این پست تقدیم به هژیر داریوش
در یک روز گرفته و ابری « منا» قرار عاشقانه ای در پیش داشت. هنوز لاک ناخنهایش که به رنگ آبی زنگاری بود، خیس و چسبناک میدرخشید و او به آرامی روی آنها فوت میکرد. تا به حال به قرارهای عاشقانه ی زیادی رفته بود؛ اما این یکی خیلی فرق میکرد... موهای خود را با شامپوی هلو شست و کفشهایش را خوب واکس زد. دور دهانش را خط باریک و قهوه ای کشید و پاچه های شلوارش را خوب صاف کرد. از روی شانه به تصویر خود در آینه نگاهی انداخت. چشمهایش را با عشوه نازک کرد و خندید. مدتها تمرین کرده بود که جلوی «هژیر» همینجوری بخندد و هنگامی که راه میرود کپلش را بچرخاند. شبها جلوی آینه مینشست و ابروهایش را لنگه به لنگه میکرد. تیزی ابروی چپش را بالا می انداخت و خیلی کارهای دیگر. دوست پسرهای قبلی، همه شان خیلی معمولی و بی خاصیت بودند . فقط بلد بودند از زیبایی او تعریف کنند و او را به گردش ببرند و به جز این هیچ ویژگی دیگری نداشتند. بعضی از آنها پولدار بودند بعضی موهای قشنگی داشتند و بعضی جکهای خوشمزه ای میگفتند. اما پولدارها همیشه میخواستند با او بخوابند و آنهایی که خوش قیافه بودند خائن از آب در می آمدند و آنهایی که شوخ طبع بودند به تدریج رکیک میشدند و همه ی اینها خیلی زود برای او بی معنی میشد. تا اینکه هژیر را دید... توی سینما وقتی که تنهایی داشت چیپس میخورد و از دیدن جذابیت محمدرضا گلزار قند توی دلش آب میشد، یک مرتبه صندلی بغل دستی اش جیر جیر کرد و کسی توی گوشش به آرامی گفت: « از فیلم خوشت میاد؟ »اول خشکش زد و بدون اینکه برگردد، بی اختیار گفت : «اوهوم» بیشتر از اینکه ترسیده باشد، خوشش آمده بود و عطر مردانه ای هم به دماغش میخورد. صدا دوباره گفت: «از فیلمنامه، کارگردانی یا بازیگری؟» منا کمی برگشت، اما هنوز نمیتوانست او را خوب ببیند. پرسید: «چی؟» « حتماً از گلزار خوشت میاد؟» او دوباره سرش را تکان داد و گفت: «اوهوم.» صاحب صدا باز صندلی اش را به جیر جیر انداخت و گفت: «گذشته از این حرفها...سناریوی این فیلمو من نوشتم.» منا خنده ی کنترل نشده ای کرد که صدای چند تا هیس بلند شد. با تمسخر گفت: « نه بابا؟ » « باور نمیکنی؟ اشکال نداره. فقط خواستم نظر شما رو بدونم.» منا سرش را برگرداند و یک پسر تقریباً جاافتاده را دید که سی و چند ساله بود و با اینکه زیبایی چندانی نداشت، اما اطمینانی که در نگاهش بود آدم را به سمت خود میکشاند. منا دوباره به پرده خیره شد اما حواسش کاملاً پرت شده بود و نتوانست حرفی بزند. سناریست هم ساکت شد اما چند دقیقه بعد زیر لب گفت: «فکر کردم شاید اهل فیلم و سینما و این حرفها باشی... واسه همین...» منا دور دهان خود را پاک کرد. سناریو نویس دوباره تکان کوچکی خورد و پای راستش را روی پای چپ انداخت. منا چیپس را به طرف او گرفت و گفت: «بفرمایید.» و باز به چهره ی خوشایند او نگاه کرد. مرد بدون اینکه چشمان براق خود را از روی پرده ی سینما بردارد گفت: « توی سینما که چیپس نمیخورن دختر خانوم... ولی واسه طرفدارای گلزار خیلیم اشکالی نداره.» سپس پوزخندی زد که منا را خجالت زده کرد. «اسم من هژیره. هژیر ِ داریوش ...» « منم منام..» هژیر پرسید: « منام؟ معنیش چی میشه؟ ... » منا خندید وگفت : « منا.» و با تأکید ادامه داد: « من منا هستم.» «هان... منا...» و هر دو خندیدند. فیلم که تمام شد هژیر اسم خود را که در ستون تیتراژ به سرعت بالا میرفت به منا نشان داد و با هم از سینما بیرون آمدند. نزدیک غروب بود و هژیر او را سوار ماشین خود کرد. وقتی پشت یک ترافیک سنگین مانده بودند نسخه ی دست نویس فیلمنامه را از توی کیفش در آورد و به او نشان داد. چشمهای منا با حیرت روی نوشته ها میدوید که بارها و بارها خط خورده بودند و از نو نوشته شده بودند و همانهایی بودند که چند دقیقه پیش از دهان بازیگرها درآمده بود و این چقدر هیجان انگیز بود...
هژیر او را در دم در خانه پیاده کرد و قرار شد دوباره یکدیگر را ببینند. منا میخواست آنروز، یک روز گرم آفتابی باشد تا او بتواند سارافن آبی و سرمه ای خود را بپوشد و جورابهای بیرنگ و کفشهای روباز عروسکی به پا کند... اما سه روز و سه شب تمام باران آمده و زمینها گل شده بودند. حالا هم که یک عالم ابر سیاه، آسمان را پوشانده بود و باد سردی میوزید. منا شنل قرمز خود را پوشید و چکمه به پا کرد و توی آینه دید که خیلی هم بد نیست.
هژیر با کت قهوه ای مخمل کبریتی پشت میز کافه گودو منتظر او بود. از زیر کت، یک پیراهن سبز پوشیده بود که هر سه دکمه اش باز بودند و زنجیر برنجی نازکی روی موهای سیاه و ضخیم سینه اش میدرخشد. برای اولین بار منا او را در روشنایی میدید و احساس کرد که اصلاً قیافه ی زیبایی ندارد. ابروهایش خیلی کلفت و خیلی درهم بودند و چشمهای ریز و براق خروسی و صورت بسیار کشیده و یک دهان گشاد و برجسته که آدم را یاد اسب می انداخت. با این حال نگاه خیره و متفکر، موهای پرپشت و سیاه و آنهمه خونسردی و تسلط به اعمالش بینظر بود. در تمام مدتی که آنها روی صندلیهای لهستانی وپشت میز دونفره ی کوچکشان، روبروی هم، قهوه و دلستر میخوردند هژیر اشاره ای به زیبایی ناخنهای او نکرد. حتی نپرسید که آیا او دماغش را عمل کرده است یا نه. تا از اینکه منا بگوید « نه» حیرت بکند و بپرسد پس یک دماغ، چطور میتواند اینقدر قلمی و خوش تراش باشد؟ هژیر فقط یکبار او را «خانوم کوچولو» صدا کرد و گفت : «اسمت منا بود. مگه نه؟» انگار که از آن شب توی سینما، تا آنروز، اصلاً به او فکر نکرده است. در حالی که منا هزار بار خاطرات آن شب و حرفهایی که رد و بدل شده بود را مرور کرده و کلی برای اینکه دلپسند باشد به خودش ور رفته بود. در حالی که هژیر حتی ریش خود را هم نتراشیده و لباسهای معمولی و ساده ای به تن داشت که معلوم میکرد آنها را چندین و چندبار پوشیده است. به قدری با آرامش روی صندلی نشسته و سیگار میکشید که منا از سر و وضع شیک و بوی تازگی لباسها و آرایش تندش خجالت میکشید. زیر نگاههای او سرخ و دستپاچه میشد و شرمندگی اش خیلی بیشتر شد وقتی که فهمید چیزی از فیلم و سینما و تئاتر و هنر نمیداند. وقتی گفت که فیلم تایتانیک را چند بار دیده و آنرا خیلی دوست دارد، هژیر قاه قاه خندید. چند نفر برگشتند و به آنها نگاه کردند. آن وقت او دلش خواست کیف خود را بردارد و فرار بکند؛ اما همانجور نشست. هژیر پرسید : «اشکال نداره. یه روز میبرمت تئاتر خانه ی عروسک» منا باز هم چیزی نفهمید ولی بروز نداد. تنها چیزی که از تئاتر در ذهن داشت تئاتر «داماد دیوانه به خواستگاری میرود» بود که با یکی از دوست پسرهای سابق رفته و کلی هم خندیده بودند. یادش آمد، اواخر نمایش، دوست پسرش توی تاریکی نرمه ی گوش او را بوسیده و گفته بود آیا فردا شب به خانه اش می آید؟ منا در جواب لبخند سردی زده و گفته بود: « ببینیم چی میشه.» و دیگر هرگز جواب تلفنهای او را نداد. وقتی هژیر جعبه ی مارلبروی قرمزش را به طرف او گرفت، به طرز عامیانه ای تعجب خود را بروز داد و گفت: « من که نمیکشم» هژیر خنده ی کوتاهی سر داد: «چه خانوم کوچولوی مرتبی.» منا باز هم خجالت کشید و دید دود سیگار، کافه را برداشته است. زیر آرنجش، رومیزی رنگ و رو رفته و چهار خانه ای انداخته بودند و موسیقی های عجیب و غریبی پخش میشد. دخترها و پسرها بدون اینکه خجالت بکشند سیگارهای خود را با کبریت روشن میکردند... و انگار دنیای تازه ای در مقابل او گشوده شده بود.
دو ماه و چند روز گذشت و تولد منا فرا رسید. وقتی که دوباره در همان کافه و پشت همان میز و صندلی نشستند، او متوجه شد که این طولانی ترین رابطه ی دوستانه ای است که با پسری داشته است و از این که هنوز هم مشتاق دیدن هژیر بود خوشش آمد، اما به او چیزی نگفت. حتی نگفت که برای اولین بار عاشق شده است. از میان آنهمه پسر خوش تیپ و مایه داری که دور و برش پلکیده بودند او عاشق یک اسب نر سیاه شده است که توی دشتها برای خودش لگد می اندازد و حساب هیچ چیز را نمیکند. یک مرد کمابیش ژولیده و خودرأی و مستقل که منا احساس میکرد جای بچه ی اوست. میخواست بگوید که عاشقش است اما ترسید که هژیر به او بخندد و صبر کرد که وقت مناسبی برسد. هژیر یک کتاب به او هدیه داد که حتی زحمت کادو کردن آنرا به خود نداده بود. فقط صفحه ی اول آنرا سرسری امضا کرده و نوشته بود: « تقدیم به خانوم کوچولوی صورتی.» منا تا این جمله ی کوتاه را خواند خندید. هژیر هم خنده اش گرفت. منا پرسید: «صورتی؟» و هژیر شانه اش را بالا انداخت و به سادگی گفت:« تولدت مبارک». کیک خامه ای کوچکی را آوردند که روی آن یک شمع آبی و سفید روشن بود. منا صورتش را به شعله ی رقصان شمع نزدیک کرد تا چشمانش بدرخشد و از حرارت آن خوشش آمد. سرش از بوی سیگار سنگین شده و همه چیز مثل یک خواب به نظر می آمد. به هژیر نگاه کرد که سر بزرگش توی ورقهای فیلمنامه ای دیگر خم شده و الیاف بلند و آویخته ی مو روی صورتش آونگ میزد. شمع را فوت کرد و گفت: «هژیر.» یک جوری نام او را گفت که هژیر ناگهان سر بلند کرد و گفت: «چیه؟» انگار برای یکبار هم که شده آرامش او به هم ریخته بود و حتی انگار خودش هم از صدای خودش ترسیده باشد کمی جا خورد. گفت : « من...» خواست بگوید: «دوستت دارم...» اما فکر کرد که آدم میتواند پدر و مادرش و خواهرش را هم دوست داشته باشد. میتواند یک دوست دوران دانشگاه را هم دوست داشته باشد. میتواند یک سگ پاکوتاه پشمالو را هم دوست داشته باشد. میتواند یک جوجه مرغ رنگ شده ی چُرتی را هم دوست داشته باشد. هژیر را جور دیگری دوست داشت که با بقیه ی دوست داشتنها فرق میکرد. تا به حال کسی را با این کیفیت دوست نداشته بود. انتظار و کنجکاوی توی چشمهای هژیر داشت سر میرفت. منا تا به حال ندیده بود که هژیر اینقدر با دقت نگاهش کند. گفت: «من عاشقت شدم.»
هژیر روی صندلی راست نشست و برقی از شادی و ترحم توی چشمهایش آمد. وقتی شبنمهای یخ زده ای را که روی گونه های ی منا نشسته بود دید، لبخندش را تمام کرد و گفت: «باشه. حالا چرا گریه میکنی دختر کوچولو؟» و اشکهای او را پاک کرد.
منا کتابی را که از هژیر هدیه گرفته بود را بارها خواند و چند بار دیگر با او به تئاتر رفت. حالا دیگر میدانست که هنریک ایبسن کیست و نمایش واقعی چیست. سیگارهای نصفه ی هژیر را میگرفت و بدون اینکه دیگر سرفه اش بگیرد به آنها پک میزد و به شوخی میگفت: « اینطوری تو رو میبوسم.» بعضی وقتها که به خانه ی کوچک و در هم ریخته ی او میرفت، موکتهای سبز و کثیفش را جارو میکشید، پرده هایش را کنار میزد، زیرسیگاری اش را خالی میکرد و گل مریم میگرفت و توی گلدانی پر از آب، روی میز کار هژیر میگذاشت و میدید که او سرش را از روی دفترش بلند نمیکند و بدون لحظه ای مکث با دستان جوهری اش فقط مینویسد و مینویسد یا گوشه ی دشکش دراز کشیده و کتاب و مجله میخواند. منا بریده ی روزنامه هایی را که در مورد فیلمنامه های او نوشته بودند را توی کمدش نگه میداشت و خیلی خوشش می آمد که به همه بگوید با هژیر داریوش دوست است. با او قهوه خورده است، با او قدم زده است، با او به تئاتر و سینما رفته است، کت او را پوشیده و در آغوشش قرار گرفته است و به چشمهایش نگاه کرده است و دستهای جوهری اش را بارها بوسیده است. دوست داشت بگوید حتی وقتی که او بدون اطلاع قبلی به خارج رفت، باز هم با خاطره اش خوش است و با عکس و یادداشت آخرش زندگی میکند. یادداشتی که روی در ِ خانه ی خالی از اسباب و اثاثیه اش چسبانیده و رفته بود. با این جمله ی کوتاه و با همان خط بی دقت:
«من رفتم فرانسه. به امید دیدار خانوم کوچولوی صورتی».







