« و ما با آدم عهد بستیم که فریب شیطان را نخورد و در آن عهد او را ثابت قدم نیافتیم.
و هنگامی که فرشتگان را گفتیم به آدم سجده کنید همه سجده کردند جز شیطان که امتناع ورزید.
آنگاه گفتیم ای آدم محققاْ بدان که این شیطان با تو و جفتت دشمن است{...} باز با این همه شیطان در او وسوسه کرد و گفت:
ای آدم آیا میل داری تو را بر درخت ابدیت و ملک جاودانی دلالت کنم.
آدم پرسید: آن کدام است؟
شیطان گفت:
همان درختی که از آن ممنوع شدی... بخور تا عمر ابدی یابی.
پس آدم و حوا از آن درخت تناول کردند. بدین جهت لباسهای بهشتی از تنشان ریخت{...}
آنگاه خدا به آدم و حوا و شیطان فرمود:
اکنون از بهشت همه فرود آیید که برخی از شما با برخی دیگر دشمنید.....»
«سوره ی طه»
قصه را بسیار دوست داشت و آنرا زیاد میخواند. تا یک سنّی در کودکی همه ی قصه ها را باور میکرد... اما بعدها فهمید که هر کس قصه ی خودش را دارد و از آن پس همه چیز برایش عوض شد. با این حال به خواندن قصه ادامه میداد امّا دیگر باورش نمیکرد.
خیلی چیزها را دیده بود. مثلاً دیده بود که خانه ی «مادربزرگ» میتواند نقلی نباشد، بلکه خیلی هم بزرگ باشد و حوضش بدون کاشی و ماهی... و پنجره هایش بدون شیشه های رنگی…و ماکروویو و ماهواره به جای سماور و کرسی و آفتابه لگن.
«حوّا» گیج بود. هر موقع آنجا میرفتند، نمیدانست چگونه رفتار کند تا آدم معقول و دوست داشتنی و سربه راهی باشد و مثل تمام نوه های دنیا که شخصیتشان در قصه ها کاملاً "تعریف شده" است، به نظر آید. حتی اگر تمام قواعد رایج در این داستان نقض شده باشد، ولی او باید آرام و مطیع سر جایش مینشست و نقش همیشگی اش را که هزاران سال است بر گُرده اش نهاده شده به خوبی ایفا میکرد... برای آنکه بتواند اسب سرکش روحش را رام کند، راههای مختلفی را امتحان کرده بود، تا تسلیم شرایطی که با روحیاتش مغایر بود شود.
یکی از بهترین راه حلهای موجود، روزنامه باطله هایی بود که همیشه زیر میز تلویزیونشان پیدا میشد. حوا خود را جای یک «شعبده باز» میگذاشت که خودش هم مثل دیگران نمیداند درون کلاهش چیست. آن وقت دستش را داخل آن شکاف باریک میبرد و روزنامه ها مثل کبوترهای سفید بیرون می آمدند و صفحات ادبی روزنامه ها همیشه خواندنی و شگفت انگیز بود... تماشاگران خیالی ساعتها برایش کف میزدند.
تیتر این دفعه «گابریل گارسیا مارکز» در آمده بود، که تاریخش مربوط به چهار سال پیش میشد و بوی خوب کهنگی میداد.
مارکز. کسی که حوّا در نوزده سالگی عاشقش بود و آن لحظه هر چقدر به قلبش فشار می آورد، بیشتر متوجه میشد که دیگر عاشقش نیست . به قول «آدام» نمیشد از کار خدا سر در آورد.
چهار سال قبل، درست زمانی که حوا برای خواندن همین تیتر یا هر آنچه که پیرامون مارکز وجود داشت له له میزد، این مطلب منتشر شده بود بدون اینکه به دستش برسد. و حالا که دیگر آن عشق به سردی گراییده و حوا مردی به نام «آدام» را دوست داشت، این روزنامه بعد از چند سال که زیر میز تلویزیون مادربزرگش مدفون مانده بود، پیش رویش قرار گرفته و جزئیات زندگی روزانه ی «گابو» را شرح میداد.
آنجا نوشته شده بود: او (گابریل...) صبح زود، در ساعت معینی از خواب بیدار میشود و با گرمکن خاکستری اش به پارک نزدیک خانه میرود، ورزش میکند و برمیگردد و میرود به اتاق کارش، پشت میزش مینشیند و یک سره مینویسد تا ساعت هفت بعدازظهر.
حوّا با خود اندیشید:
«لابد هر روز ساعت چهار و نیم هم به دستشوئی میرود.»
اول با دکترهای روانشناس که توی تلویزیون حرف میزنند و دوم با چنین آدمی سخت میتوان کنار آمد، چه برسد به اینکه عاشقش بود برایش مرد. چه خوب شد که آدام از انگلیس به ایران آمد و حوّا او را شناخت، تا از دوست داشتن کسالت بار یک نویسنده ی پیر دست بشوید و یک عشق پر شور واقعی را تجربه کند.
از عشق یکرطفه حالش به هم میخورد و دیگر دوست نداشت نقش یک فاعل احمق را ایفا کند و برای کسی که حتی نمیداند او وجود خارجی دارد، بمیرد. میخواست «مفعول» باشد و فعل دوست داشتن بر او واقع شود. از خدا متشکر بود که این اتفاق افتاده است.
آدام یک پسر دورگه ی بیست و هفت ساله بود که به خوبی فارسی حرف میزد و جمله ی «دوستت دارم» را خیلی بانمک ادا میکرد. موهای سیاه و حلقه حلقه اش را از پدر ایرانی و چشمهای خاکستری روباه مانندش را از مادر خود داشت... تنیس باز حرفه ای و انیماتور درجه یکی بود که در یک شرکت خصوصی تولید فیلمهای انیمیشن، کار میکرد. هر از چند گاهی اتودهایش را برای حوّا می آورد و راکت تنیس خود را با انواع و اقسام مدالها به دیوار اتاقش زده بود.
چشمهایش هرگز دروغ نمیگفت، به خدا اعتقاد داشت و برخلاف همه ی خارجیها که چهره ی بیحالتی دارند، او غمی را در نگاهش حمل میکرد که حتماً ارثیه ی پدر ایرانی اش بود. به قول او نمیشد از کارهای خدا سر در آورد... اگر روبروی کتابفروشیهای دانشگاه تهران یکدیگر را نمیدیدند، اگر حوّا کتاب «سمفونی مردگان» را نخوانده بود تا به سؤال آدام در مورد اینکه واقعاً چه بلایی سر شخصیت «آیدا» آمد و او چرا خودسوزی کرد، جواب دهد، شاید مجبور بود همچنان عاشق یک پیرمرد منظم و بیمار که خودش را با ساعت رومیزیش کوک میکند بماند. کسی که برای نوشتن رمانهایش، ساعت میگذارد.
با سرخوردگی روزنامه را دوباره سر جایش هل داد و متوجه شد پای چپش به شدت خواب رفته است . تیتر روزنامه تو زرد از آب در آمده بود و حتی خیال آدام هم نمیتوانست او را برای ماندن در خانه ی مادربزرگش و نشستن روی زمین متقاعد کند.
در آن لحظه درست احساس شعبده باز یک سیرک را داشت که کبوتر زیبا، به همان کلاه و آستین و تشکیلاتی که از توی آن در آمده بود، گند زده و سپس با بیخیالی برای خودش بق بقو کرده است. تماشاچیان ذهنی هم از عالم شگفتی و کف زدنهای پی در پی، به ساحت تمسخر رفته بودند و داشتند به هیکل و قیافه اش هِرّ هِرّ میخندیدند. قهقهه ی آنها و بق بقوی کبوتر و خواب رفتگی پای چپ، که سنگین و بی حس مثل یک گونی سیب زمینی زیر بدنش زق زق میکرد او را دوباره در جلد یک آدم نافرمان فرو میبرد.
درست در بدترین لحظه ی شکنجه که انگار میلیونها مورچه و زنبور پایش را سلّاخی میکردند، پدربزرگ او دستش را روی همان پا کوبید و گفت:
«پاشو به عمه ت کمک کن سفره رو بندازین، شام بخوریم».
چنان رنجی را به پایش تحمیل کرد، که لبش را سخت گاز گرفت و آنقدر حرصش درآمد که چپ چپ بهش نگاه کرد و دلش خواست پدربزرگ نگاهش را ببیند. ولی هیچ وقت آنرا ندید و راهش را کشیده بود توی اتاق خواب، دنبال قرصهای قبل از شامش میگشت تا همه شان را یکجا بالا بیندازد.
« شام بخوریم... ناهار بخوریم... پیشدستی ها رو بذار میوه بخوریم... تخمه کدوها رو بو بده، خربزه رو قاچ کن، فالوده رو از تو فریزر درآر، گوجه سبزها رو بشور، نارنگی ها رو پوست بکن و بیار بذار وسط، همه بخوریم...».
خوردم، خوردی، خورد، خودیم، خوردید، خوردند...
وقتی آدام، به شوخی افعال فارسی را صرف میکرد، روی گونه هایش چال می افتاد. اگر خوراکی ترشی هم میخورد همین اتفاق رخ میداد و سیبک گلویش مثل یویو بالا و پایین میرفت.
به هر حال خیال آدام هنوز نیامده از ذهن حوّا میگریخت. حالا مورچه ها و زنبورهای روی پایش، درست از نقطه ی آسیب دیده در حال گریز بودند و رفته رفته از تعدادشان کم میشد. از آشپزخانه نیز طبق معمول، بوی مرغ آب پز و قرمه سبزی می آمد و مادرش که روبروی قابلمه ی قرمه سبزی نشسته بود، یک بشقاب حاوی همان خورش بی لعاب و بی نمک و ترش مزه ای که او بدون چشیدن هم میتوانست توصیفش کند، به دستش داد. حوا نگاهی به محتویات بشقابی که توی دستش قرار داشت انداخت. لیمو عمانی را دید که برای خودش شنا میکرد و صورتش که مثل یک موجود بدبخت، متلاشی شده بود، حوا را یاد یکی از کاراکترهای انیمیشنی که آدام طراحی کرده بود انداخت.
به آدام حسادت میکرد. چون او خیلی راحت بود و هر کاری دلش میخواست میکرد، اگر چیزی را دوست داشت میخورد و اگر دوست نداشت نمیخورد... جایی که دوست داشت میرفت و جایی که دوست نداشت نمیرفت. اگر کسی میخواست برای رفتن به جایی مجبورش کند، خیلی معمولی شانه اش را بالا می انداخت و با ته لهجه ی آمریکایی میگفت:
«کسل میشم».
آن وقت همه چیز همانجا تمام میشد و دیگر کسی مؤاخذه اش نمیکرد، اگر هم مؤاخذه میشد، او اهمیت نمیداد.
شام خورده شد و ظرفهای کثیف را حوّا شست و یک نفر دیگر آب کشید. ساعتش را که از هفته ی پیش روی کابینتشان جا مانده بود، به مچش بست و آمد وسط هال تا یک جایی پیدا کند و بگیرد بنشیند و منتظر شود ساعت دوازده بشود و بروند.
با اینکه برای فردا برنامه ی خاصی نداشت، اما دست کم میتوانست توی رختخواب دراز بکشد و خاطراتش با آدام را مرور کند و تصویر چهره ی او را وقتی که تعجب میکرد به یاد آورد. این جور وقتها چشمهای به گود نشسته اش از زیر سایه ی ابروهای انبوه و سیاه بیرون می آمد و مثل خورشید میدرخشید. بعد پلکهایش باز و بسته میشد و میگفت: چرا؟ ... و روی حرف ـ ر ـ تأکید میکرد.
همانطور که با دستهای مرطوب دنبال یک پر دستمال کاغذی میگشت، متوجه شد تلویزیون درست در بهترین ساعت پخش برنامه هایش خاموش است و ساعت شماته دار روی عدد «نه و پنجاه و پنج» دقیقه لِک و لِک میکرد.
روی زمین یک گوشه ی خالی گیر آورد و نشست.
تنها پشتیهای اتاق در تملّک پدر و پدربزرگ بود و دیوار بی صاحابی هم وجود نداشت که بشود به آن تکیه داد. دوباره پاهایش را زیر بدنش جمع کرد، سرش را مثل کرّه خری پایین انداخت و زاویه ی نشستنش را جوری تنظیم کرد که پشتش به مادربزرگ نباشد. دستهای مرطوبش روی هوا بلاتکلیف مانده بود و پدر موج رادیو بیگانه را میچرخاند و بحث پیرامون فساد اخلاقی یک بازیگر میگشت. دوباره پایش خواب رفته بود و نور رنگ پریده ی مهتابی صاف، زل زده بود توی تخم چشمهایش.
آدام گفته بود به خاطر او هر جایی که لازم باشد می آید. مسجد، امامزاده و سقّاخانه... ولی ای کاش مجبور نباشد با او به اینجا بیاید.
حوا خمیازه ای کشید و از ظرف میوه، سیب سرخی برداشت و آنرا توی دستش چرخاند. شیطان در گوشش میگفت بلند شود، آن مهتابی لعنتی را خاموش کند، همه را به سالن پذیرایی ببرد، تک تکشان را روی مبلهای بزرگ با روکش مخملی بیندازد ، کلید لوستر را بزند و دستور بدهد که بحثشان را در این حالت دنبال کنند.
میبایست نور لوستر را که از منشور کریستالها میگذشت و روی دیوارها، رنگین کمانهای کوچک تشکیل میداد، نشانشان دهد و بگوید :
«همین. همین . همین».
ساعت شماته دار یازده بار زنگ زد و پدر به حیاط رفت تا سیگار بکشد. پدربزرگ هم که هوس کرده بود دنبالش رفت و نگاههای پر غیظ عمه را به روی خودش نیاورد. پس از رفتن آنها، دو تا پشتی خالی مانده بود و ادامه ی بحث به کم حواسی پدربزرگ کشیده بود که سفره را توی ماشین لباسشویی و نمکدان را توی یخچال میگذاشت ولی هنوز قصه ی امیرارسلان نامدار را از حفظ بود.
حوا فارغ از بحث جاری، نیمی از سیب سرخ را خورده بود.






