چند ساعتی میشد که مهمانی از آن حالت رسمی خارج شده بود و مهمانها از تعارف و پذیرایی و حرفهای پیش پا افتاده گذشته بودند و داشتند میوه پوست میکندند و یکدیگر را دست می انداختند و بلند بلند می خندیدند. «نوش آفرین» با ناراحتی روی صندلی جابجا شد. از سر شب احساس میکرد جورابش پاره شده است. مدت زیادی میگذشت که کسی صدای او را نشنیده بود. انگار در آن جمع حضور نداشت و فکر و روحش جای دیگری پرواز میکرد. همه بدون اینکه به روی خودشان بیاورند فهمیده بودند که او مثل همیشه نیست. ساکت و کلافه و ناآرام است و تمام مدت روی صندلی اش میجنبد ،که از زنی مثل او بعید به نظر میرسید.
خم شد و با نوک انگشتها، جای پارگی را لمس کرد. این جورابها نو بودند و برای همین حرصش گرفت و با صدای زبر و ناآشنایی داد زد: «لعنتی در رفت...» همه ساکت شدند و خیره به او نگاه کردند. «امید» کنار او نشسته بود، داشت نوشیدنی اش را مزه مزه میکرد که از خجالت سرخ شد و نگاهی به جوراب نوش آفرین انداخت. آن روز زنش مدت زیادی را دنبال این جورابها گشته بود اما یادش نمی آمد آنها را کجا گذاشته است و این فراموشی نیز بی سابقه به نظر میرسید... یکی دو ماهی میشد که احساس میکرد چیزی در وجود این زن در حال تغییر است. «تغییر» مثل یک مار بزرگ خودش را دور بدن نحیف او میچرخاند و استخوانهایش را خرد میکرد. اما امید میخواست آن را جدی نگیرد و خوش بین باشد. چند بار تصمیم گرفت او را پیش یک روان شناس ببرد؛ ولی حوصله اش نمی آمد و تازه از این و آن شنیده بود زنها در چهل سالگی دچار یک بحران کوتاه مدت و گذرا میشوند. امید کلمه ی کوتاه مدت را برای خود دوره میکرد و مراقب بود سر به سر نوش آفرین نگذارد تا این وضعیت تمام بشود و این طوفان از سرشان بگذرد... اما الان سه ماه بود. سه ماه و چند روز که نوش آفرین نمی خواست این وضع را تمام کند.
وقتی به او گفت برای این مهمانی دعوت شده اند، خوشحال نشد و حتی خودش را به مریضی زد که نیاید. گفت یک طرف سرش درد میکند و حالت تهوع دارد. در حالی که امید مطمئن بود دروغ میگوید. پافشاری کرد تا نوش آفرین راضی شود و به گریه افتاد تا بالاخره توانست او را به حمام بفرستد، بلکه مجبور شود آن موهای چرب و کثیف و رنگ نشده اش را بشوید. یک هفته میشد که نوش آفرین به حمام هم نرفته بود و بوی گند چربی و عرق میداد. دیگر وقتی وسط مهمانی آنطور داد زد وفحش داد نه تنها امید بلکه همه فهمیدند اوضاع وخیم است. امید میترسید از اینکه فردا از خواب بیدار شود و نوش آفرین تبدیل به یک سوسک شده باشد. دهانش را نزدیک گوش او آورد و گفت: «نوشی؟ ...»
نوش آفرین بدون اینکه متوجه قبح قضیه باشد خمیازه کشید و حتی دست خود را روی دهانش نگذاشت. همه ی دندانهایش معلوم شد و اصلاً نفهمید چه افتضاحی به بار آورده است. گیج و سردرگم، مثل یک جسم رو به زوال هر لحظه ضعیفتر میشد و به حالت احتضار فرومیرفت. امید یواشکی گفت: «یه دقیقه بلند شو بیا کارت دارم.» مجبور شد دست او را بگیرد و از روی صندلی بلندش کند. نوش آفرین دنبال او رفت و جایی دور از مهمانها ایستادند. امید فریاد خود را توی گلو انداخت و گفت: «بس کن دیگه ... این چه رفتاریه؟» بوی نعناع از لابلای دندانهای سفید او توی صورت نوش آفرین خورد. امید همیشه آدامس با طعم نعناع یا اوکالیپتوس میجوید و از توی جیب پیراهنش بوی تند و خوش آیند توتون سیگار بلند میشد و صورت و گردنش بوی یک ادکلن خوب را میداد. نوش آفرین با نگاه خالی توی چشمهای او زل زد و امید ترسید. چشمهای نوش آفرین حالت عجیب و غریبی داشت. میخواست همه را صدا کند و بگوید: «زنم از دست رفت» اما خود را نگه داشت و سعی کرد، به نحوی نوش آفرین را به مهمانی، به جمع، به آدمها و به خودش برگرداند. گفت: «حالت خوبه؟ اصلاً میفهمی امشب داری چکار میکنی؟» نوش آفرین به لبهای قرمز و خیس او نگاه کرد که گوشه های آن به طرف پایین رفته بود؛ عادت داشت زبان خود را روی لبهایش بکشد و خیلی تند این کار را میکرد... پرسید: «مگه چی شده؟» امید از این سوال خوشحال شد و کمی امیدوار به اینکه زنش هنوز کاملاً دیوانه نشده است.گفت:«هیچ چی... »و دست خود را بالا آورد،آنرا روبروی صورت نوش آفرین گرفت و آن وقت انگشتهای تپل و گوشت آلودش را به حرکت در آورد و شروع به شمردن خطاهای او کرد. نوش آفرین دید روی انگشت شصت او یک لکه ی قهوه ای وجود دارد. صدای تودماغی امید با زنگی که بعد از یازده سال زندگی مشترک به گوش نوش آفرین غریبه می آمد، توی سرش پیچید: «یک: با زن فرهاد هفت بار روبوسی کردی...دو: مدام روی صندلیت وول میزدی و به اندازه ی یک کلمه هم توی بحث شرکت نکردی...سه: چاییتو توی نعلبکی ریختی و خوردی... چهار: انگشتتو چند بار لیس زدی... پنج: چندبار خمیازه کشیدی... شش: جورابت...» نوش آفرین سرش را پایین انداخت و طوری که به زحمت قابل شنیدن بود، آه کشید و زمزمه کرد: «خیلی تشنه مه...» امید حرف خود را برید و با سردرگمی ماهیچه های بدنش را از انقباض رها کرد. یک مرتبه این احساس به او دست داد که یک قورباغه است. یک قورباغه ی پف کرده و مأیوس و ناتوان که دارد جفت خود را از دست میدهد. در همین حال زن میزبان از پشت دیوار سرک کشید و گفت:«نوشی جون؟ میای ته دیگو دربیاری؟» امید با برافروختگی و عصبانیت به جسم عریض و مزاحم زن صاحبخانه نگریست و سؤال او را توی ذهنش مرور کرد. اما این سوال به صورت وارونه توی ذهنش تکرار شد. یعنی از آخر به اول: «؟در بیاری ته دیگو میای؟ نوشی جون» اصلاً متوجه نشد این چه سؤالی است و ته دیگ چیست... برای چند ثانیه معنای لغت ته دیگ را در مغز خود گم کرد و از این پرسش نامفهوم زن درشت هیکل صاحبخانه، دچار خشم و هراس شد. برای او تنها یک سوال در دنیا وجود داشت و آن، اینکه چه بلایی سر نوش آفرین آمده است؟ وقتی او درگیر این سؤال مهم است و توی این بحران دست و پا میزند، یک مرتبه یک زن بدهیبت از پشت دیوار بیرون می آید و میپرسد:«میای ته دیگو دربیاری نوشی جون؟» امید چنان جوش آورد که ضربان قلبش بالا رفت. توی دل خود فحش داد و دلش خواست همه ی عقده های این چند ماه ِ سخت و طاقت فرسا را بر سر این «زنیکه ی بیشعور» خالی کند. پرسید:«ته دیگ؟» زن موهای خود را پشت گوش خواباند و گفت:« بله.» امید تعجب کرد از اینکه چشمهای زن آنقدر درشت است و تصور کرد کره ی چشمهای او بیرون افتاده اند، آن وقت او خم میشود و آنها برمیدارد، فوت میکند و دوباره سرجایش میگذارد. امید با خود گفت :«ما اینجا چکار میکنیم؟» و نگاهی به نوش آفرین انداخت که همانطور بی حرکت به دیوار تکیه داده بود. از توی آشپزخانه صدای بشقاب و چنگال و شیشه و استیل و چینی می آمد و یخ هایی که توی تنگ آب ریخته میشدند.
آن شب امید خیلی هول شد و رفت کت خود را از روی دسته ی صندلی بلند کرد و پوشید. موبایل و ساعت و سوئیچش را هم از روی عسلی برداشت و خواهش کرد مانتوی نوش آفرین را بیاورند. همه ی مردها دورش جمع شدند و گفتند:«کجا میری؟ وسط شب و شام و شراب و شلم؟» گفت:«عذر میخوام. فکر میکنم حال خانومم اصلاً خوب نیست...» و همه ی سرها به طرف نوش آفرین چرخید که ظاهراً آرام و سالم بود و داشت دست راست خود را توی آستین مانتو میکرد و دامن بلندش توی هوا میرقصید...
چند دقیقه ی بعد آنها مهمانی را ترک کردند. چند هفته بعد نوش آفرین به طور کلی حافظه اش را از دست داد و سقوط کرد. سقوط از نوع آزاد و با سر، اما به قعر یک اقیانوس. یک چرت کوتاه بعدازظهر کافی بود تا وقتی که بیدار شود، دیگر به یاد نیاورد چه کسی است، کجا است و این مردی که با نگرانی نگاهش میکند، چه نسبتی با او دارد. امید اطمینان داشت، او با خوشحالی در حال تعلیق و فرو رفتن است و انگار زندگی جدید خود را به زندگی قبلی با او ترجیح میدهد و نمیخواهد به خودش کمک کند که به زندگی روزمره و عادی برگردد...







