میخواهم به تک تک درختهای چنار باغچه و همه ی چنارهای بلند خیابان تعظیم کنم. میخواهم همه ی برگهایی که از آنها میریزند را جمع کنم. شاید به خاطر همین چیزها بود که نتوانستم از اینجا بروم و همینطوری چهار دست و پا مانده ام. اینجا توی این خانه ی بزرگ که صدای دریده ی کلاغها در حیاطش به ابدیت میپیوندد و آن خیابان خیلی بزرگ که شلوار آدمها هنگام پریدن از روی جویهاش جر میخورد و این شهر بیش از حد بزرگ، که شبها توی آسمانش ستاره ندارد. شب که از راه میرسد، همه ی ستاره ها دانه دانه یا مشت مشت از آسمان روی زمین میریزند. و انگار خدا لحاف شب را تکانده باشد.
بعضی داشته هایی که قبلاً مال من بودند، حالا تبدیل به نداشته ها شده اند. رنگ مه به خود گرفته اند، تبدیل به هیچ شده اند و البته بعضی هاشان هم رنگ خاطره دارند. آنها توی کمد یا زیر فرش یا توی خاک گلدان، زندگی میکنند. یا توی ذهن من خاک میخورند و گاهی هم میچرخند.
یک روزی من توی خانه ام «ماه» داشتم و حالا دیگر ندارم. مثل خیلی چیزها که یک زمانی داشتم و حالا دیگر نیستند. سه تا بچه. یک سگ با پاهای سیاه کشیده و گوشهای تیز . یک طوطی با پرهای سبز و دم بلند و منقار قرمز و یک طوق آبی دور گردنش.
یک روز که میخواستم آبگرمکن را به زیرزمین ببرم، کمرم گرفت و دیگر راست نشد.حالا انگار همیشه در حال تعظیم هستم و بیشتر به «او». به ماه و خاطره اش. از همان روز بود که دیگر جوانی ام نیز مثل یک قطره آب، بخار شد و به هوا رفت. مثل یک پرنده از لب دیوار پرید و ناپدید شد. حالا همانطور دولا مانده ام و جوانی هم ندارم ، با اینکه فقط چهل و هفت سالم است، نه بیشتر. اما زنم مرده ، یکی از دندانهای خرگوشی نوه ام توی لثه اش نیش زده و دندان نیش من لق شده است. گاهی فکر میکنم صد سال را شیرین دارم و آنقدر روی این قالیچه ی دستباف آلبوم ورق میزنم که یا خوابم میبرد و یا نفسم میگیرد. در اینجور مواقع دستم را به پایه ی مبل میگیرم و بلند میشوم. خودم را روی دیوارها می اندازم و نفس نفس زنان به تخت میرسم. تالاپ روی فنرهای شکسته پهن میشوم و مثل قایقی که سرنشینش توی آب پریده باشد، بعد از چند تا تکان، همه چیز ثابت میشود و انگار در دمای زیر صفر درجه ، یخ میزند و سکوت مرگبار ، جیغ میکشد و خودش، خودش را میشکند.
یک روزهایی بود که همه چیز در تب و تاب جوانی ما میگداخت. حتی شبهای زمستان نیز شبهای آرام و خنکی نبود و ما داغ داغ نفس میکشیدیم. انگار چیزی توی سینه مان شعله میزد و خوابهایمان از کابوس بلوغ آشفته و درهم میشد. و عشق. که وقتی می آمد، دیگر کاری نمیشد کرد. آمده بود و گرد هوس را مثل ذراتی خوش بو و نامرئی در هوا پخش میکرد. آن وقت هوا و هوس یکی میشد و نمیشد نفس نکشید.
از مدرسه که تعطیل شدم، به خانه نرفتم و توی خیابانها ول گشتم. شب که کلید انداختم و در را به آرامی بستم، ماه را برای اولین بار آنجا دیدم. گوشه ی حیاط ، روی تاب آهنی. زیر بارش آرام برف به جلو و عقب میرفت. قلابهای روغن نخورده ی تاب جیر جیر میکرد و صورت او در عمق تاریکی حیاط یک جوری میدرخشید که هم خیلی ترسیدم هم دلم فرو ریخت. ریشه های بلند روسری ترکمنی اش میرقصیدند. دستهای کوچکش را قلاب کرده بود و به من نگاه میکرد. یا شاید هم نگاه نمیکرد. پولکهای لباسش مثل فلسهای ماهی ِ حوض برق میزدند. بعدها فهمیدم او دختر ِ پسر عمه ی پدرم است که با خاله و شوهرخاله اش از آذربایجان به خانه ی ما آمده بودند. اما آن لحظه چنان زیبا و غریب و دور از ذهن بود و چنان خیالی، که انگار با یکی از دانه های برف از آسمان به زمین فرود آمده باشد. صورت گِردش یک نوری داشت که انگار خودِ خودِ ماه است. بعدها شوخی شوخی به او گفتم که آن شب طاقت منتظر ماندن پشت ابرها را نیاورده بود.
اسمش ماه بود و گاهی ماهی یا ماهک صدایش میکردند. صورتش همان رنگ ِ پریده ی مهتاب را داشت با همان گردی گونه ها و پیشانی محدب و چند تا جای آبله از بچگی ، همینطور یک خال سیاه و تند کنار ابرو. همیشه موهای سیاهش را از فرق دو تکه میکرد و مثل تارهای بلند و صاف ابریشم روی شانه میریخت. دستهای ماه، نرم و گوشتالو و سفید و سرد بود. همیشه روی پیشانی مدورش عرق سرد مینشست اما گردن و سینه اش مثل کوره داغ و ملتهب بودند. اشکهای او مثل دانه های درشت و براق جیوه ، میغلتیدند و میریختند. و لبهای داغش، مثل لبهای ماهی روی آب تکان میخورد. همیشه نیمه باز و همیشه سرخ.
آن شب برفی از ماه بهمن، روبروی ماه ایستاده بودم و سعی میکردم زانوهایم نلرزد و باز بیشتر سعی کردم تا لرزش دستهایم را کنترل کنم. سعی کردم تند تند و عصبی پلک نزنم، چون میدانستم که خیلی زشت و مضحک خواهم شد و باز سعی کردم که قفل دندانهایم را باز کنم. دست راستم را لای کاپشنم بردم و انگشتهایم را به سمت چپ سینه ام کشیدم. میخواستم قلبم را پیدا کنم و آنرا توی مشتم نگه دارم تا اینطور نتپد. وقتی سلام کردم ، او بلافاصله جواب داد. اما صدایش خیلی زمینی بود و خیلی عادی. حتی کمی نخراشیده و غیرزنانه. مثل صدای زنگ ساعت، که خواب سنگین دم صبح را خراب میکند. بعدها نقصهای دیگری در او دیدم که نمیگذاشت برایم ماه کامل باشد. مثلاً اینکه یک فین فین مداوم با او بود و برنج از دور دهانش میریخت، بوی عادت ماهانه اش حالم را به هم میزد. اما یاد گرفتم که ماه نصفه هم قشنگ است و تازه او هم هیچ وقت بوی گند پاهای مرا به رویم نیاورد و خارهای سبیل مرا که توی پوستش میرفت تحمل میکرد. خرناسه های مرا میشنید و بدخواب میشد بدون اینکه بیدارم کند. گاهی خودم از صدای ضربه ی دستم که شبها توی خواب، بی هوا به سر و صورتش میخورد بیدار میشدم. اما او خودش را به خواب میزد و هر روز صبح موهایی که از سرم به بالش چسبیده بود را جمع میکرد و هجوم خلوتی را بر سر من با تحملی عجیب نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.
به پهلو غلتیدم و چشمهایم را بستم. صدایش را شنیدم ، با همان زنگ خاص، که میگفت: «بهمن. برات دوغ آوردم.» صدای قطعه های یخ می آمد که به جداره ی کاسه میخورد. چیزی یا کسی در گوشم گفت:«اگر گردنتو صد و هشتاد درجه بچرخونی دوباره اونو خواهی دید، فقط به شرطی که چشمات بسته باشه».
و درست میگفت. با چشمهای بسته دیدمش که بالای سرم ایستاده بود. سینه هاش بالا و پایین میرفت و خس خس میکرد. سه تا بچه شیر داده بود و بزرگشان کرده بود، غبغب مختصری هم در آورده بود، اما هنوز کمر باریکی داشت. هنوز گونه هایش سفت و پر بودند و صورتش هنوز هم مثل ماه تمام...
چشمهایم را که باز کردم ماه رفت. انگار که فقط میتوانست در تاریکی غلیظ پشت پلکهایم باشد و انگار که با باز شدن چشمهایم روز میشد و او باید میرفت. گفتم «کجایی تو؟... ماه؟... ماهک؟... ماهی؟...عزیزم؟» گاهی میرفت توی کمد دیواری بزرگه، لای لباسها قایم میشد و لباسها که اکثراً کت و شلوارهای من بودند بوی عطرش را میگرفتند. اگر ساعتها هم نمیرفتم دنبال او، اگر پیدایش نمیکردم و اگر بغلش نمیکردم تا بیرون بیاید، همانجا می ماند و جیک نمیزد. زانوهایش را بغل میکرد و با لبخندی شیطنت آمیز منتظر می ماند. اگر پیدایش نمیکردم گریه میکرد و دیگر از پشت لباسها بیرون نمی آمد. میدانستم این یک جور امتحان است برای اینکه بداند چقدر دوستش دارم. میخواستم بلند شوم و در کمد را باز کنم. تا دستهایش را دور گردنم حلقه کند، بعد مثل ماهی لیز بخورد و فرار بکند. وقتی میخواستی او را بگیری مثل خرگوش از روی مبلها میپرید. مادرم میگفت: «این دختره انگار خنگه ها...» پدرم هم میگفت: «حیا نداره. نگاش کن چطور رفته تو حوض داره شلپ شلپ میکنه.» گفتم: «من اینو میخوام. فقط اینو.»
کمرم گرفته بود اما نیمخیز شدم که بروم و از توی کمد درش بیارم و بگیرمش. اما دوباره دهانی بیخ گوشم قرار گرفت و به آرامی گفت: «پشت ابر رفت. غروب کرد... تموم شد. مرد. ماه دیگه نیست.» دستم را توی هوا پراندم و چیزی را توی هوا چنگ زدم. گفتم: « برو گم شو لعنتی. مگه میشه ماه نباشه؟زندگی بدون ماه ممکن نیست...» غلت خوردم و گوشه ی بالش را گاز گرفتم و خودم را سفت کردم و چشمهایم را روی هم فشار دادم و دوباره او را دیدم. گوشه ی تخت به عادت دیرینه گلوله شده و زانوهایش را توی شکمش جمع کرده بود.دستها را به حالت ضرب دری توی سینه اش گرفته و با دهان نیمه باز خوابیده بود.خس خسی آرام از ته سینه اش به گوش میرسید. چند تا دسته ی سیاه مو توی صورت ماه افتاده و سفیدی صورت او را جوهری میکرد. مادربزرگ شب عروسی سینه ریزی سنگین و طلایی را به گردنش آویخت و گفت: «نیگاش کن. مثل عروسک می مونه. انگار از فرنگ اومده.» لبهای او را سرخ کرده بودند و موهای پر کلاغی اش را بالای سرش مثل توپ کوچکی جمع کرده و گذاشته بودند تا چند تا پر سیاه زلف ِ او توی صورت شیری اش بریزد.
ملافه را از رویش برداشتم و گفتم: «اینهاش. ببینش... کوری؟ ماه اینجا خوابیده. داره نفس میکشه. کری؟نمیشنوی تنگی نفس داره؟ نمیشنوی سینه ش خس و خس میکنه؟ پس هنوز زنده ست. هنوز یه کم دیگه مونده که بمیره.» دیگر صدایی به گوش نرسید. وقتی چشمهایم را باز کردم ، تخت خالی بود و حتی جای تن ماه هم روی ملافه ها به چشم نمیخورد. دیگر سینه اش خس خس نمیکرد. کاسه ی سفالی آبی رنگ ِدوغ هم، کنار تخت بود و لعابش نور ماه را برمیگرداند. به جای دوغ و نعناع و تکه های درخشان یخ، یک مگس نیمه جان توی آن، میان نیم بندانگشت گرد و غبار، وول وول میزد و وز وز های آخرش را میکرد...






