نوار، به آخر رسیده بود و دکمه ی پخش با صدای تِق بالا پرید. روح پری که بی وزن و سبک در دنیای خیالی پر از حضور محبوب ، پر میکشید ، سخت و سنگین شد و از آن بالا توی جلدش افتاد. یک جلد بسیار معمولی... آنقدر معمولی که در تمام دوره تحصیل، هیچ معلمی، حضور معتدل و خاکستری اورا نفهمید، وقتی خاموش و بی صدا نمره های متوسط میگرفت ، بدون اینکه تشویق شود، یا تنبیه.
زمان میگذشت ، خیلی چیزها عوض میشد و پری انگار جایی دور از این دایره پرتاب شده بود. هیچ چیز ِ کم یا زیادی در وجودش نبود که به او زشتی یا زیبایی ببخشد و پری آنرا متعلق به خودش بداند، حتی یک خال کوچک... موها را شل ، پشت سرش میبست و آرام و مطیع به مدرسه میرفت و برمیگشت. اتفاق ها، ابرهایی بودند که از بالای سر او میگذشتند، و فقط روی سر دیگران میباریدند. انگار او فراموش شده بود و جایی، گوشه ی یک آزمایشگاه در شیشه ی کوچکی از الکل، غوطه میخورد.
دکمه ی ضبط تق صدا کرد و پری از خواب پرید . خوابزده و گنگ ، به پنجره نگاه کرد، که تا لحظه ای پیش از هجوم نور روز میدرخشید و حالا کاملاً سیاه بود. یادش آمد چند لحظه قبل ، در آن رویای عجیب با معشوق خود روی پله های ساختمان نیمه کاره ی روبروی داروخانه تنها شد ... نتوانسته بود حرف بزند و فقط به چشمهای مرد نگاه کرد، آنوقت دستان رنگ پریده ی معشوق مثل نسیمی از روی گونه اش گذشت. این یک نوازش نبود... اصلاً مفهومی نداشت و پری چیزی نمیداست. هر بار که آنها روبروی هم قرار میگرفتند، پری نمیتوانست تکان بخورد، فقط نگاه میکرد و دست مرد نیز به آرامی ِ افتادن یک برگ ، در راستای گونه ی چپ او فرو می آمد و حس سرد و مبهمی بر جا میگذاشت.
بالاخره در یک روز معمولی ، آن ظرف شیشه ای که پری را تَنگ خود گرفته بود شکست. دختر خود را بی حفاظ و برهنه در برابر اتفاقها دید. فقط به اندازه ی یک مسیر بیست دقیقه ای از مدرسه تا خانه، طول کشید تا نواخت کُند ِ هفده ساله ی زندگی اش دستخوش تلاطم شود. او به عشق نامعقول یک دکتر مسن داروساز دچار شده بود و همین او را در معرض نگاه دیگران قرار میداد... قبل از آن صدای مهیب شکستن ، پری فقط یک «صندلی خالی و کوچک» بود که در کنج تاریک یک صحنه ی تئاتر ، در یکنواختی صحنه ، گم شده بود و وقتی قهرمان نمایش بر سطح چوبی ساده اش نشست ، چشم تماشاگران به سویش چرخید.
پری در روپوش سبز مدرسه بود و معشوق در روپوش سفید. دفعات بعدی هم با همین لباسها بودند و به نظر میرسید پوششی جز این بر تنشان معنا نداشت. انگار این لباسها مفهومی ازلی داشتند و تا ابد همین میماندند... نه اینکه برای آن مرد عمدی در کار باشد. لباس کار او همین بود و چاره ای نداشت. گاهی یقه ی پیراهنهایی که از زیر لباس کار میپوشید بیرون می افتاد و آنها اغلب در چرخه ی رنگهای سرد و طیفهای مختلف سبز و آبی بودند. ولی پری که مدتها قبل مدرسه اش تمام شده بود ، برای رفتن به داروخانه جز همان رخت ِ رنگ و رو رفته و گشاد چیزی نمیپوشید. وقتی از آنجا برمیگشت، لباس را در لفافه ای از مشمع بی رنگ میکشید و این لباس سبز لجنی، برایش حکم ردای مقدسی را داشت که نگاه سرد معشوق با تار و پودش آمیخته بود. خاطره ی آنروز هیچ وقت محو نمیشد. یک روز کوتاه و کمرنگ زمستانی که در مدرسه به نظرش زیادی کش آمده بود و بالاخره رو به پایان میرفت... در راه برگشتن، مسیرش به داروخانه افتاد. هنگامی که وارد شد، آویزگردان بالای در، به صدا در آمد و بوی تند دارو توی صورتش خورد. اذان میگفتند و زنی بلند قامت و بی قواره تنها مشتری داروخانه بود که داشت چیزی توی کیفش میچپاند و وقتی رفت، پری ماند و مردی در آستانه ی چهل سالگی، با روپوش تمیز و برفی... مرد ، آرنجهای تیز خود را روی پیشخوان بلند، گذاشته و به او نگاه میکرد... خط نگاه بی معنای او، از شانه ی پری میگذشت و کمی بیشتر به آنسوی شیشه ی دراگ استور و پیاده روی خیس میگریخت... او با لهجه ای که مربوط به هیچ جا نبود، گفت: «بفرمایید.» پری نفهمید چرا از او خوشش آمد... فکر کرد یک روح زیبا و سیال دیده است و فکر کرد یک تکه از آسمان پاییز با ابرهای یکپارچه، در پیکره ی رنگ پریده و شفاف او جاریست... و بادی در اعماق پیشانی بلند او میوزید که انگار موهای جوگندمی و نامنظم مرد، از وزش تند آن در هم ریخته بود. پری یادش نمی آمد چه میخواست، برای همین قدری درنگ کرد و گفت : « یه شیشه استون.» وقتی از داروخانه بیرون آمد «یک جوری» بود و می بایست جایی، تنها، مینشست و افکارش را مرتب میکرد... به ساختمان نیمه کاره ی روبروی داروخانه رفت و روی یک پله ی خاکی در سایه ی دیوار نشست و شیشه ی استون را در دست چرخاند. هر وقت میخواست چهره ی مرد را به یاد آورد فقط خلأ میدید و از ذات بی نهایت آن سردش میشد. بر خلاف آنچه از گرمای عشق میگفتند ، او خنکای دلهره آوری را احساس مینمود که در بطن، خوشایند بود و با تمام بی ثباتی و ناامنی اش، به او امینیتی دلپذیر میداد. وقتی به خانه رسید، اولین واکنش غیر معمول او، تأخیری یک ساعته بود و بعد با رخت و لباس مدرسه خودش را روی تخت انداخت و به خواب فرو رفت... یک زندگی ساده و بی تپش در مردابی بی جنبش و بعد موج بزرگ کف آلودی آمد و همه چیز را با خود برد.
پدر و مادر پری در ابتدا خواستند به روی خود نیاورند، ولی او عجیب تر میشد. بی توجه به پیشینه ی موسیقایی پرافتخار اجدادش ، ترانه های عامیانه زیر لب زمزمه میکرد . چشمانش میدرخشید و جسمش آنقدر سبک شده بود که یک باد ملایم میتوانست او را بلند کند.
مادر ناگهان در را باز کرد تا ببیند او در چه حال است. هیچ... پایین تخت چهار زانو نشسته بود و یک شیشه استون معمولی را بین انگشتانش چنان میچرخاند و جوری به آن نگاه میکرد، مثل اینکه عصاره ی هستی اش را در آن چکانده اند. مادر گفت: «این چیه؟ شیشه ی عمرته ؟» پری گفت: «شاید...» ... پدر مغرورتر از آن بود که چیزی بگوید یا بپرسد. در سکوتی پرمعنی ، چشم از پری برنمیداشت و با او سرسنگین برخورد میکرد. مادر بی اجازه در حریم خصوصی او وارد میشد و لابلای کاغذها و دفترهایش را میگشت، تا چیز ممنوعه ای را پیدا کند. چیزی وجود نداشت جز منابع کنکور و دفتر و دستکهای مربوط به آن و چند جلد کتاب روانشناسی و شعر و تاریخ ... و کتابهای رشته ی داروسازی.
پری طرف چپ گونه اش را لمس کرد و نوار را از طرف «ب» گذاشت و کتاب تست را باز کرد. طولی نکشید که دوباره یاد معشوق افتاد. اسمش را نمیدانست و در خیال خود «داریوش» صدایش میزد. برای هزارمین بار فکر کرد همه ی شجاعت خود را جمع کند ، برود و از او بپرسد کدام دانشگاه درس خوانده است، تا او هم حتماً همانجا قبول شود . آن وقت چهار سال و بیشتر فرصت داشت به در و دیوار و نیمکتهای آنجا ، از چشمهای او نگاه کند. اگر آنجا قبول میشد، میرفت جای پای او را پیدا میکرد... دفعه ی قبل که ظاهراً به خاطر خرید پنبه رفته بود، نتوانست حرفش را بزند. معشوق بی رحمانه به مشتری های دیگر میرسید و پری را با همکار جوانتر از خودش روبرو میکرد که رفت و آمد همیشگی دختر را به خودش گرفته بود و دل دختر به هم میخورد از لبخند پت و پهن و نگاه هیز و سمجی که حواله میکرد ... پری بسته ی پنبه را در دست داشت و باید میرفت. مشتری ها از اطراف معشوق پراکنده شده بودند و چشمهای بی اعتنای او بعد از این همه وقت ، هنوز پری را نمیشناخت و امواج طوفان زده ی نگاه دختر را نمیدید... به کار خودش بود و پری میخواست برای چند دقیقه آن همکار بی معنی کور بشود ، همه ی مشتری ها بروند و پری عکس خود را در چشمهای او ببیند ... نمیشد... و عاشق باید میرفت. تنها چیزی که در چشمهای بی حالت او دید، مویرگهای سرخ و نازکی، که به خستگی وا داده بودند و پاره شده بودند.
بسته ی پنبه هم به گنجینه اضافه شد و کنار شیشه ی استون، قرصهای مُسکن و الکل صنعتی و صابون آرایشی و چیزهای دیگری قرار گرفت که رد انگشتهای معشوق بر آن بود، هر چند این آخری (پنبه) نشانی از او نداشت و فقط دل پری را به درد می آورد. پری از جایی که نشسته بود، سایه ی اشیاء درون قفسه را میدید. فکر کرد، چقدر طول خواهد کشید تا طشت رسوایی اش از بام بیفتد و همه بفهمند: او مردی را دوست دارد که دست کم پانزده سال از خودش بزرگتر است. داریوش را توی خانه و کنار خانواده اش تصور کرد، که یک بچه ی هفت هشت ساله از سر و کولش بالا میرود و اشکالات ریاضی خود را از او میپرسد. داریوش میخواست از حال برود و بخوابد، اما لبخند میزد و با حوصله و دقت جواب او را میداد. شاید دو تا بچه داشت و آن دومی ، کوچولو ، تپل و بامزه بود و شاید ابروهای صاف پدرش را به ارث برده بود و احتمالاً حالت بی قید و روح مانند او را... زنش چه شکلی بود؟ مثل بقیه ی زنها ، میپخت و میشست و آرایش میکرد و میکوشید با فامیلهای داریوش چشم و هم چشمی کند. هر شب که با هم تنها میشدند، گله میکرد که خیلی بی تفاوت و سنگدل است و اصلاً به او محبت نمیکند. داریوش نمیدانست چطور دلداری اش بدهد و بگوید جز اینی که هست نمیتواند باشد. میگفت او و بچه ها را خیلی دوست دارد... زنش از این جمله ی آخری بل میگرفت، رو به دیوار میکرد و میخوابید.
پری کتاب تست را بست و فکر کرد واقعاً چه میخواهد؟ میخواهد با معشوق ازدواج کند؟ ... نمیخواست. و حتی از تصورش هم میگریخت. تنها خواسته ی که داشت، نگاه کردن به تصویر او در رویاهای شبانه اش بود و اینکه مثل یک روح نامرئی باشد و هر وقت دوست داشت به داروخانه برود و تا هر وقت دلش خواست آنجا بماند. آخرین بار که او را دیده بود، به ده روز پیش برمیگشت و هنوز غصه ی شلوغی داروخانه و حسرت ندیدن او( آنطور که آرزو داشت) بر دلش مانده بود. نمیدانست اینبار به چه بهانه ای میتواند پا به آنجا بگذارد... به خود گفت: «مهم نیست.» مانتوی سبز را پوشید و دوباره به هیئت همان دختر دبیرستانی در آمد که یک روزی ندانسته عاشق شده بود و میخواست عاشق بماند. مادرش گفت: «کجا میری؟ مدرسه ؟» . پری تلخی طعنه را احساس کرد و جواب داد: «میرم داروخونه...» مادر چشمان تیز خود را به او دوخت و ساکت ماند. پری فهمیده بود طشت کذایی دیر یا زود خواهد افتاد؛ شاید همین حالا... نه میتوانست از جاذبه ای که او را به آن مکان میکشاند جلوگیری کند و نه میتوانست از سوء ظن خانواده اش بگریزد . آنها به سرعت به او مشکوک میشدند. گفت: «زود برمیگردم.» مادر حکم کرد: «وایستا...» رفت روبروی پری ایستاد و چشمانش را باریک کرد. :« به چیزی احتیاج داری؟... تو که ده روز پیش اونجا رفتی؟» برای پری مشکل بود طبیعی رفتار کند. قلبش به سختی میتپید... گفت: «بیشتر میرم اونجا که چیز یاد بگیرم.» ابروهای مادر به هم پیچید: «توی داروخونه میری که چیز یاد بگیری؟... از کی یاد بگیری؟... چی یاد بگیری؟». « برای اینکه رشته ی داروسازی قبول شم ، یه دکتری هست که کمکم میکنه. جواب سؤالهامو میده.» ... زن نفس عمیقی کشید و یک قدم به عقب رفت: « دکتر...» و ادامه داد: «خوبه... در قبال این همه محبت، چی به این آقای دکتر محترم میدی؟» پری سرخ شد و گفت:«هیچی...» «چه دکتر مهربون و خیرخواهی. » سکوت ناراحت کننده ای حاکم شد. «چند سالشه؟» ... پری با عذاب بند کفشش را سفت کرد و گفت: «نمیدونم؟ سنش زیاده. » مادر دست به کمر زد: «منم از همین میترسم... تا حالا واسه این لباسهای کهنه سرکوفتت نزده؟» پری اینبار مستقیم توی چشمهای مادرش زل زد و گفت: «نه... » و در را باز کرد تا برود. نگاه دلسوزانه ای به چشمهای مادر راه یافت. دستش را روی شانه ی دختر گذاشت و گفت: «پری؟ » پری بدون اینکه رو برگرداند گفت:«بله.»... «اگه چیزی هست به ما بگو.» «چیزی نیست... من رفتم...» و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند رفت. مادر به قاب در تکیه داد و به دختری نگاه کرد که از وجود خودش بود و آن لحظه با هیجانی مهار ناپذیر، از پله ها سرازیر میشد و به سمت مرد غریبه ای میرفت.
پری عکس خودش را در شیشه ی شفاف داروخانه میدید که بفهمی نفهمی، با تصویر معشوق در عمق فضا، یکی شده بود. از این انطباق، جان میگرفت و دلهره ها را فراموش میکرد... میتوانست نگاههای مزاحم همکار داریوش را نادیده بگیرد و حتی اگر لازم شد یک جوری به او دهن کجی کند که بفهمد وجودش برای پری چقدر حقیر است. ولی وقتی داخل شد ، آن مردک چشم چران نبود و معشوق با قامت بلند و کمی خمیده، به تنهایی آنطرف پیشخوان جواب مردم را میداد. دو سه تا مشتری مشغول خرید بودند و داریوش نیم نگاهی به پری انداخت. برق آشنایی در چشمهای معشوق درخشید و قلب دختر سخت به تپش افتاد. با خود گفت: «بالاخره منو شناخت.» با قدمهای لرزان کمی جلوتر رفت و منتظر ماند تا داریوش بیاید. معشوق آنروز از همیشه سرحال تر بود و آن حالت جذبه ی همیشگی را که انگار متعلق به دنیایی دیگر بود، نداشت. آمد و با لبخند سرد و بی رمقی که گوشه ی لبهایش را انحنا میبخشید گفت: «بفرمایید. چی میخواستید؟» حافظه ی پری ، خالی تر از همیشه بود. گفت: «هیچی...» خودش هم نفهمید این کلمه چگونه از دهانش خارج شد و انگار یک نفر دیگر به جای او حرف میزد. دریاچه ای که در چشمهای معشوق یخ زده بود، ترک خورد و نگاه زنده ای در آن جوشید. گفت: «یعنی چی هیچی؟» و لبخند پدرانه ای بر لب آورد. پری دستان خود را که در جیب گذاشته بود مشت کرد و گفت: «میتونم یه سوال بپرسم؟ » داریوش گفت: «بله...» ناخنهای پری در کف دستش فرو میرفتند: «اینکه... شما کدوم دانشگاه درس خوندید؟» پیشانی معشوق از هجوم ابرهای تیره، مغشوش شد و گفت: «شهرستان بودم. چطور مگه؟» پری آب دهان خود را قورت داد و سرمایی تنش را لرزاند. گفت: «هیچی میخواستم داروسازی بخونم، برای کسب اطلاع پرسیدم.» داریوش گفت: «من خیلی سال پیش درس خوندم... اونم نه داروسازی، رشته م چیز دیگه ایه. شما بهتره از یه مشاور تحصیلی بپرسید.» پری حیرت زده پرسید: «شما دکترای داروسازی نیستین؟» معشوق گفت:«نه. من فقط کارآموزم...» و از او دور شد. پری قدری ایستاد و نگاه کرد، سپس با شانه های فرو افتاده از داروخانه خارج شد و به ساختمان نیمه تمام روبرویی پناه برد. بخشی از رویای فرو ریخته اش شباهت نزدیکی به این ساختمان داشت و دیگر انگیزه ای برای درس خواندن احساس نمیکرد و خیالهای مه آلود دوست داشتنی از او میگریختند. دختر گوشهایش را گرفت تا هیچ صدایی را نشنود و بفهمد چه اتفاقی افتاده است... شرح حالی که برای معشوق نوشته بود غلط از آب در آمد و همین موضوع، سفیدی روپوش را می آلود ، مثل برفی که روی لبه ی دیوار مینشست و با جای پای گربه های ولگرد، خراب میشد. به دنبالش، سبزی لباس او هم معنای خود را گم میکرد و همه چیز از دست میرفت. معشوق ِ پری، هنوز همانقدر دست نیافتنی و زیبا در ذهنش بود ولی معلق زنان و آواره ، هی دور تر میرفت و پری وجود خود را مانند معشوق سرگردان میدید و میترسید دوباره ابتذال و یکنواختی زندگی به دورش حصار بکشند و او، باز، از وسط معرکه ی حوادث، به کناری بیفتد و بپوسد. تلاش میکرد لباس دیگری برای معشوق بدوزد و شرح حال دیگری بنویسد ، نام دیگری روی او بگذارد ، تا هم خودش و هم او آرام و قرار بگیرند آن وقت رویاها از سر گرفته شوند.
پری خسته و عصبی، راه خانه را در پیش گرفت. قهرمان داستان صندلی را ترک گفته بود و نور افکنها از تابیدن بر او دست برداشتند . صندلی در تاریکی غمناکی فرو رفت و میخواست فریاد بزند... شاید قهرمان برمیگشت و صندلی چوبی کوچک ، فقط فکر میکرد که او رفته است. به هر حال پری میخواست به پدر و مادرش بگوید ، میتوانند فعلاً نگران نباشند.
........







