روی فرش دراز کشیده بودم و به گچ بری های دور سقف نگاه میکردم. این فرش را دوست داشتم به خاطر حاشیه اش که مخلوطی از لاکی و سرمه ای بود و گلهای ریز و پرزهای بلندی که داشت . چند جای آن نخ نما شده بود و درست قد خودم بود... بچه که بودم میگفتم این قالیچه ی پرنده است و خودم و عروسکهایم رویش مینشستیم و پرواز میکردیم. مادر میخواست آن را رد کند اما من نگذاشتم و آنقدر بهش چشم دوختم که موفق شدم آنرا به خانه ی فرشاد بیاورم. و اوایل ازدواج آنقدر همدیگر را دوست داشتیم که او اجازه داد آن را وسط اتاق مهمانها پهن کنیم. وقتی برای اولین بار با هم صحبت کردیم روی همین فرش نشسته بودیم و همه ی اولین ها بین ما روی همین فرش اتفاق افتاد... اولین غذا خوردن، اولین بوسه، اولین خوابیدن و حتی اولین جدل. آن شب ، وقتی چشمهایش بر افروخته شد و دهانش را باز کرد که داد بزند ، جلوی دهانش را گرفتم. مثل بادکنکی شده بود که یکهو بادش را خالی کرده باشند. گیج و گنگ به من نگاه میکرد. دستش را گرفتم و او را تا روی قالی آوردم و گفتم: «حالا داد بزن.» وقتی روی فرش قرار گرفتیم تنها اتفاقی که افتاد خنده ای بلند و طولانی بود و اولین آشتی نیز به سرعت اتفاق افتاد. روی فرش پهن شد و از خنده به خود میپیچید و مرا «دیوانه ی نمونه» میخواند.
وقتی که فرشاد از سر کار آمد من روی فرش دراز کشیده بودم و به گچ بری های دور چراغ نگاه میکردم. آمد بالای سرم ایستاد و گفت که سرش درد میکند. گفتم : «مرغ همسایه ی ما... »حرفم را قطع کرد و گفت: «آره. مرغ همسایه ی شما اینطوری شد و...» سپس با هم گفتیم «مرد...» اما دیگر هیچ کدام نخندیدیم. اولین بار روی همین فرش ایستاده بودیم که دست روی قلبش گذاشت و گفت:« قفسه ی سینه م درد میکنه...» انتظار داشت بند دلم پاره شود و قربان صدقه اش بروم. ولی گفتم: «مرغ همسایه ی ما اینطوری شد، مرد.» اول بدش آمد ولی بعد خوشش آمد و دیگر هم قلبش درد نگرفت.از آن به بعد هر وقت هر کدام از ما جایی از بدنش درد میگرفت همین جمله را میگفتیم و دردمان از بین میرفت.
گفت: « باز با موهای خیس خوابیدی اینجا؟» پوزخندی زد و کتش را روی صندلی انداخت. جنون با موهای خیس خوابیدن روی این فرش از سالها پیش با من بود. تارهای بلند و خیس به هم چسبیده ام ، کرکهای فرش را به خود میگرفت و فکر میکردم با هم یکی شده ایم. چند بار فرشاد هم ترغیب شد این کار را بکند. یعنی از حمام که در آمد یکراست آمد و به پشت خوابید و پس کله اش پر از کرک شد. موهای ریز فرش در رنگهای قرمز و سرمه ای ، سفید و سیاه ، لابلای موهای فندقی اش را پر کرده بود. حتی یکبار دمر خوابید و ریشهای بورش نیز آغشته به این رنگها شد و من به او گفتم خیلی خوشگل شده است.
فرشاد یک نقاش درس نخوانده بود. رنگها را به طور غریزی میشناخت و همه ی هنرش این بود که با پیچیده ترین خطوط منحنی، نقشهای اسلیمی زیبایی خلق کند. اولین کادوی او به من نقشه ی فرشی بود که قرار شد سفارش بافت آنرا بدهیم که با مردن اولین و آخرین بچه که اسمش «لاله» بود همه چیز از کله مان پرید. همه اش تقصیر من بود که گفتم باید لاله روی این فرش به دنیا بیاید. به همان روش قدیمی ، که یک قابله می آوردند بالای سر زائو و مرد پریشان حواس، پشت پرده منتظر باز شدن راه تنفس بچه اش میشد و از گریه ی او میخندید. شاید لاله هر جای دیگری هم که به دنیا می آمد می مرد. ولی مردن او روی این فرش ، روح فرشاد را آزرده و عاصی کرد. حالش از این قالیچه ی پرنده ی مستطیل شکل به هم میخورد که با ریشه های بید زده و گلهای ریز و پرزهای بلندش که گله گله نخ نما شده بود، وسط خانه خودش را توی چشمهای ما فرو میکرد و کسی نمی آمد آنرا جمع کند و نابودش کند. یک بار میخواست همه ی عروسکهای بلا استفاده و جغجغه ها و پستونکها و جورابهای کوچک لاله را توی این فرش بقچه کند و یکجا با هم به آتش بکشد. وقتی که من به او اجازه ندادم از من هم بدش آمد. حرفهای زشتی زد که طنینش تا مدتها لاله های گوشم را مثل اسید میخورد. تا مدتها غیبش زد و بعد از یک ماه وقتی برگشت از حرفهایی که زده بود پشیمان بود. مخصوصاً وقتی که دید من هم چشمهایم از گریه قلنبه شده است و استخوان ترقوه ام بیرون زده است. یک غروب خانه خراب کن، که دلم بدجوری گرفته بود. از تراس با کوهی از لباسهای شسته شده، به اتاق آمده بودم و حضور کسی را در خانه احساس کردم. لباسها جلوی پایم پخش شد و دیدم فرشاد آنجاست. ریشهایش بلندتر و خودش لاغرتر شده بود و چشمهایش دیگر مثل دو تنگ عسل درخشان نبودند و بعد از آن روز سیگار از انگشتهایش جدا نمیشد. به دیوار تکیه داده بود و نگاه سنگینش را از رویم بر نمیداشت. نگاهی پر از تاریکترین لحظه هایی که یک مرد میتوانست داشته باشد. دلم برایش سوخت ولی دلم برای خودم بیشتر میسوخت . تا مدتها با هم حرف نمیزدیم تا بالاخره مرور زمان کار خودش را کرد. هر دو عادت کردیم که باید اینطوری میشده است و چاره ای نیست.
از روی فرش بلند شدم و رفتم به آشپزخانه تا شام بیاورم.زیر چشمی او را میپاییدم که سعی میکرد پا روی این فرش به قول خودش نحس نگذارد. هنوز بعد از دو سال از آن ضربه گیج بود و صدای بچه که از حیاط همسایه می آمد، مثل مرغ پر کنده دور اتاق میگشت و زیر لب با خودش حرف میزند و یک جوری فیلتر سیگار را میمکید که انگار آخرین پکش است. خودش بارها گفته بود «کسی چه میداند» بچه آنقدر ضعیف بود و آنقدر زود به دنیا آمده بود که ماما هم میگفت توی بیمارستان هم زنده نمی ماند و به فرشاد یواشکی گفت :«زنت هم داشت میرفت اون دنیا. فقط کار خدا بود که ماند.» و بعد هم گفت : «برو کلاهتو بنداز هوا.» و مرگ از روی سر من گذشته بود.
در معامله ای خاموش فرش اجازه داشت توی خانه پهن باشد، به شرطی که دیگر روی آن غذا نخوریم و به شرطی که وقتی که عید میشود آنجا همدیگر را نبوسیم و وقتی مهمان می آید آنرا برداریم و دیگر هیچ وقت دشکمان را آنجا پهن نکنیم. حتی فرشاد میخواست فرشی را که اول اسم خودش بود جمع کند و میگفت از این اسم لعنتی، همان «آد» هم زیادش است و حالا این بماند که اسم من هم «فرشته» بود و شاید روش نمیشد به من هم بگوید : « ته »






