داستان اول:
جلوی آینه یک شیشه ی استوانه شكل كوتاه و خپله بود، پر از ماده ای شفّاف و لزج.
ژل به تازگی رایج شده بود.
وقتی در خیابان قدم میزدی اکثر کله های تیره یا بور توی آفتاب یا زیر نور مصنوعی چراغهای شهر برق میزد. «پور» قبل از اینکه از خانه بیرون برود، پنجه های کشیده اش را آغشته به ژل میکرد و حداقل یک ساعت برای بخشیدنِ حالت دلخواهش، جلوی آینه می ایستاد؛ و قبل از اینکه پدرش قیافه ی اجق وجق و موهای سیخ سیخ او را ببیند به چاک میزد. ملخک بیش از بیست بار این چنین جست. ولی یک روز ... وقتی که ساک روی دوش و شلوار جین به پا ، عازم تمرین فوتبال بود و خیال میکرد پدرش در چرت ساعات بعدازظهر به سر می برد، ناگهان او از دستشویی بیرون آمد و سینه به سینه ی پور ایستاد. پور رنگ به رنگ شد. پدرش بی آنکه چشم از سر چرب و براق او بردارد انگشتان قهوه ای، پرمو و مرطوبش را آهسته، به حوله ی سفیدش مالید . ماهیچه ی گونه ی راست پور بی وقفه میپرید . پدر پور با زمزمه ای تهدیدآمیز گفت : «قبل از اینکه بیرون بری این کثافتها رو از سرت بشور.»
پور خواست تمام شجاعتش را جمع کند و مخالفت کند ، اما ... پدرش از کنار او عبور کرده بود و برای استراحت بعدازظهرش دنبال یک متکای سفت میگشت. پور سرخورده به دستشویی رفت و سرش را زیر شیر آب گرفت وبه موهایی که آنقدر قشنگ حالتشان داده بود چنگ زد...جوی های کوچک آب از سرش میگذشت و روی گونه با اشکهایش یکی میشد. پور صدای پدربزرگش را میشنید که خطاب به پدرش میگفت: « جوونی خودتو فراموش کردی؟ یادت رفته از صب تا شب جلوی آینه با موهات ور میرفتی؟» پدرش با اوقات تلخی سینه اش را صاف کرد گفت : « آقا...بس کن. میشنوه روش زیاد میشه». پدربزرگ پور بی اعتنا به اعتراض او ادامه داد: «اون موقع که ژل و این چیزا نبود. با آب و کتیرا موهاتو قروفر میدادی...بعضی وقتها هم با تف.»
« آقا ...»
پور شیر را بست و به دیوار تکیه داد . سردی کاشی ها پشتش را میلرزاند. قیافه ی خودش را توی آینه میدید. چشمانش کوچک و قرمز شده بود و هنوز دهانش میلرزید...قطرات آب از چانه اش میچکید و روی پیرهنش پخش میشد.
تابستان یا شاید بهار 85
داستان دوم:
باربَد همكلاسي ما بود. كه يك مرتبه در يك روز باراني مرد. عادت نداشت ما را غافلگير كند، آن هم اينقدر عجيب. حتي وقتهايي كه سرما ميخورد علائم سرماخوردگي از يك هفته قبل به سراغش مي آمد. آن وقت اگر غيبت ميكرد همه ميدانستند كه تب كرده و توي رختخواب افتاده است. افسردگي نسبتاً شديد هم داشت كه يك وقتهايي وسط امتحانها روي سرش آوار ميشد. يا درست شب عروسي خواهرش حمله ميكرد و تا مرز خودكشي ميرفت. ولي هر چه بود، جلوي چشم همه بود و عادت نداشت توي خانه بماند. از تنهايي و فضاهاي در بسته ميترسيد. خيلي وقتها سراغ من مي آمد و در مورد ترسها و كابوسهايي كه راحتش نميگذاشتند حرف ميزد. از تاريكي هم ميترسيد و شبها تا دير وقت توي خيابانهاي روشن شهر ميچرخيد. نياز داشت كه راه برود و حرف بزند. وقتهايي كه ناراحت بود بيشتر از هميشه حرف ميزد. از آن آدم كم حرف و متين هميشگي تبديل به يك آدم وراج و دستپاچه ميشد. پشت سر هم و بدون مكث حرف ميزد. انگار كسي دنبالش گذاشته است و انگار ميترسيد كه بميرد و نتواند حرف خود را به آخر برساند. آدم دلش براي او ميسوخت و ميخواست او را از برزخي كه در آن گير كرده نجات بدهد. بعد او را در يك رختخواب راحت بخواباند و بالاي سرش بنشيند و مواظبش باشد. از آن تيپ هايي بود كه دخترها دوستش داشتند و برايش ميمردند. براي او دستبند با مهره هاي چوبي مي آوردند و از صداي تئاتري اش تعريف ميكردند و دوست داشتند با او ازدواج كنند. ولي باربد توي اين باغ ها نبود و رابطه اش با هيچكدام از اين دخترها (كه اكثراً خوشگل بودند) به جاهاي باريك نميكشيد. بدش نمي آمد با آنها بيرون برود و با آنها حرف بزند و از عصر تا شب دو تا پيتزاي سبزيجات را درسته قورت بدهد ، به چشمهاي قشنگ آنها نگاه كند، حرفهاي ظريف زنانه بشنود و به نوعي وقت گذراني كند. اما هرگز نميتوانست يا دوست نداشت به قضيه سر و صورت جدي بدهد. در حالي كه دخترها معمولاً جدي ميگرفتند و مثل شاپرك دور او ميچرخيدند، منتظر يك حرف متفاوت بودند و شايد يك پيشنهاد بزرگ و سرنوشت ساز؛ و اين انتظارها نتيجه نداشت. باربد اشارات و كنايه هاي ريز آنها را كه ميشنيد خود را به آن راه ميزد. يا در مقابل صراحت بعضي از آنها كه نياز خود را علني ميكردند عصباني ميشد، يك چيزي ميگفت و رابطه به هم ميخورد. آن وقت دوباره سراغ من مي آمد و آنقدر حرف ميزد و حرف ميزد كه خسته ميشد و پيشاني اش عرق ميكرد. خيلي ها خيال ميكردند كه من بايد رابطه ي خاصي با باربد داشته باشم. شايد منظورشان از رابطه ي خاص، رابطه ي عاشقانه بود. يكبار كلمه ي رابطه ي خاص را يكي از دخترهاي ورودي خودمان به كار برد. با دوستانم روي نيمكتها نشسته بوديم و حرف ميزديم كه دختر آمد مرا به گوشه اي جدا از ديگران فراخواند. ميدانستم آرزوهاي او براي رسيدن به باربد افسانه اي به دژ محكم و سرد او خورده است. بدون اينكه حرفي بزند مرا درست تا دستشويي هاي كنج حياط كشاند و در حالي كه پره هاي دماغش ميلرزيد گفت: « در مورد من چي به باربد گفتي؟» بوي دستشويي آزارم ميداد، براي همين دستم را روي دهن و دماغم گذاشتم و گفتم: «چيزي نگفتم.» دستم را گرفت و با خشونت از روي صورتم پس زد و گفت: «پس ديروز چي تو گوشش وز وز ميكردي؟» ديروز حرفی درباره ی او نزده بودم، در حالي كه باربد هر چقدر دلش خواست درباره ي او به من گفت و در مورد تمام دوستاني كه او را به خاطر خودش دوست نداشتند و درباره ي اينكه زندگي چقدر پوچ و كثيف و زشت و بي معني است. تا حالا اينقدر كلافه نديده بودمش. دختر دوباره گفت: «ديروز... حرف بزن ديگه.» «ديروز؟» هر چه فكر كردم يادم نيامد من و باربد كجا بوديم و چقدر عجيب بود كه همه ي حرفها ، صداها و حس ها و بوها يادم مانده بود بدون اينكه به خاطر بياورم كجا بوديم. نور زرد روي كيف خودم و بوي تينر و روغن را خوب به خاطر داشتم. از دختر پرسيدم: «ما كجا بوديم؟» گفت:«خودتو به اون راه نزن...» گفتم: «خواهش ميكنم...بگو كجا بوديم.» «توي راهروي طبقه ي گرافيك» توي دلم فرياد زدم:«درسته.» و انعكاس اين فرياد توي چشمهايم آمد و دختر عصباني تر شد. گفتم:«ميشه از اين دستشويي ها فاصله بگيريم؟ بوي گندش داره خفه م ميكنه.» گفت:«كاري كه تو ميكني از اين دستشويي كثيف تره.» خنده م گرفته بود. (كدام كار؟) باربد درباره ي اينكه دختره «پارانويا» از نوع حاد داره چيزهايي گفته بود. گفتم: «ببين من تو رو نميشناسم. و در مورد كسي كه نميشناسم نميتونم چيزي به كسي بگم.» گفت:«كسي كه مرض داشته باشه براي اينكه حرف مفت بزنه احتياج به شناخت نداره.» گفتم:«اگه از اينجا دور نشيم همين الان بالا ميارم.» تسليم شد و چند قدم از دستشويي ها دور شديم. گفتم:«اگه حرف درست و حسابي داري بگو. من كار دارم.» پرسيد:«جواب سؤال منو نميخواي بدي؟» گفتم:«جوابتو دادم. سؤال ديگه اي هست؟» «نگفتي با اون چه مرگته.» چيزي نگفتم چون منظورش روشن بود و كم كم داشت عصبانيم ميكرد. گفت: «برو يه جاي ديگه دون بپاش.» و درست همينجا بود كه از لفظ «خاص» براي رابطه ي ما استفاده كرد و من براي اولين بار در زندگيم يك نفر را كتك زدم. انگار كسي دستم را توي هوا بلند كردم و من او را توي صورت دوست دختر سابق باربد خواباندم. به خاطر قد بلند او مجبور شدم روی پنجه ی پا بایستم و همه چيز در يك صدم ثانيه اتفاق افتاد . جاي پنجه هاي دستم روي صورت او نقش بست. نميدانم قيافه ام چطوري بود كه او ديگر هيچ چيز نگفت حتي جرأت نكرد سيلي مرا تلافي كند يا داد و بيداد راه بيندازد. هيچ كس دور و بر ما نبود و باد ولرمي از لاي برگهاي سبز چنار ميوزيد. دختر بدون اينكه چيزي بگويد رفت .
اين اتفاق باعث شد كه به رابطه ام با باربد.گ بيشتر فكر كنم. كسي كه بورسيه ي تحصيل در فرانسه را تصاحب كرده بود و پدرش نويسنده ي كتابي بود كه همه ي ايراني هاي كتابخوان لااقل يكبار آنرا خوانده بودند. (هرچند اين كتاب را دوست نداشتم).
دفعه ي بعدي كه باربد را ديدم، درست روز قبل از مرگش بود و من نميدانستم كه او قرار است توي چاه فاضلاب بيفتد. وقتی بهش گفتم دوست دخترت را کتک زدم، آنقدر خندید که خم شد و روی زمین افتاد. مرتب میگفت: «واقعاً؟» بعد دستش را به طرفم دراز کرد که کمک کنم تا بلند شود. گفت: «بيا يه كم راه بريم» بعد شروع كرد به تند تند راه رفتن. مچ پاي من درد ميكرد و او آنقدر حرف ميزد كه نميتوانستم بگويم: «يه كم يواش تر راه برو... » كت تابستاني اش را در آورد و روي دست انداخت، سپس برگشت و نگاهي به من كرد. جاي يك زخم كوچك خشك شده روي صورت او بود. گفت:«چته ؟ انگار ناراحتی.» خواستم بگويم :«مچ پام درد ميكنه» ولي به جاي اينكه اين جمله را بگويم پرسيدم:«تو صورتت چي شده؟» او هم به جاي اينكه جواب مرا بدهد گفت:«مطمئنم ناراحت نميشي از اينكه بگم حالم از همه ي دخترها به هم ميخوره.» گفتم: «اتفاقاً ناراحت شدم.» داشتيم به دستشويي هاي معروف دانشكده نزديك ميشديم. شايد اگر به خاطر آن بوهاي زننده نبود هيچ وقت يادم نمي ماند كه آخرين صحبتهاي من و باربد كجا اتفاق افتاد. به خاطر آن سيلي به «سين» دوست دختر باربد و ديالوگهاي بعدي ما بود كه ميتوانم صحنه هاي آخر را تا پايان عمر، كامل به ياد داشته باشم. گفتم:«دستشويي داري؟» گفت: «نه. چطور؟» «آخه كتت رو درآوردي و داري تند تند ميري طرف دستشويي.» گفت:«نه. بي هدف راه ميرم. » گفتم:«پس ميشه بريم يه جاي ديگه؟» گفت:«نه. همينجا خوبه.» درست همانجايي ايستاديم كه چند روز پيش من و سين ايستاده بوديم .من دستم را جلوي بيني ام گرفتم و چشمهايم را بستم. او گفت: «ميخوام اينجا بهت يه چيزي بگم...» گفتم:« حالم داره به هم ميخوره.» واقعاً غير قابل تحمل بود. گفتم:«تو حس بويايي نداري؟» گفت:« من به بدتر از اين عادت دارم. زندگي از فاضلاب بدتره.» چند دقيقه سكوت برقرار شد و او خيلي عادي گفت:« يه روزي ميتوني به بچه هامون بگي كه كنار دستشويي هاي دانشگاه تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم.» من نيز كاملاً عادي و شايد كمي عصبي گفتم:«خوبه كنارش بوديم و توش نبوديم...» دستم را گرفت و آن را از روي صورتم برداشت. گفت:«احساس ميكنم زياد خوشحال نشدي.» گفتم:«تو كه تا چند دقيقه پيش حالت از دخترها به هم ميخورد.» به سردي گفت:«خوشحال نشدي. فكرشو ميكردم.» قيافه اش در هم رفته بود. بين دلداري دادن به او احساس تهوع آوري كه به پيشنهاد مضحكش داشتم مانده بودم. گفتم:«خوشحالي نداره. قبلاً گفته بودم از ازدواج دانشجويي بدم مياد. حتماً لازم بود كه دوستيمون رو با اين كارت به گند بكشي... اونم یه همچین جایی.» حواسم نبود كه چه ميگويم. وقتي زردي صورتش را ديدم به خودم آمدم. گفتم :«تو تا چند وقت ديگه ميري فرانسه و منم گفته بودم كه جز ايران نميتونم جاي ديگه اي باشم. هر جوري كه بخواي بهش فكر كني عملي نبود.» (باز هم جمله ام خشونت داشت.) چيزي نگفت و اين درست مقدمه ي افسردگي عميقي بود كه سايه هاي تيره اش را توي سیاهی عمیق چشمها و لابلاي چينهاي پيشاني اش ميديدم. چند تا قطره ريز باران روي صورتمان پاشيد. من سرم را بلند كردم و گفتم:«بارون مياد.» باربد سرش پايين بود و اخمهايش در هم و مشتهايش گره شده. گفتم:« كاش اينو نميگفتي... چرا اينو گفتي؟» ميخواستم بزنمش، بكشمش و با ماشين از رويش رد بشوم. گفت:«چقدر خر بودم. فكر كردم تو هم همينو ميخواي.» باران هر لحظه بيشتر ميشد و ما كاملاً خيس شديم. بوي نم خاك همه ي بوهاي ديگر را تحت الشعاع خود قرار داد. گفتم:« من تا آخر عمر دوست تو هستم...» سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. احساس کردم رگ متورم گردنش پاره خواهد شد. پوزخند ترسناکی زد و سکوت کرد. از آن سکوتهای خطرناک و ویرانگر. آب باران از نوک دماغش میچکید . موهایش پیچیده و خیس و بی نظم روی یک پیشانی بلند و مغشوش... باربد بت زیبا و دور از دسترسی که حالا جلوی پای من و زیر قطره های باران و کنار دستشویی های دانشگاه ترک خورده بود. یک لحظه تصور کردم با او توی یک خانه هستم. (چاق و خسته) و دارم چربی های اجاق گاز را پاک میکنم. باربد با یک پیژامه که هر لحظه امکان دارد بیفتد روی یک چهار پایه ایستاده و لامپ سوخته ی حمام را عوض میکند. حرفی با هم نداریم، همه ی رازهای هم را فهمیده ایم و همه ی لحظه های خصوصی یکدیگر را از هم دزدیده ایم. مجبور هستیم که روز و شب با هم باشیم و با هم پیر بشویم و بمیریم. کاش باربد آنقدر تخیل داشت که اینها را ببیند و کاش یک کم قوی تر بود. با صدای گرفته گفت: «کت منو نگه میداری؟»
رفت توی دستشویی ها ، گم شد و هر چقدر منتظر شدم دیگر نیامد.







