تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

 

سر میز شام نشسته بودند و هیچ کس حرفی نمیزد. نه به خاطر اینکه برق رفته بود و نور ضعیف شمعها، آدم را دعوت به سکوت میکرد. و نه به خاطر صدای زوزه ی باد پر زوری که میخواست درها و پنجره را از جا بکند. به خاطر چیز یا چیزهای نامعلوم که توی چنگ کلمه ها نمی افتند. چیزی سنگین تر و غریب تر  از تاریکی و باد، پشت یکی از صندلی های خالی نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. حتی سگ کوچک با پوزه ی حساسش میفهمید بین دو نفری که پشت میز، روبروی هم نشسته اند، یک چیزی هست که مشکل میشد توضیح داد. فقط میشد فهمید که یک جای کار به شدت ایراد دارد. سگ متعلق به نازی بود و نازی همان نازی بود. ناز و خوشگل و ننر. انگار از آلبوم عکسهای قدیمی مادربزرگ بیرون آمده بود. موهای فر و کوتاهی داشت و صورت سفید و لبهای قرمز. ابروهای سیاه به هم پیوسته و چشمهای قهوه ای گرم و درخشان و شرور. پسرخاله اش از او متنفر بود و به زور باهاش ازدواج کرد. وقتی از سربازی برگشت، متوجه شد، مادر و خاله اش برای خودشان بریده اند و دوخته اند. مدام او را با نازی ملوس و شیطان روبرو میکردند و از او میخواستند تا او را با موتور به گردش ببرد و مزه ی دهنش را بفهمد. پسرخاله اول محل نگذاشت و به روی خود نیاورد. وقتی نازی و خاله به خانه شان می آمدند ، یا خود را به دل درد میزد و توی تخت می ماند و یا به هوای رفتن به استادیوم همه را قال میگذاشت و میرفت روی یکی از نیمکتهای پارک مینشست و غصه میخورد و به دختری که واقعاً دوست داشت فکر میکرد. دختر مورد علاقه اش همانی بود که او واقعاً میخواست. تحصیلکرده و روشنفکر و لاغر بود. لبهای کمرنگ و چشمهای مهربانی داشت و موهای بلندش بدون اینکه عمدی در کار باشد از زیر روسری بیرون میریخت. مثل یک روح سبک و خنک بود. مثل یک فیلم سیاه و سفید صامت. و هیچ شباهتی به نازی خپل و پر حرف و هفت رنگ نداشت. نازی یک ریز حرف میزد و مزخرف میگفت. لبهای قرمزش را با رژ لب چرب میکرد. پسرخاله از ناخنهای دراز و رنگ وارنگ او میترسید. وقتی نازی ترک موتور مینشست و دستهای گوشتالود خود را دور کمر او حلقه میکرد و چنگالهایش را توی گوشت تن او فرو میکرد، چندشش میشد. چقدر حرف میزد و چقدر تنش داغ بود. اگر هم حرف نمیزد پاشنه های تیزش تق تق میکرد یا النگوهایش جرینگ جرینگ صدا میداد. حتی توی خواب هم خرخر میکرد... پسرخاله به دختری که عاشقش بود اندیشید. وقتی به او گفت، مادر اصرار دارد با دخترخاله اش ازدواج کند ابروهای نازک خود  را با مهربانی بالا آورد و برای او آرزوی خوشبختی کرد و واقعاً ، واقعاً و واقعاً متأسف نبود. پسرخاله میدانست دختر موردعلاقه اش کتابها، خوابها و خیالها و حتی کابوسهای خود را بیشتر از او دوست دارد. به این خوابها و افکار دست نیافتنی حسادت میورزید. میخواست همه ی رازهای دختر را بداند و همه ی وجود او را ببلعد و همه اش را برای خودش تنها داشته باشد. میترسید مرد دیگری بیاید و او را بدزدد. گیج شده بود. میخواست دختر عصبانی بشود، به وجود نازی حسادت بکند و قهر بکند و دیگر نخواهد او را ببیند. وقتی هیچ کدام از این اتفاقها نیفتاد ، تعجب کرد و سپس از منطق و مهربانی و حواسپرتی دختر حرصش گرفت. اما همین که او مثل نازی کنه و سمج  نبود باعث میشد بیشتر عاشق باشد. گفت:«ولی من تو رو میخوام». بعد در نهایت صداقت و آشفتگی از دهنش پرید:«با هم فرار کنیم...» سکوتی سنگین به وجود آمد و چهره ی دختر سخت شد و چشمهایش پایین افتاد. دانست که حرف نسنجیده ای زده است و شاید او را ناراحت کرده بود. اما دختر به خود مسلط شد. خنده ای کرد و گفت خوب نیست آدم مقابل خانواده اش بایستد. پسرخاله عصبانی شد و توی دلش گفت: «گور پدر ...» اما توی دلش هم حرف خشن و داغی که آمده بود را نصفه گذاشت. و به صدای خوش آهنگ دختر گوش سپرد که استدلال میکرد و چند بار پشت سر هم گفت: «آدم باید ... آدم نباید...» انگار که او را پسر کوچولوی دست و پا چلفتی دماغویی باشد، کلی نصیحت کرد و به نوعی او را پیچاند. سپس به ساعت نگاه کرد و گفت دیر شده است و بعد ناپدید شد. پسرخاله کفری و مأیوس و آشفته، دید که دست رد به سینه اش خورده است. گفت: «به درک...» تا دلش خنک بشود. ولی دید که هنوز ته سینه اش میسوزد. تلفنش زنگ خورد و اسم نازی روی صفحه ظاهر شد که پی در پی چشمک میزد. رد کرد و دوباره زنگ به صدا درآمد. اسم نازی مدام خاموش و روشن میشد و پسرخاله را عذاب میداد. گوشی را برداشت و با خشونت جواب داد. نازی به روی خود نیاورد و بی ادبی پسرخاله را نادیده گرفت. گفت که میخواهد با مامان و بابا و خاله و بچه ها و کوفت و زهرمار، خلاصه همگی با هم به درکه بروند. خواهش کرد که پسرخاله با موتورش دنبال او بیاید و از آن خنده های چلچله وارش را سر داد. پسرخاله گفت:«من درکه نمیام.» نازی وانمود کرد که نشنیده است. دوباره خندید و گفت:«ساعت پنج منتظرتم» پسرخاله بدون اینکه ملاحظه ی اطراف خود را بکند فریاد زد:« گفتم نمیام. همه تون با هم برید به درک».

به خاطر این برخورد نامربوط و زشت، همه ی خانواده به هم ریخت. نازی افسرده و گریان توی اتاقش ماند و آنقدر چیزی نخورد که کار به بیمارستان کشید. لاغر و پکر و دلمرده شد. پدر و مادر نازی، که غرورشان جریحه دار شده بود، هر چه دلشان خواست به پسرخاله ی بی نزاکت پررو و خانواده اش گفتند. حرمتها شکست و قطع رابطه شد. ماجرا به سرعت و به شکل اغراق شده ای همه جا پیچید و آبروی پسرخاله و خانواده اش رفت. همه ی خاندان، آنها را محکوم کردند به اینکه بیشرمانه با آبروی دختر مردم بازی کرده ، اسم او را سر زبانها انداخته و حالا زیر همه چیز زده اند. نازی جیغ میکشید: «پسره ی الاغ بیشعور کثافت پررو...» مامان نازی به پسرخاله گفت:«دخترمو دستمالی کردی و انداختیش دور؟» پسرخاله اجازه ی حرف زدن نداشت. خواست بگوید هرگز میلی به نازی نداشته است و هیچ کاری نکرده. حتی این نازی بوده که خودش را به او میچسبانده و... مادر پسرخاله مرتب میگفت:«خفه شو. مگه دختر مردم آلت دست توئه؟» مادر از اینکه به خاطر خبط پسر به انزوا کشیده شده و مطرود و منفور گشته است، از اینکه خواهر مهربان و خواهرزاده ی خوشگل و عزیزش رنجیده خاطر شده اند به خود میپیچید و مرتب گریه میکرد. پدر هم به ستوه آمده بود و به پسرخاله سرکوفت میزد. پسرخاله خواست به دختری که عاشقش بود پناه بیاورد، اما او گم شده بود و پسرخاله ی نازی فهمید همه چیز تمام شده است. تسلیم شد و انگار که روح از بدنش پر کشیده باشد رفت و هر کاری که گفتند انجام داد. مادر خیال میکرد پسرش سر عقل آمده و دست از لجبازی کشیده. خوشحال شد و امیدی به قلبش راه یافت. دسته گل بزرگی خریدند و پسرخاله آنرا تقدیم نازی کرد. هر چه که در مغزش فرو کرده بودند طوطی وار بلغور کرد. گفت که نازی را خیلی خیلی خیلی دوست دارد. عاشقش است، او را میپرستد. هیچ کس را تا به حال اندازه ی او دوست نداشته است. هیچکس نمیتواند مثل او باشد. زنی مناسب تر از او و مادری شایسته تر از او برای پسرخاله و بچه های آینده اش توی دنیا وجود ندارد. نازی هدیه ی با ارزشی است که خدا به او داده است ... و به خاطر آن کار زشت، هیچ وقت نمی تواند خود را ببخشد. چطور میتواند جبران روزهایی را بکند که زندگی را به کام نازی عزیز و نازپرورده زهر مار کرده و دو خانواده را از هم دور کرده است؟ هیچ جور نمیشود جبران کرد...پسر خاله گفت: «نازی عشق من ...»

نازی، ناز کرد و گفت که دیگر هرگز نمیخواهد ازدواج کند. پسرخاله باز هم گل گرفت و همان حرفهای بی معنی را تکرار کرد. تا نازی راضی شد و جواب مثبت داد. دوباره چاق شده بود و کبودی ترسناک دور چشمهایش از بین رفت. گونه هایش گل انداخت و آب زیر پوستش آمد. دوباره دلش خواست آرایش کند و به گردش و مسافرت برود. از اینکه پسرخاله به زانو درآمده بود، احساس رضایت میکرد. از اینکه افسار این پسر را به دست او سپرده بودند لذت میبرد. اما حالت بی روح و ربوتیک و سرد پسرخاله آزارش میداد. با خود فکر میکرد پسرخاله همانی شده که او آرزو میکرده است. زود سر قرار حاضر میشود، بهانه نمیگیرد، فرار نمیکند، حرف زشت نمیزند، ابراز علاقه میکند و کارهای عروسی را به سرعت راه می اندازد و هر چه او میخواهد را میخرد. اما انگار پسرخاله ی بداخلاق قبلی را بیشتر دوست داشت. حس زنانگی اش میگفت که پسرخاله، بی میل و بی اعتناست و توی بدنش قلب و روح ندارد. عین عروسک کوکی شده .هنگامی که با هم تنها هستند، به طرف او نمی آید. نازی اعتراض میکرد: «مگه دوستم نداری؟» پسرخاله میگفت:«آره. خیلی. خیلی... » و لبخند پوچی روی لبهایش می آمد. نازی میگفت:«پس چرا ماتت برده؟ » پسرخاله گیج و ویج و سردرگم به او نگاه میکرد و متوجه منظور او نمیشد. وقتی نازی اخم میکرد، تازه میفهمید که باید چکار کند. اما به نظر هر دو یک جای کار به شدت ایراد داشت. دستهای پسرخاله سفت و سرد و بوسه ها و نوازشهایش از سر اجبار و وظیفه و رفع تکلیف بود. اما نازی به روی خود نیاورد. این را به حساب شرم و حیا و ناشیگری میگذاشت و از اینکه با او ازدواج میکرد خوشحال بود. همه خوشحال بودند و می آمدند و میرفتند و میکوبیدند و میرقصیدند. غیر از پسرخاله که حیران و پا در هوا منتظر بود که یکی بیاید و هلش بدهد و به او یادآوری کند که باید چکار کرد.

برای پسرخاله همه چیز مثل یک خواب گذشت. هنوز هم به دختر رویاهایش فکر میکرد و طرح مه آلودی از صورت خوشایند او همه ی دنیا را پر کرده بود. حتی وقتی که زیر سفره ی عقد نشست در کنار نازی ِ گرد و قلنبه، لای تور و ساتن و پولک و رنگ و لعاب، باز به آن دختر فکر میکرد. نازی بیخبر و راضی، مدام میخندید و با مهمانها خوش و بش میکرد و دستش را زیر بازوی آهنین او چفت کرده بود. پسرخاله اخمو و معذب در لباس تنگ دامادی نشسته و رویش نمیشد به کسی بگوید دستشویی دارد. خوابش می آمد و خمیازه میکشید و چشمهایش را می مالید و خود را میخاراند و احساس خفگی میکرد. دوست داشت آن کراوات پهن نقره ای را از دور گردن خود باز کند و همه ی اتفاقهای این چند ماه را که توی دل و روده اش مانده بود استفراغ کند. شب عروسی اش با نازی بیشتر از همیشه به آن دختر فکر میکرد و او را مقصر میدانست. فکر میکرد اگر او بهش شهامت میداد و اگر خودش بیشتر پافشاری کرده بود، این اتفاقها نمی افتاد. به خاطر هجوم این فکرهای بد و بوی تند هزار عطر مختلف، احساس تهوع داشت. نقلهای رنگی مرتب توی سر و صورتش میپاشید و لای موهایش گیر میکرد و جیغ زنها و صدای دست و آهنگ و طعم آن عسل شیرین که از روی انگشت نازی خورده بود، نزدیک بود خفه اش کند. نازی مرتب سقلمه میزد و یادآوری میکرد که لبخند بزند و فلان فامیل را تحویل بگیرد. اما پسرخاله احساس میکرد کوکش تمام شده است و برای اجرای دستورهای زن قانونی اش هیچ نیرویی ندارد. با خودش گفت:«یه کم دیگه طاقت بیار...» هیچکس او را درک نمکیرد، حتی نازی که آنقدر نزدیکش بود که میتوانست صدای قلب او را بشنود و تماس شانه ی او را روی شانه های لختش احساس کند، فقط فکر میکرد که پسرخاله خسته است و همه چیز درست میشود. بقیه میگفتند چه داماد محجوب و سر به زیری. آنهایی که تیز تر بودند کلافگی او را به حساب این میگذاشتند که به خاطر مسائل زناشویی عصبی است و درست میشود. همه میگفتند :«انشاءالله همه چیز درست میشود.» پدر توی گوشش همین را گفت و مادر تذکر داد که خود را خوشحال تر از این باید نشان داد. پسرخاله سعی کرد و زور زد که قوانین را اجرا کند، اما باید میرفت یک گوشه ای و بالا می آورد تا راحت شود. نمیشد. یک عده دختر و چند تا پسر دورشان حلقه زده بودند و راه فراری نبود. میچرخیدند و از او میخواستند که عروس را ببوسد. پسرخاله فکر کرد کاش زلزله می آمد، کاش سقف خراب میشد و همه چیز همینجا به پایان میرسید. نازی گونه ی پودر زده اش را جلو آورد و پسرخاله آنرا بوسید. همه احساس کردند، یک جای کار به شدت ایراد دارد. اما کسی به روی خود نیاورد. همه جیغ کشیدند و کل زدند و رقصیدند...

    

 


+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 4:57 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |