تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

     

      بر اساس یک داستان کوتاه ژاپنی. و زندگی واقعی ... 

 

      *******

    

    

      هر روز که خورشید غروب میکند من هم کنار پنجره هستم و میبینم چطور پادشاهی با  تاجش، در مردابی ازخاکستر و برفهای آب نشده فرو میرود... نقطه ی پررنگ طلایی، کم کم به هیئت یک گلوله ی گداخته در می آید و از فراز آنتن هایی که بر سقف خانه ها علم شده است، به پشت رشته کوههایی پوشیده از برف میغلتد. دامنه ی کوه آبی را رجی از ساختمانهای شهر پوشانده است. و همه ی اینها را ابر بزرگ و شناوری از دود ِ اگزوز ماشینها احاطه میکند ... هر روز چیزی شبیه به یک خواب، میگذرد و پشت مردمک چشمهای ضعیف من به ثبت میرسد. از بس ساعتها به خورشید زل زده ام، دکترها گفته اند عجیب است کور نشده ام . چند سالی است ، به غیر از شیشه ی پنجره، شیشه های ضخیم یک عینک دسته کائوچویی هم میان  من و خورشید حائل میشود، تا همه چیز آنطور که میخواهم رو در رو نباشد. مادرم تا زمانی که زنده بود، گوشم را میگرفت و مرا از روی هره ی پنجره پایین می آورد. میگفت اگر یکبار دیگر به خورشید زل بزنم، مرا به حال خودم میگذارد تا کور بشوم. فردا من پای پنجره بودم، در حالیکه شکلات بزرگی توی دهانم آب میشد... و مادر قسم را زودتر از چیزی که تصور میکرد شکسته و با دستانی مضطرب به در قفل شده ی اتاق میکوبید . التماس میکرد به خورشید نگاه نکنم، تا نور او، سو را از چشمهایی که همه میگفتند شبیه چشمهای گربه است نگیرد.

      خیلی بچه بودم که منظره ی غروب خورشید تماشایی شد. چون او ، مرا خون دماغ و کلافه و تشنه میکرد. باعث میشد عرق کنم و شکستگی کنار ابروی راستم نمایان شود... صبحها ، مقارن با برخورد اولین نیزه های نور به شکم آسمان، حال بدی که گویی آمیخته با بوی زننده ی بیمارستان بود، در هوا جاری میشد و من با احساس عذاب آور و ناخوشایندی از خواب بیدار میشدم . احساس تهوع و پوچی بهم دست میداد و این کاملا به خورشید مربوط بود، زیرا وقتی غرق میشد این جبهه هوای سنگین و خفقان آور نیز مثل حبابهای آخرینش، روی سطح آب میترکید. دستهایی نامرئی خورشید را از اوج به زیر خط افق میکشاند  و  او با هر دست و پایی که میزد بیشتر فرو میرفت و حتی پوش  برگهای سوزنی درختان کاج هم نمیتوانست شرم او را بپوشاند. خورشید از خشم سرخ میشد و مثل خانم دانورس در رمان ربکا که قصر ماندرلی را سوزاند ، او هم برای خالی کردن عقده ی خود، هوای شهر را با تمام ابرها و پرندگانش آتش میزد... قسمتی از این سرخی به پرده ی اتاق میگرفت و از لای مژه هایم عبور میکرد... اما من نسوخته بودم. من خوشحال بودم ، مثل کنیزی که ارباب ظالمش را در حال جان کندن رقت باری میبیند و توی دلش عروسی است ... مثل کسی که به منظره ی اعدام نگاه میکند ، می ایستادم و  آنقدر نگاه میکردم تا اثری از او هم برجای نمیماند. حتی یک کورسوی زپرتی ... بعد تاریکی همه ی درختها و خانه ها و مغازه ها و آدمها را در خود میربود و چراغهای شهر یکی یکی روشن میشدند . آن وقت حس سگی بد بو، پاشنه گنده اش را از روی گلویم برمیداشت و من تازه شروع به تنفس میکردم و مثل ماهی به سینه ی آب خزیده بودم. میخواستم هیچ فکر نکنم طلوعی در راه است... ولی این واقعیت ،در میان همه ی خیالات رنگی و بدون مرز،  مثل لکه ی جوهر سیاهی خودش را بی اجازه  به صفحه ام پاشیده بود و نقاشی ام را زشت میکرد.                                                                                                                                                                                                                        با وقوع حادثه ی طلوع ، پرندگان شروع به جیر جیر میکردند و چند دقیقه بعد ماشینها و آدمها توی شهر میریختند تا برای بقا بجنگند. مردم همدیگر را هل میدادند و لقمه را از دهان هم در می آوردند تا توی شکم خودشان بچپانند...  وقتی هنوز خوشبخت ترین انسانها که به سحرخیزی و کامروایی شان مینازیدند نیز در خواب بودند، نمیدانم کدام احمقی از خانه اش در می آمد و با پتک روی آهن میکوبید. لااقل من اینطور خیال میکردم... بعد از او نوبت  احمق دیگری بود که با وانتش دوره می افتاد و تابستانها هندوانه و پاییز انار میفروخت. در حالیکه وقتی خورشید کاسه کوزه اش را جمع میکرد و میرفت، هاله ای از رویا زمین را فرا میگرفت . زیر پنجره ی اتاقم ، آدمها سوت میزدند، آواز میخواندند و  بلند بلند میخندیدند و از این لحظه بود که میشد گفت « تازه آدم شده اند»  ... موتور سوارها در حال گذشتن از کوچه پس کوچه های خلوت و نیمه تاریک از خوشی عربده میکشیدند و  ماشینها صدای پخش خود را بلند میکردند...  درست شب تولدم بود که همه ی این مزخرفات را توی کاغذ نوشتم و بعد مچاله کردم و از پنجره به بیرون انداختم. نمیدانستم گلوله ی کاغذ توی سر زن همسایه خورده است و چند دقیقه  بعد سنگریزه ای به پنجره خورد. پیشانی ام را به شیشه چسباندم و دستانم را دور صورتم کاسه کردم تا سنگریزه پران را ببینم. از آن بالا هیکل تانک مانندی را دیدم را که اعوجاج میافت و صدای بمی بین صدای زن و مرد گفت « چطوری؟ بیا یه دقه پایین، پیش ما بشین.» پنجره را باز کردم و دیدمش. خانم «خاکی» زن همسایه بغلی بود . همیشه به هوای اینکه بچه اش از روی زین دوچرخه برنگردد، چادر سر میکرد ، می آمد، روی پله ی خانه ها  مینشست و مردهای محله را با سلام علیک کشدار و غلیظی تا مدتها معطل میکرد. گفتم «سلام. چه خبره اون پایین ؟ » اندامش هنوز تار و مبهم و چند تایی بود و سرش مثل مرغ روی  تنش میچرخید. گفت « هیچی. دلم هواتو کرد... میای؟...  »  مادرم سه سال پیش تر ، درست در چنین شبی مرده بود. همان شبی که من بیست و یک ساله میشدم . اکنون تنها مانده بودم و همه ی همسایه ها میدانستند توی دلم پر از کپک و تار عنکبوت است. گفتم «میام... فقط نکنه باز رفتی برام شوهر پیدا کردی ؟ »  چنان بلند خندید که کفترها از خواب پریدند . گوش خفاشها کر شد و توی دل شب،  قیقاج رفتند... شاگرد قابسازی، گردن کشید تا صاحب خنده را پیدا کند. خانم خاکی گفت « به جان بچه م نه .»  گفتم « الان میام.» رفتم و کنار او نشستم... چادری که به کمر بسته بود با آن خالهای درشت، از فرط  نشستن زیر آفتاب ، بور و کمرنگ شده بود و همه ی وجودش بوی خورش کرفس میداد . پسر پنج ـ شش ساله ای را میپایید که با یک دوچرخه ی کم باد و زهوار دررفته ، دور تیر چراغ برق میگشت و سعی میکرد از روی جوی خشک آب بپرد . پسرک هرگاه از روبروی ما عبور میکرد، از روی زین، بلند میشد و نیم ثانیه روی چرخ عقبش می ایستاد و دندانهای خرگوشی خود را با لبخندی نشان میداد . مادر دلش میریخت. با آن هیکل سنگین نیم خیز میشد و جیغهای ریز میزد . کمی از آب و هوا گفت، کمی از عروسی ها و مرگ و میرها ، کمی از بادمجانی که شوهر پای چشمش گذاشته بود و بالاخره کاغذ مچاله شده ی مرا از زیر چادر درآورد و چروکهایش را باز کرد و گفت « این، از اتاق تو افتاد رو کله ی من.» نمیدانم سرخ شدم یا نه ... کامیونی از خیابان گذشت و حرفهای خانم خاکی را با خود برد . هنوز گیج بودم که دری وری های مرا خوانده است یا نه  و  مرا دیوانه پنداشته است یا نه . گفت « یه ذره شو خوندم » چشمان قهوه ای او با نگاه غمگینی روی صورتم چرخید و بی هوا، سرم را گرفت و به خود فشرد و با لحن نوحه خوانها گفت «میدونم دلت هوای مامانتو کرده... بگردم... » و مرا توی بغلش به چپ و راست تاب داد. کاغذم را از دست او گرفتم و دوباره خواندم . زن ، چتری هایم که از زیر روسری در آمده بود با نوازش صاف میکرد و روی نوشته ها خم شد تا دوباره بخواند. گفتم «راستشو بگو... فکر کردی سیم هام قاطی کرده. » خندید و «نه» آورد... با سماجت گفتم «آره... فکر کردی انقدر کنج خونه موندم که دیوونه شدم.» حرفی زد که انتظارش را نداشتم «دور از جون ... خب منم شبها رو بیشتر از روزها دوست دارم.»  خندیدم و گفتم  «آره جون عمه ت ... شبها رو خیلی دوست داری که هنوز آفتاب نزده تو صف شیری .» بازوی کلفتش را دور تنم حلقه کرد و خندید. « خب دیگه... سر خودمو یه جوری گرم میکنم که شب بشه. با خرید... با وراجی... اگه تو خونه بشینم میپوسم. باید برم بیرون.ولی شبها رو دوست دارم .  میخوام خونه باشم . تلویزیون نگاه میکنم...» آسمان را نشان دادم و گفتم « الان شب شده که... » اخمی ساختگی، پیشانی کوتاه او را چین انداخت و یک طره موی زیبا روی صورتش افتاد. دسته ی مو انقدر صاف و براق بود که با هر تکانی میلرزید. گفت «امشب باید تو رو ادب میکردم.» کاغذ را دوباره گلوله کردم و انداختم وسط کوچه... قل خورد و به دنبال باد، تا خط کشی وسط خیابان رفت... همانجا ماند سپس زیر چرخ یک پژوی سرمه ای له شد. گفتم «من آدم بشو نیستم ... ولی... خیلی ازت خوشم اومد.» همانطور که با چشم ، پسرش را دنبال میکرد، خیلی جدی گفت: «روزها با مردم باش. شبها واسه خودت... اینجوری واسه ت بهتره. به خودت نگاه کردی ؟ از بس چیزی نخوردی و توی تاریکی نشستی ، مثل این چیزها شدی...» گفتم : « مثل مادر مرده ها.» چشمها را گشاد کرد و لبش را گزید . گفت : «خاک بر سرم. من اینو گفتم ؟ فقط میگم به فکر باش. یه دختر تنها، تو این خونه ی سوت و کور...»  بالاخره پسربچه از روی دوچرخه افتاد و گریه کرد. زن ، انگار نه انگار هشتاد کیلو وزن دارد، با چابکی یک گربه به سمت بچه دوید . چادرش در معرض باد سرد آبان ماه  قرار گرفته بود و تکان میخورد. یک قطره باران روی شیشه ی عینکم افتاد ........   آن شب را خیالپردازی نکردم و توی فکر زن همسایه بودم . طرح صورتم با شیب تند گونه های فرو رفته، روی شیشه های  خیس پنجره افتاده بود و موج برمیداشت . ناگهان آسمان و همه ی اتاق بنفش شد... آن شب با کابوسی عجیب و ترسناک ، تنها شبی بود که به انتظار خورشید گذشت. خواب دیدم پیرزنی بی کس و کار و زمین گیرهستم که یک هفته است مرده ام و بوی عفن جسدم، کوچه را برداشته است... خواب دیدم روی همین تخت فلزی بی حرکت افتاده ام و خورشید که انگار پشت پنجره ایستاده است ، با نور تند و گرمای شدید خود، جسمم را تجزیه میکند و از مردن من خوشحال است. سپس مرا با خاک انداز جمع میکنند...   وقتی از خواب بیدار شدم، هوا تاریک بود و طوفان و رعد و برق نیز تمام شده بود ، اما باران به شدت قبل ادامه داشت. آنقدر به آسمان خیره نگاه کردم که شب تمام شد. نور ضعیفی که رسوخ کرده بود ، آنقدر بزرگ شد که همه ی آسمان را پوشاند، اما لایه ی ضخیمی از ابر، تنها تفاله ای از نور خورشید را روی شهر می انداخت. همه چیز مثل روزهای قبل با جیرجیرگنجشکها شروع شد و بقالی روبروی خانه، کرکره اش را بالا کشید. از روی تخت بلند شدم و شال پشمی سیاه مادرم  را روی سر انداختم. پالتوی ماهوتی خاکستری او را پوشیدم و توی جیبش یک هزار تومانی تا خورده پیدا شد... صندلهای لا انگشتی او را به پا کردم و چند دقیقه بعد توی صف شیر ایستاده بودم. باران میبارید و قطره های ریز و پراکنده، شیشه ی عینکم را میپوشاند. چشمم به در خانه ی خاکی بود و سرانجام درقهوه ای ، روی پاشنه چرخید و خانم خاکی این دفعه با یک چادر کشی کرپ از پشت در بیرون آمد و اردک وار، به صف شیر ملحق شد. چشمان خواب آلودش مرا نمیدید و من از پشت شیشه های باران خورده ی عینک شبح او را میدیدم. برگشتم و گفتم « سلام...» .


+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 9:11 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |