همه از «انتظار» بدشان می آید. چه از مفهوم انتظار و چه از فعل «انتظار کشیدن»( اینکه معلوم است.)اما من همیشه از انتظار کشیدن "متنفر" بودم. فرق «بد آمدن» با«نفرت» در این است که وقتی از چیزی بدت بیاید، به راهت ادامه میدهی و سعی میکنی چشمهایت را ببندی، یا دماغت را بگیری و تحمل کنی. اما وقتی آدم متنفر میشود، زمان به کلی از حرکت می ایستد.
وقتی انتظار میکشی و همزمان متنفری، انگار با کف کفشهایت به همانجایی که هستی چسبیده ای و هزار کیلو وزن داری. حتی انتظار کشیدن به خاطر یک معشوق با گردن لاغر و شانه های پهن زیر آسمان ابری هم زیاد قشنگ نیست. ممکن است آدم آن لحظه شعر بگوید: چشمم کور، تا صور اسرافیل اینجا می ایستم تا چنار بشوم. اما بعدها وقتی از آب و گل در آمدی به نظرت می آید که آن وقتها چقدر احمق بودی و چه بیخود و بیجهت انتظار کشیدی.
جالب اینجاست که من و دنیای اطرافم مدام در حال تغییر و تحول بودیم و هستیم، موهای من در کودکی صاف بود، الان دیگر صاف نیست و انتهای آن فر شده... ریش سیاه مردهایی که وقتی من بچه بودم، جوان بودند، حالا سفید شده است، موهای خیلی ها از جمله دایی حمید و استاد فیروزه ای ریخت، مادربزرگ هم یکی دو ماه پیش مرد و جسمش به سرعت زیر خاک تجزیه میشود. اما انتظار همیشه یک شکل و یک ریخت و یک قیافه بوده است.پیر نمیشود و هرگز هم نخواهد مرد. و برای من که خوشبختانه یا بدبختانه، همه ی مفاهیم فرای ماده را شبیه یک فرم مادی میبینم، (مثلاً غم و غصه را به شکل یک استکان چای سیاه و تلخ و یخ کرده) انتظار هم شبیه یک مارمولک بزرگ و خالدار است که کنار چاه توالت خشک شده باشد. یک جوری بی حرکت و ساکن که انگار مرده، ولی نبضش به تندی میزند و زنده است. نفس میکشد و آب دهانش را قورت میدهد و خون، توی رگهای شکمش میگردد. یک جور از بیرون مرده و از درون زنده است. هر وقت انتظار (موقتاً) به پایان میرسد، عین اینکه چراغ را روشن کنی، همانجایی که هست پیچ به کمرش میدهد و به سرعت خودش را گم و گور میکند. انتظار همیشه برای من اینجوری بود، مثل یک مارمولک خنگ و اعصاب خردکن.
این انتظارهای متوالی از روزهای مزخرف بچگی بود تا الان. برای اینکه مامانم از خرید برگردد، برای رسیدن عید و ... برای خوردن زنگ مدرسه. چند سال بعد وقتی آنقدر کودن بودم که همه چیز را در دانشگاه میدیدم، برای رسیدن نتیجه ی کنکور، کله ام به سقف خورد و حتی تعادل روانی خود را از دست داده بودم و فکر میکردم یک نفر توی کانال کولر مخفی شده است. یک مقدار بعدش وقتی توی کوره ی جوانی افتادم و تنم از عشق سوخت، برای "صورت ازلی معشوق را دیدن" و برای اینکه شب بشود و بتوانم در خواب گونه اش را ببوسم.
فعلاً برای بیست و پنج سال عمر کافی بود. نه؟ احساس میکنم از این جا به بعد یک جور دیگر است.
میفهمم زندگی قبلی کات شده است و زندگی تازه ای شروع میشود. انتظار برای چیزهای دیگری که هنوز نمیدانم چیست و دردآور خواهد بود در راه است... ولی دیگر نمی تواند برای مادر و پدر و عید و دانشگاه و عشق باشد. احساس میکنم راه من دیگر از پدر و مادر جداست و دنیای بنده ربطی به آنها ندارد! هر کاری که بکنند به خودشان مربوط است و آنها به تلخی این نکته را فهمیده اند و من دلم برایشان میسوزد که نمیتوانند کاری بکنند، از گذشته پشیمان هستند. می آیند و دست خالی برمیگردند، معذرت میخواهم ولی دیگر هیچ چیز دست من نیست... مثل بادبادکی به دست باد که مهارش از دست خارج شده است دورتر و دورتر میشوم.
دلم برای دانشگاهی که دیگر دلم برایش تنگ نمیشود میسوزد و دلم برای آنها که عاشقشان بودم و دیگر دلم برایشان شور نمیزند هم میسوزد. سرم گیج رفت از بس دورشان چرخیدم و بالهام سوخت. عمر پروانه هم بالاخره یک روزی تمام میشود... بقیه اش هنوز معلوم نیست...
چیزهای زیادی هست برای یاد گرفتن. تجربه هایی که باید کرد. راستش خیلی دلم میخواهد یک داستان خیلی بلند بنویسم... و بالاخره حرفم را تمام کنم.
به هر حال مارمولک آنجا نشسته و برایش فرقی نمیکند که من چقدر ازش متنفرم.
نقطه.
پایان/







