول»ها شده .

«گلشن» نه خواهرش بود، نه مادرش، نه دوستش، نه دختر خاله اش. به طور کلی گلشن «زن» نبود. بلکه مرد بود... و شوهرش.

آمی تیس به تعجب و کنجکاوی مردم، وقتی که نام او را میشنیدند، عادت داشت. وقتی دهانشان را کج میکردند و میپرسیدند:

«گلشن؟... گلشن که اسم دختره .»

آمیتیس به طور خودکار میگفت:

«نه اسم پسره.»

بعد دلش میگرفت.

 

آمی تیس از شانزده سالگی (یعنی از وقتی که در مورد تاریخچه ی اسمش،مطالعه کرد) آرزو داشت روزی همسر مردی شود که نامش را بخت نصر گذاشته باشند. در ادامه ی این رویا ،خود را در دامن بلندی میدید که از بخت نصر میخواهد «باغهای معلق تهران» را برایش بسازد. البته در پستوی دلش به یک باغچه ی نیمه معلق هم قانع بود. به هر صورت نتوانست آرزوی خود را به مادرش بگوید... به دوستهای نزدیکش نیز چیزی نگفت. فقط توانست با خاله اش حرف بزند. خاله جان خندید و گفت:

« دیوونه ... آخه کی اسم پسرشو میذاره بخت نصر؟.»

آمیتیس قبلاً به پاسخ این سوال فکر کرده بود. سریع گفت:

«من به تکرار تاریخ خیلی اعتقاد دارم... میدونم کسی هست که اسمشو به خاطر من گذاشتن بخت نصر و یه سلسله اتفاقاتی قراره رخ بده که ما همو ببینیم.»

خاله جان در جواب او ساعتها کرکر خندید.

 

سالها گذشت.آمی تیس بیست و یک ساله شد و هنوز سر و کله ی هیچ بخت نصری پیدا نشده بود. او افسرده و سرگردان در کوچه و خیابان را میرفت، بلکه او را بیابد. ولی به جای کسی که منتظرش بود خیلی ساده و عجیب با گلشن روبرو شد.

یک غروب دلگیر زمستان بود و آمی تیس از محل کار «ناجور»ش به خانه بر میگشت که گلشن از آسمان بر سرنوشتش هبوط کرد...

 

پدرش به کاری که پیدا کرده بود میگفت : ناجور.

زیرزمین نموری که چندین زن کارگر قطعات کلید و پریز را مونتاژ میکردند و آمی تیس تنها دختر جوان این جمعیت کارگری بود. بقیه ی کارگران، زنان مسن و فقیری بودند که اکثر قریب به اتفاقشان، از حومه ی تهران به آن زیرزمین می آمدند. صاحبکار زن لاغری بود که عینک کلفتی به چشمهایش میزد و به جز روز اول که من باب آشنایی و تشریح مراحل کار با او صحبت کرده بود بقیه ی ساعات روز جز جواب سلام و خداحافظ چیزی نمیگفت.

این شغل ِ ناجور از لای یک ورق روزنامه زیر قابلمه ی خوراک پیدا شد. روزهایی که آمی تیس دیپلم خود را به زحمت اخذ کرده و حوصله ی ادامه ی تحصیل در دانشگاه نداشت. ( با این توجیه منطقی که مگر دختر هوخشتره چند کلاس درس خوانده بود؟...) و حوصله اش از جستجوهای فراوان در مورد پسر دم بختی به نام «بخت نصر» سر رفته بود، این آگهی را دید و تماس گرفت.

پدرش گفت اگر چنین جایی برود دیگر دختر او نیست. مادرش گریه کرد و گفت:

«مگه تو چی کم و کسر داری؟... ».

به هر حال فردا و فرداهای بعد آمی تیس به آن زیرزمین رفت و در میان نگاه های حیرت زده ی زنهایی که بوی غذا و سبزی را در تار و پود لباسشان حمل میکردند ، مشغول به مونتاژ کلید و پریز شد.

ماهها بعد وقتی در یک غروب یخزده و تاریک زمستان، به خانه بازمیگشت، گلشن از بالای درخت کاجی، درست جلوی پای او به زمین افتاد و چهره اش از درد و شرم به هم پیچید... آمی تیس وحشت زده به درخت نگاه کرد که هنوز شاخه هایش تکان میخورد و ذرات برف روی زمین میریخت...

گلشن درست مثل میوه ی کاج بود. با موهای مجعد قهوه ای و چهره ای گرد و کودکانه... عینک ظریفی هم به چشم زده بود که پس از سقوطش از درخت، چندین تکه شد. آمی تیس تکه های عینک را جمع کرد و حتی بعد از ازدواج نیز از گلشن نپرسید آن شب در آن سرمای گزنده و در آن غروب دلگیر بالای درخت کاج دنبال چه میگشت.

 

به این ترتیب، آمی تیس قبول کرد که رویای بخت نصر هرگز به حقیقت نخواهد پیوست.  

آخرین کورسوی امیدش نیز وقتی که اسم گلشن را دانست، خاموش شد و دیگر هرگز به بخت نصر نیندیشید. از طرفی گلشن برای اولین بار کسی را یافت که اسمش را بدون تعجب ، پذیرفته است . آمی تیس نه تنها از شنیدن این نام تعجب نکرد، بلکه آه کشید و غمگین شد، سپس به نقطه ای مبهم خیره ماند.

این زیباترین تصویری بود که تا ابد در ذهن گلشن نقش بست... به نحوی که در روزهای نخستین زندگی مشترکشان، گلشن به محضر آقای بیرامی رفت (که قبلاً گفتیم استاد دانشگاه هنر بود) و جزئیات تصویر ذهنی اش را مو به مو شرح داد.

در صنف نقاشان آقای بیرامی را به چیره دستی در نقاشی خیالی میشناختند... بدیهی است که او تصویر ذهنی گلشن از آمی تیس را آنطور که پسند گلشن بود به زیباترین وجه ممکن ، بر بوم نقاشی مانا کرد. بدون اینکه حتی عکسی از آمی تیس داشته باشد یا او را یک نظر ببیند.

گلشن تابلو را به همراه سیمون یا همان غلام، که گردنش در قلاده ی برنجی و کنده کاری شده ای اسیر بود، از استاد خرید و  به آمی تیس هدیه داد.

هر چند یک توله سگ کوچولو و مظلوم و یک تابلوی نقاشی، در ذهن بلند پرواز آمی تیس نمیتوانست حتی یک خانه از حجم وسیع آرزوی دیرنه اش یعنی باغهای معلق تهران را پر کند. ولی کمی عطش سیری ناپذیر «ملکه شدن» را در قلب او فرو نشاند. اما این آتشی بود که آمی تیس آنرا در زیر انبوهی از خاکستر سرد میپوشاند. با تلاشهایش برای «عادت کردن» و گام برداشتن در مسیر یک فراموشی آگاهانه.

 

قلاده را از گردن سگ باز کردند و نام غلام رویش نهادند.آن تابلوی شگفت انگیز را هم قابی حکاکی شده و سنگین گرفتند و بر فراز تخت آویختند.

 

غلام زوزه ای به کوچکی و مظلومیت جثه اش سر داد و  مانند روز اولی که به آن خانه پا گذاشته بود دست آمی تیس را لیسید.

آمی تیس از صبح آن روز تا آن لحظه از شب که به خانه پا نهاده بود، بی جهت احساس خشم و عصبانیت میکرد... اما غلام را با ملایمت به زمین گذاشت و کیسه ی پیازی را که برداشته بودُ دوباره روی زمین انداخت. چند تا پیاز روی فرش قل خورد و اسباب سرگرمی غلام را فراهم آورد.

همانطور که راه میرفت تا به آشپزخانه برسد، مانتو و روسری و پوشه ی کاغذهایش را روی فرش انداخت.  سبزی های گلی را روی سرامیکهای سفید آشپزخانه پخش کرد. سرانجام هنگامی که از آشپزخانه در آمد کیفش را چنان به زمین کوبید که رژ لب کبود و دفترچه ی یادداشت کوچک و خودکار آبی و بسته ی دستمال معطری از داخلش به بیرون ریخت و هر کدام به سوئی رفت. گوشهای آویزان غلام در اثر این سر و صدا بالا رفت و خودش با چشمان هوشیار و بدنی آماده برای دفاع ، به سمت محل وقوع حادثه چرخید و بی حرکت منتظر اتفاقات بعدی ماند.

آمی تیس ناگهان خودش را روی کاناپه انداخت و سرش را روی دسته ی پهن آن گذاشت. ابتدا شانه هایش چند تکان مختصر میخورد، ولی بعد از سپری شدن چند ثانیه، این لرزشها شدیدتر شد و به تدریج به تمام بدن او سرایت کرد. آمی تیس با همه ی وجود زار میزد و صدای گریه اش غلام  را بر جای میخکوب میکرد.

آمی تیس با حرص فروخورده ای که آنروز کذایی سر به طغیان گذاشته بود، دسته ی کاناپه را چنان چنگ میزد که ردّ پنجه هایش در پرزهای قهوه ای رنگ آن بر جای می ماند و همه ی اینها از نظر غلام عبور میکرد و در سیاهی چشمانش برقی از وحشت و معصومیت میدرخشید. ای کاش مجسمه سازی آنجا بود تا مجسمه ی مظلومیت و ترحم را از شمایل سگ کوچک میساخت.......

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 4:6 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |