خیابان
یک شب کاملاً مذهبی بود. از آن دسته شبهایی که، ولوله ای میان زن و مرد می افتاد... و همایون سیمهای گیتارش را پاره کرد . جورابهای سفید و پیراهن سیاه دکمه دار پوشید تا به مسجد برود. از آسمان سیاه شب، برف یکپارچه و درشتی میبارید. میشد دانه هایش را شمرد و نمیشد چشم از منظره ی ریزش برف ، زیر نور چراغهای کامیونی که گوشه ی خیابان به آرامی می غرید برداشت... کسی نمیدانست چرا هنگام بارش برف، کوچه در سکوتی وهم انگیز فرو میرفت و سگ نگهبان کارخانه روغن نباتی زوزه ی گرگی میکشید. همایون میخواست بر ترس و دلهره ی ناشناخته ای که بر روحش چیره شده بود غلبه کند. دستهایش را توی جیبهای کاپشن مشت کرد و برای اینکه دندانهایش به هم نخورد ، تصمیم گرفت سوت بزند. تنها آهنگی که به ذهنش رسید را بازسازی کرد : «اگه یه روز بری سفر... بری ز پیشم بیخبر...» اولین آهنگی بود که در مجالس و شب نشینی های دوستانه و حتی وقتهای تنهایی، برای خودش مینواخت . بخار سفیدی همراه با بازدم سوت از دهان او در می آمد . زن همسایه كه تا حدودی فاحشه بود ، از دور نمایان شد و قدمهایش سبک و نرم ، روی اولین لایه های درخشان برف فرود می آمد... به خاطر این قدمهای راهبه مانند و متفاوت از قدمهای سنگین و پرسروصدای همیشگی زن، همایون شک کرد که واقعاً او باشد. زنی که هیچ مردی از کنارش بی نصیب عبور نمیکرد. او بوی عطر و لبخند مهیجش را سخاوتمندانه میبخشید. وقتی از کنار یکدیگر رد میشدند، زن طبق معمول نگاهی به او انداخت. همایون میخواست روی او درنگ کند و برق نگین دندانهای نیش او و نگاه دریده و غمازش را بدزدد. اما چشمهای زن مثل نگاه گربه ی خشمگینی بود که میخواست از بچه هایش دفاع کند... نور موتوری که به سرعت میگذشت، برای لحظه ای چهره اش را نورانی کرد. همایون دید لبهای او رنگ طبیعی دارد و آرایش چشمهایش طوری شره کرده و رد سیاهی برجای گذاشته بود، انگار که گریه ی مفصلی کرده باشد. دوباره سوت زدن را از سرگرفت و خواست خاطره ی آن نگاه گزنده را از خود دور کند. سایه ی سیاه و بزرگی روی دیوار افتاد و صدایی از پشت سر گفت: «یه امشبو مطربی نفرمایید اخوی.» مرد غول پیکری از کنار او عبور کرد که در یک پالتوی گشاد از پشت شبیه یک کوه بود. همایون باز به یاد آورد امشب، آن شب است. لبهایش روی هم افتاد و یخ زد. احساس کرد دیگر نمیتواند فکش را تکان بدهد و بیشتر گردن در شانه فرو برد و راهش را از کنار دیوار ادامه داد.
مسجد
صدای مویه و گریه و دعا می آمد... همایون از پله های مسجد با احتیاط بالا رفت. پاهایش چندین بار روی برفهای چرک و لگدکوب شده ی روی پلکان لغزید. دستش را به دیوار گرفت تا تعادل خود را از دست ندهد. کفشهای خود را در آورد و هنگام گذر از درگاه ، گرمای رخوت ناکی بر سردی تنش هجوم آورد و دستهای بیحسش به مور مور خوشایندی افتاد. بوی تند و شیرین گلاب، بوی نفسگیر جوراب و بوی مغشوشی از نفس آدمیزاد می آمد. بی توجه به جمعیت که دسته جمعی مشغول دعا و گریه بودند راهی باز کرد و کنار یک ستون سنگی نشست. بدون اینکه مهر و کتاب دعا بردارد، چهارزانو شد و به کلمه ی سبز و درشت «الله» که بالای محراب قاب گرفته شده بود، خیره نگاه کرد و برای مدتی نمیدانست چه بگوید. بالاخره بدون اینکه دهانش تکان بخورد گفت : «سلام» و باز مکثی کرد و دنبال کلمه ی مناسبی برای آغاز گفتگو گشت. مثل مواقعی که میخواست برای اولین بار، با دختری سر آشنایی را باز کند و نمیدانست چگونه کلمات نخستین دوستی را بچیند. و هر شروعی برای او طاقت فرسا و سنگین بود. حتی شروع «نواختن گیتار»... گفت: «خوبین؟» خنده اش گرفته بود . میدانست که خدا یک نفر است و این جمع بستن در نظر عامه نوعی شرک محسوب میشود . با این حال اهمیتی نداد و به نظر میرسید باید جمع بست؛ زیرا بنا به دلایل نامعلومی همیشه در حضور او معذب میشد. آنها هیچ وقت رابطه ی خوبی با هم نداشتند و هیچکدام به حرف آن یکی اهمیت نمیدادند. حالا هم به نظر می آمد خدا اخم کرده است و از او خوشش نمی آید.
هر بار خدا را به شکلی دیده بود... در بچگی هر وقت اسم خدا برده میشد او یاد آنتن روی پشت بام می افتاد . شاید به خاطر این که بلندترین نقطه ی هر خانه ای را آنتن آن تشکیل میداد و هر خانه ای یک آنتن داشت که از آن بالا بر همه ی امور مسلط بود و همه چیز را میدید و آنقدر مهربان بود که کبوترها و کلاغها را میپذیرفت. و میتوانست به تناسب جنس سخت و سرد و فلزی اش بیرحم باشد. بعدها تصویر خدا به یک مرد درشت هیکل و ریش دار و شمشیر به دست تغییر یافت که روی قله ی یک کوه نشسته بود و با صورتی تلخ، از زاویه ی سه رخ و از گوشه ی چشم به او نگاه میکرد. میدانست این تصویر ناخواسته را باید پاک کرد، زیرا خدا فراتر از جسم و ماده بود. اما آن تصویر تنها هنگامی از بین میرفت که او ، خدا را فراموش نماید. از این رو همایون عزم خود را جزم کرد که کمتر به او فکر کند و کمتر برای کارهایی که میخواست بکند، از او اجازه بگیرد. حالا که اینجا نشسته بود و کلمه ی الله را میدید ، دوباره تصویر آن مرد شمشیر به کمر و اخم آلود و سیه چرده را به وضوح روبروی خود میدید و بیش از پیش معذب میشد. به سرعت گفت: «ببخشید. میدونم من بنده ی بدی بودم و...» مکث کرد و احساس نمود توضیح اعمال گناه آلود گذشته دلیلی ندارد. رو به کلمه ی الله کرد و خواست خدا را فقط به شکل این خط زیبا و پرپیچ و خم ببیند. گفت: «شما همه چیزو میدونید. اینو هم میدونید که من دیشب سیمهای گیتارم رو پاره کردم و اومدم اینجا که بگم پشیمون شدم. میخوام کمکم کنی... یعنی کمک کنید که... » وقتی به یاد سیمهای از هم گسیخته ی گیتارش می افتاد، بند دلش پاره میشد، اما نفسش را حبس کرد، چشمهایش را بست و لبهایش را روی هم فشار داد و گفت: «کمکم کنید تو رو خدا.» . بیست و هفت سال داشت اما احساس میکرد بچگانه حرف میزند. ادامه داد: «میخوام کمکم کنید رفیقم زنده بمونه، همین» با اینکه خدا همه چیز را میدانست، اما احساس میکرد ناقص حرف زده و مرد ریش دار روی نوک قله از حرفهایش چیزی نفهمیده است. گفت: «علی پسر خوبی بود. مثل اسمش که اسم مقدسیه و شما حتماً خوشتون میاد...اونم شما رو دوست داشت. یعنی مطمئنم الانم که توی کماست بازم از یادتون غافل نیست. » اشک در چشمهای همایون حلقه زد و بغض در دلش شکست. لبهایش لرزید و اشک روی گونه های او سر خورد. گفت: «همه ش تقصیر من شد، چون من واسطه شدم اون ماشین لعنتی رو بخره و باهاش تصادف کنه و الان در حال مرگ باشه. خودتون میدونید من اون ماشینو واسه ش معامله کردم... من مخشو زدم...یعنی من بهش تلقین کردمو هی تو گوشش خوندم که...» پنجه های خود را روی شلوارش جمع کرد و اینبار بلند گفت: «تو رو خدا.» و صدایش یکدستی دعای جمعیت را بُرید و چند نفر برگشتند و نگاهی انداختند. همایون سرش را با ستون تکیه داد و چشمانش را به هم فشرد تا اشکها سرازیر شوند و خدا بفهمد که او چقدر پشیمان و محتاج است. گفت: «خواهش میکنم جون اون کسی که دوست دارید علی نمیره. منم دیگه قول میدم گیتار نزنم و خوب بشم...همونجوری که شما انتظار دارین.» و باز هم زیر لب زمزمه کرد: «تو رو خدا...» به نظرش معامله ی منصفانه ای بود و خدا را خوش می آمد. شاید در گرمای محیط و زمزمه ی بیکلام جمعیت نیایشگر، این توهم را جان میبخشید که اخمهای مرد نشسته بالای کوه از هم باز شده است . یا لااقل قساوت چهره ی او در مهی معلق و دل انگیز فرو رفته است. همایون دیگر نمیدانست چه بگوید. آخرین نگاه را به کلمه ی الله انداخت و اشکهای روی صورتش را پاک کرد و رفت.
خانه
همایون با دهان نیمه باز خوابش بره بود . جلوی تلویزیونی که با نوار سیاه گوشه ی قابش، بی وقفه مناسک دعا را نشان میداد خوابیده بود. گوشی تلفن زنگ زد و او از خواب پرید... چند بار گفت «الو...» و هیچ کس از آن سوی خط جوابی نداد. شماره ناشناس بود. میخواست زنگ بزند و فحش بدهد ، اما یاد صورت خونین و بانداژ شده علی گوشه ی بیمارستان قلبش را توی سینه مچاله میکرد. شماره ی بیمارستان را گرفت و فهمید که او مرده است. گوشی را که گذاشت فاقد هرگونه عکس العملی بود و فقط چشمانش دو دو میزد. اگر خودش را در آینه میدید متوجه میشد لبها و صورتش سفید شده است. آرنجش توی پرزهای فرش فرو رفته بود و طاقت وزن بدن او را نداشت. مدتی به همان حال ماند و بعد روی زمین پهن شد و گریه کرد، سپس مثل یک گرگ زخمی زندانی در قفس دور خانه چرخید و شکستنی ها را شکست... بعد بی حال شد و خوابید.
برزخ
مدت نه چندان طولانی از مرگ علی میگذشت. همایون گاهی چنان به سرحد جنون نزدیک میشد که گویی سرش به سقف اتاق خواهد خورد و حتی طاق آسمان هم برای روح افسارگسیخته و سرکشش کوتاه شده بود. راههای زیادی به ذهنش راه میافت برای اینکه مرد روی کوه را پایین بکشد و صورتش را خط خطی کند. افکار زیادی از مغزش گذشت که یکی از آنها خودزنی بود و به شدت از سوی خداوند نهی میشد. اما او نمیخواست بمیرد... تیغ ریش تراشی را تا جداره ی آبی شاهرگش که از پوست سفید دست برجسته بود ، برده و مماس کرده بود. حتی چشمها را بسته بود تا بزند اما نزده بود و تیغ را انداخته بود. میخواست بدهد تصویر ذهن اش را از خدا نقاشی کنند و او، آن را توی همان مسجد با تمام فرشهای بوگرفته و جا بجا نخ نما شده اش، به آتش بکشد. اما در آخرین لحظه گفته بود : «نه.» و مدتها کلنجار رفته بود تا زشت ترین کار ممکن را برای مخدوش ساختن چهره ی مردی که با ردای خدایی، چشمهای خوفناکش را از بالای کوه، از او برنمیداشت بکند. چرا که این مرد در آن شب مقدس بنده ها را به خود فرا میخواند، تا توی صورتشان تف بیاندازد. همان کاری که همایون فکر میکرد با او شده است. گیتار و اشکها و التماسهایش را به خدا داده بود و خدا او را به تمسخر میگرفت. نیمه شب به او زنگ میزد و آنطور هولناک باید متوجه میشد دعاهایش برای علی بی فایده بوده و او مرده است. میخواست زیر همین برفی که میبارید طوری فریاد بزند : «چرا؟» و جوری تهدید بکند: «میکشمت» که همان کوه جواب بدهد. همایون در مانده جلوی آینه نشست و پیشانی اش را به عکس خود چسباند و بخار نفسش منطقه ی وسیعی از تصویر درون آینه را پوشاند...







