تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

از سالها پیش به این طرف، باغ تغییرات زیادی کرده بود. باغبانهای زیادی آمده بودند و خانه ی کوچک چوبی، هزار بار فرو ریخت و از نو بنا شد. حتی ریشه ی درخت پرتقال به سرمای وحشتناک آن سال، خشکید و کمر چند تا درخت به تیشه و ارّه شکست. گلها که عمرشان کوتاهتر از فصلها بود و برگها که به همین فصلها رنگ میباختند .ابرها هر لحظه به شکلی بودند و همه چیز... آسمان،  زمین و حتی کوهها جابجا شده بودند؛ اما درخت کاج ، سالها راست ایستاده بود و سهم او از تغییرات باغ و دنیا، بادی بود که در شبکه ی پیچیده ی برگهای سبزش میوزید. طوفان که می آمد همه ی دنیا را جارو میکرد و با خود میبرد به جز درخت کاج که نه خم میشد و نه میشکست. همانطور ایستاده، به باد میخندید.

و او درست در مرکز این باغ ، تک درخت کاج بود و «باغبان» را وا میداشت، هر لحظه بیشتر او را دوست داشته باشد. باغبان به زخمهای کهنه و عمیق تبر نگاه میکرد، که تنه ی درخت را به سختی شکافته بودند و به آنها دست میکشید و نمیفهمید چرا و از کجا پدید آمده اند. به دست چه کسی یا چه کسانی... هرچند که این زخمها مرهمی نداشتند و کاری از دست کسی ساخته نبود. تنها در مقابل سکوت دیرینه ی درخت، باغبان دیوانه و مستأصل ،دستهایش را دور تنه ی او حلقه میکرد و به صدای روحش گوش میداد و احساس گنگی بهش میگفت درخت خواهد فهمید که باغبان تا چه اندازه به حضور او در این باغ محتاج است. آنقدر که گیاهان دیگر به رسیدگی باغبان احتیاج داشتند، درخت کاج بی نیاز و آزاد نفس میکشید. آنقدر باران می آمد که آبیاری باغبان بیهوده باشد و آنقدر علفهای هرز در مقابلش بی معنی بودند که هرس کردن یا هرس نکردنشان فرقی نداشته باشد. اما باغبان دوست داشت علفهای هرز را بچیند و با اینکه دست کوچک بچه های شرور به شاخه هایش نمیرسید، باغبان آنها را میراند و اگر ظهر تابستانی بود که طاقت را طاق میکرد، برای او ،سایه درخت کاج از درخت چنار و بید مجنون و افراء ، هم بلندتر بود و هم خنک تر و هم عطرآگین تر.  

در آن شب طولانی، که ریشه های محکم درخت، طاقت خستگی هزاران ساله اش را نداشتند، همه ی روزنه های روح خود را به صدایی سپرده بود که باد ، از دورها می آورد و آن صدایی بود که کاج احساس میکرد همین حالا از جا کنده خواهد شد. یک نفر، در جایی داشت پیانو میزد و همان آهنگ را مینواخت که سالها قبل، شبی با شنیدنش او لرزید و هر وقت دیگر هم که میشنید به لرزه می افتاد، حتی اکنون که یک درخت بود . میلیونها سال دیگر، اگر کوه بزرگی هم بود میلرزید و فریاد میکشید... مثل آن زمان بسیار دور که به جای این شاخه های زمخت و بیشمار، دستهایی شبیه دستهای باغبان بر تنه اش داشت. دستهایش آنقدر قوی بودند که میتوانستند خرد کنند و آنقدر مهربان که در آغوش بگیرند... حالا تپش نامحسوسی زیر پوسته اش احساس میکرد که به احتمال زیاد ته مانده ی همان قلب آدمیزادی اش بود... و باز شاخه هایش تکان خوردند. چند تا میوه سنگین، جدا شد و روی زمین افتاد. خواب سبک گربه ای که بالای دیوار کز کرده بود آشفته شد و درخت خود را بیشتر در دستهای باد رها کرد. برگهایش به خش خش افتادند؛ مثل شبی که او در پایان قطعه ی موسیقی، چند بار دست زد و دیگر نتوانست احساس عجیب خود را به آن دستهای زیبا و چتری های حلقه حلقه که در هنگام نواختن پیانو، روی پیشانی دختر تکان میخورد، فراموش کند و چقدر دستهای دختر زیبا بود . انگشتهای نازکش کلیدهای پیانو را با چشمهای بسته هم میشناخت و چنان نرم رویشان میلغزید که انگار موجها می آمدند و میرفتند. حالا وقتی به زخمهای روی تنه اش نگاه میکرد میفهمید که زیبا ترین چیزها بی رحم ترین هستند. انگار حلقه ی آن موهای قشنگ هنوز هم گردنش را فشار میداد و سیلاب حرفهای تلخ و گزنده ای که از لبهای او در آمده بود، خاطره ی خوب بوسه های عاشقانه را میشست و میبرد.         

نور کم فروغی از اتاق باغبان در انتهای باغ پیدا بود و درخت میخواست او را صدا کند و بگوید تبرش را بیاورد و ریشه های او را قطع کند تا شاید از شر خاطراتش رها شود. اما میدانست که این خاطرات هرگز او را رها نمیکنند. چند لحظه گذشت و در اتاقک باز شد. انگار باغبان فریاد او را شنیده باشد آمد، بدون اینکه در دستانش چیزی باشد، آنها را از زور سرمای سیاه زمستان در جیب فرو برده بود و چنان دندانهایش به هم میخورد که حتی درخت هم دید. هر دو انگار در حال عجیبی بودند و غوطه ور در دنیای دیگری. درخت و انسان و خدا ، معنی و مفهومی نداشت و پنجه های یک نفر همچنان روی کلیدهای پیانو  فرود می آمد و صدای خاطرات درخت، سوار باد این طرف و آن طرف میرفت... روح باغبان با روح درخت یکی میشد و مردی را میدید که شبیه یک درخت مغرور است. برگهایش در زمستان هم سبز است و روی تنش جای چند خراش تازه مانده است . سایه ی گسترده ی او بدون اینکه کسی را در بر بگیرد روی یک خانه ی خالی و  صندلی خالی ِ  یک پیانوی خاک گرفته افتاده است... باغبان میدید که هر یک از میوه های او شبیه هزار درد هستند. چند تا از آنها را که میتوانست بچیند، برداشت و توی سبدش گذاشت و به اتاقکش رفت...  

 


+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 5:24 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |