«زندایی» پرسید: «آقا هنوز خیلی مانده ؟... »
چندمین باری بود که داشت سر صحبت را با آقای «راننده» باز میکرد و چندمین بار بود که سرش به دیوار سخت و سنگین سکوت او میخورد و میشکست. زندایی رفته رفته احساس خستگی و عذاب میکرد، ولی بی اعتنایی مرد را پای دست انداز غیر منتظره ای که بر پیکره ی ماشین رعشه انداخته بود گذاشت. دست انداز، ماشین را روی هوا برد و محکم به زمین کوباند.
چهار سال داشتم، که زندایی مرا با خودش سوار آژانس کرد و به بیمارستان برد تا مادر و برادرم را ببینم. سه سال بود که دکترها تشخیص داده بودند، قدرت تکلّم ندارم. ولی هنوز یازده سال مانده بود تا تشخیص دهند یک نابغه ام.
آن روز دقیقاً شانزدهم مرداد ماه بود و ساعت از سه و چهل و پنج دقیقه ی بعدازظهر میگذشت، که زنگ ِ منزل «خان دایی» ، به صدا درآمد. زندایی جلوی آینه نشسته بود و داشت به خودش عطر میزد. وقتی صدای زنگ، در خانه پیچید گفت:
«اومد...»
کیفش را برداشت، گره روسری اش را سفت کرد و جلوی درگاه، ایستاد. خان دایی جلوی پنکه خرناسه میکشید. کاغذ یادداشتی که زندایی زیر استکان چایش گذاشته بود، با هر گردش پنکه، بلند میشد و دوباره فرود می آمد. انگار به موجودی نا مرئی سجده میکرد. من داشتم روی کاغذی که از تقویم تاریخ گذشته ی خان دایی کنده بودم، چهره ی داداش تازه به دنیا آمده ام را نقاشی میکردم. تلویزیون برای خودش روشن مانده بود و تعدادی پروانه را نشان میداد که به دور گل سرخی طواف میکردند و صدای مردی، روی این تصاویر چهچهه میزد.
زندایی گفت :
«بدو بیا...»
بعد به سمت مخالف چرخید و خم شد تا پاشنه ی کفشش را بکشد. مانتوی بلند و آبی اش با هر حرکت او تاب میخورد و هزار تا چین عوض میکرد. دستم را گرفت و از پله ها به پایین لغزیدیم و چند دقیقه بعد توی پیکان نخودی رنگی نشسته بودیم که بوی لاستیک داغ شده و پول، فضایش را پر کرده بود.
از ضبط صوت، آهنگی از «حمیرا» پخش میشد. مضمون ترانه، درباره ی کسی بود که میخواست به دریا کنار برود و عقیده داشت که آنجا هنوز قشنگ است. زندایی با صدای بلند، رو به من گفت:
«چه آهنگ قشنگی... برقص ببینم چقدر بلدی. »
نه از جایم تکام خوردم و نه پلک زدم. زندایی این بار رو به سوی راننده کرد و گفت:
«آقای رارنده، لطف میکنید صدای ضبطو زیاد کنید؟ ، آخه داداش این بچه امروز به دنیا اومده...»
بعد دستم را گرفت و با ریتم آهنگ، توی دست خودش چرخاند و همانطور که میخندید گفت:
«برقص دیگه...»
یادم است که بغض گلویم را گرفت. زندایی را هیچ وقت آنطور شوخ و شنگ ندیده بودم. در آن محبت غریبش رگه ای از عصبیّت جاری بود که مرا میترساند و از پریشب که مرا به منزل خان دایی برده بودند تا تنها نباشم، او یک کلمه هم با من حرف نزده بود، تا همان چند دقیقه پیش که برای عزیمت به بیمارستان صدایم کرد و حالا هم....
مثل جوجه کبوتری، توی خودم گولّه شدم. زندایی از دستم عصبانی شده بود و راننده نه تنها صدای ضبط را زیاد نکرد، بلکه آن را بست. ماشین سرعت هراس انگیزی به خود گرفته بود و آقای راننده طوری دنده عوض میکرد که انگار میخواهد آنرا از بیخ بکند. به چهارراه رسیدیم و چراغ قرمز شد. آقای راننده محکم روی ترمز کوبید و هر سه نفرمان به جلو ، سپس به عقب پرتاب شدیم. زندایی گفت:
«ترافیک و آلودگی این شهر اعصاب برای کسی نذاشته... رانندگی هم شغل خیلی سختیه.»
آقای راننده قطرات عرق را از روی گردنش پاک کرد و دستش را به حال آماده باش روی دنده گذاشت. زندایی هنوز منتظر عکس العمل مرد بود، اما فقط صدای موتور ماشین به گوش میرسید. بالاخره چراغ سبز شد و ماشینها حرکت کردند...
زندایی عصبانی شده بود.
دیشب سایه های دراز او و خان دایی روی کف آشپزخانه افتاده بود. خودشان پشت دیوار بودند و با صدایی گنگ مشاجره میکردند. هنوز حرفهاشان را به یاد دارم:
«.... خبرت... چه جوری میتونی...با اون پتیاره... فکر کردی من احمقم؟... حرف دهنتو بفهم... خدا شاهده... مرده شور ریختشو... به خدا قسم... دهنتو ببند... حاشا نکن... به همه میگم تو چه {...} ای هستی... صداتو بیار پایین بچه اونجا نشسته... به درک که نشسته... خفه میشی یا خفه ت کنم؟... هیچ غلطی نمیتونی بکنی... »
بعد خان دایی فریاد زد و ناسزایی گفت که قابل نوشتن نیست.
و کتش را پوشید، زیر چشمی به من نگاه کرد و بیرون رفت. دیگر سایه ای در آشپزخانه به چشم نمیخورد و هرچقدر منتظر شدم، زندایی از آنجا بیرون نیامد. صدایی هم به گوش نرسید. من خوابم برد و صبح که بیدار شدم کفشهای خان دایی بدون اینکه جفت شده باشند، گوشه ی اتاق افتاده و زندایی هم روی کاناپه خوابیده بود.
زندایی سرش را به طرف من چرخاند و بلند بلند گفت:
« اسم داداشتو چی میذاری؟...»
خودش میدانست که من لال هستم. به جای من پاسخ داد:
« یه اسمی باید بذارین که به اسم تو بیاد... مثلاً....»
سرش را به صندلی تکیه داد، چشمهایش را بست و لبهایش را به هم فشرد و گفت:
«اوممممممممممممم ........... مثلننننن ... مممممم ...»
لحظاتی به همین ترتیب فکر کرد و ناگهان گفت:
«منوچ... »
آن وقت، قاه قاه خندید و کمرش آنقدر تا شد که سرش به زانوهایش خورد. به جز او کس دیگری نخندید. من ترسیده بودم و آقای راننده طوری فرمان را میچرخاند و به کوچه پس کوچه ها میزد که انگار تحت تعقیب آدمکشان قرار گرفته است.
زندایی به راننده گفت:
« آقا ی رارنده ، بچه ها عجب موجودات شیرین و قشنگی هستن. نه؟ ... شما بچه دارین؟».
راننده به بهانه ی تف کردن، سرش را از پنجره بیرون کرد و وقتی که دور دهانش را با آستین پاک کرد و باز هم چیزی نگفت. زندایی کمی سرش پایین افتاد و اخمهایش در هم رفت، ولی خیلی زود راست نشست و به مناظر بیرون پنجره خیره شد.
دقایقی گذشت. زندایی طور عجیبی به من نگاه کرد و با چشمانش به تمام زوایای صورتم سرک کشید. برقی توی نگاهش بود و چند تا چین به موازات هم، روی پیشانی اش...
مثل اینکه چیزی از ذهنش گذشته باشد برگشت و توی کیفش به کند و کاو پرداخت.وقتی جستجوهایش تمام شد، دستمال پیچازی تمیزی در دستش بود. سریع آن را به پیشانی و زیر گردنم مالید و گفت:
«...آخ آخ آخ... ببین چه عرقی کرده...»
چند بار نچ نچ کرد و باز هم بلند بلند گفت:
« گرمته خاله ؟...».
سعی کرد شیشه را پایین بکشد ولی شیشه پایین نمیرفت. زندایی با دستگیره کُشتی میگرفت ولی موفق به چرخاندنش نمیشد. به نظر میرسید، در تقلّایش قدری مبالغه میکند و پشت سر هم آخ و اوخ و اوف و آه و اه از دهانش به سمت صندلی راننده سرازیر میشد و راننده همچنان در سکوت به سر میبرد...بالاخره زندایی گفت:
«جناب؟ این شیشه چطوری پایین میره؟... بچه از گرما هلاک شد.»
راننده کمی گردنش را به سمت او متمایل کرد و گفت:
« اون خرابه خانوم... ولش کن.»
سردی و خشونت صدایش به مغز استخوان میزد؛ اما زندایی در کمال حماقت، این چند کلمه ای که از سینه ی راننده بیرون کشیده بود، قاپ زد و آنرا موفقیتی به حساب آورد . گفت:
« چهل درجه ست... امروز صبح خودم از رادیو شنیدم.»
سکوت راننده.
« پریروز که به چهل و دو هم رسید...»
سکوت.
«بازم صد رحمت به امروز...»
سکوت.
«خدا رحم کنه تا آخر شهریور.»
سکوت.
«همین دو روز پیش که از خرید رسیدم خونه، دور از جون رو به قبله افتادم... گرمازده شده بودم و کارم کشید به بیمارستان...».
سکوت.
«تا صب فرداش زیر سرُم بودم.»
سکوت....
زندایی رفته بود تا به سیم آخر بزند. همه ی توانش را بسیج کرده بود و ماشه ی مسلسلش را به سمت آقای راننده چکانده بود. هر چه دروغ در چنته داشت به هم بافت، ولی راننده سکوتش را نشکست، تا آخرین تیرهای در تاریکی پرتاب شده نیز به خطا رود. مدتی گذشت و زندایی خسته و سرخورده، به صندلی تکیه زد و دستهایش را روی پاهایش قلاب کرد.
وقتی برای آخرین بار زندایی به سمتم برگشت و نگاهمان با هم تلاقی کرد، عضلات صورتش شل و آویخته بود و خستگی و یأس به تدریج جای خشمش را پر میکرد.
روی صندلی جابجا شد و بهم گفت:
« خسته شدی؟... الان میرسیم خاله. انقدر وول نخور...»
من وول نمیخوردم و خسته هم نبودم. فقط به او مینگریستم و تمام تصاویری که از جلوی چشمم عبور میکرد را به حافظه ی ابدی ام میسپردم.
زندایی برای چندمین بار رو به آقای راننده کرد و گفت:
«آقا هنوز خیلی مانده؟...»
و برای چندمین بار سکوت مرد مثل آواری بر پیکر زندایی فرو ریخت و ماشین از دست اندازی مرتفع و غیر منتظره رد شد.
..............







