تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

 

همه میدانستند، که در ساختمان اصلی دانشکده ی هنر و معماری، چه اتفاقات عجیبی رخ داده است. همان ساختمان پیر و نم کشیده ای که هر از چند گاه، دستخوش زلزله هایی مشکوک میشد و دانشجویان را، از کلاسهای درس، میتاراند، در حالی که همه ی مردم شهر، بدون اینکه احساسی از زمین لرزه داشته باشند، به زندگی روزمره ی خود ادامه میدادند.  

 

عجیبتر آنکه، شدیدترین زلزله ها، هیچگاه منجر به ویرانی ساختمان نمیشد، بلکه سه چهار دقیقه آنرا میلرزاند، تا سرانجام آرام گیرد.

بعد از اینکه بارها و بارها این اتفاق افتاد، بدون اینکه ساختمان فرو بریزد، دیگر کسی از این ارتعاشات عجیب نمیترسید. وقتی موعدش فرا میرسید، همه با سیمایی عبوس ، منتظر میشدند تا ماجرا خود به خود تمام شود.

 

 

*********

 

 

از دیگر اتفاقات مرموزی که به بایگانی ذهن تمام دانشجویان آنجا سپرده شده بود، میتوان به پسری اشاره کرد که خودش را از طبقه ی ششم به پایین پرت کرد و مانند گربه، چهار دست و پا روی زمین فرود آمد. و ماندگارتر از همه چیز، وجود غریب و نامأنوس شخصی به نام خانم «چمنی» بود ...

 

خانم چمنی،یکی از دانشجویان رشته ی نقاشی بود که قد بسیار بلندی داشت،و خود را مانند زنان کولی می آراست. به همین دلیل در تیررس نگاه دیگران قرار میگرفت.

او موهای بلند و شبق گونه اش را چهل گیس میبافت و از دو سو، روی شانه ها و سینه اش میریخت. فرق سرش را همیشه از وسط باز میکرد و کف دستانش را حنا میگذاشت. ساقهای باریک و قهوه ای رنگ دستش را تا آرنج به زیورآلات مزین میکرد و علیرغم اینکه به جای مقنعه، روسری ریشه داری با گلهای درشت نارنجی و بنفش به سر میکرد، به سهولت از کنار پرسنل سختگیر حراست میگذشت، بی آنکه احدی به نوع نامتعارف پوشش و آرایش او اعتراضی کند.

صورت خانم چمنی ، یادآور ماده اسبی رام نشدنی و سیاه بود. چنان کشیده و استخوانی و تیره، با گونه های برجسته و گداخته، که بعضیها میگفتند خوشگل است.

نه با کسی دوست میشد، نه با کسی حرف میزد... وقتی برای آموزش «پرتره»، روی صندلی «مدل» مینشست، با چشمهای سیاه و نافذی که همه را میترساند، جوری به یک نقطه از دیوار خیره میشد که گویی آنرا میسوزاند و به آن طرفش نفوذ میکرد. کسی نمیدانست به چه فکر میکند، کسی نمیدانست، او اهل کجاست و کدام نقطه از شهر زندگی میکند.

وقتی یکی از تیزرو ترین بچه های نقاشی ، داوطلب شد که او را تا محل سکونتش تعقیب کند، همه فهمیدند خانم چمنی گریزپا تر از آن است که همه خیال میکنند.

«تعقیب کننده» صبح روز ِ بعد در حالی که پشت گوش خود را با حیرت میخاراند گفت، فقط تا چهارراه ولیعصر توانسته است او را تعقیب کند. به گفته ی او، بعد از اینکه اتوبوس نرّه غول و ملعونی میان او و چمنی حائل شد و گذشت، دیگر هرگز چادر عربی سیاه او را، که در باد تکان میخورد، ندید.

از دیگر نکات عجیبی که در مورد او وجود داشت، مانتوی کرم رنگی بود که در طول چهار سال تحصیلی، همیشه آن را بر تن کرد و با اینکه بارها روی آن خرکهای ذغالی نشست، هرگز آلوده به چرکی و سیاهی نشد.

نکته ی عجیب دوم، مسئله ی «نام کوچک» خانم چمنی بود، که هزاران بار از لیست حضور و غیاب، بر زبان استادان مختلف جاری شد، ولی هیچ وقت، کسی نتوانست آنرا به خاطر بسپارد.

وقتی نوبت به خواندن نام او میرسید، همه ی کلاس سراپاگوش میشدند و چشمانشان را میبستند تا بهتر بتوانند نام او را بشنوند و به حافظه بسپارند. وقتی استاد مربوطه، اسم و فامیل او را میخواند، خانم چمنی دستش را بالا می آورد و حضورش را اعلام میکرد؛ سپس گویی با حرکت دستش، نام کوچک خود را نیز از ذهن همه می ربود.

 

تمام بچه های کلاس، تمرکزشان را از دست میدادند و تمام روز را تا وقتی که شب میشد و به رختخواب میخزیدند، به نام کوچک خانم چمنی می اندیشیدند، ولی نمیتوانستند آنرا به یاد بیاورند. تعدادی از بچه ها، آنقدر بر سر  یادآوری نام او، به ذهنشان فشار آوردند که بیماری اعصاب گرفتند و از دانشگاه انصراف دادند. بعضیها به خاطر اینکه نتوانسته بودند اسم او را به یاد بیاورند، دق کردند و مردند، بعضی راهی تیمارستان شدند. بعضیها خودشان را کشتند...

بسیاری او را «شیطان» میدانستند، برخی عقیده داشتند او «دیوانه» است و تعدادی عاشق او شده بودند و بعضی هم میخواستند او را بکشند.

 

دوران چهار ساله ی دانشگاه به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز کسی نتوانسته بود پرده از معمای پیچیده ی خانم چمنی بردارد.

کسی نمیتوانست به او نزدیک شود، گویی هاله ای نامرئی از آتش، به شعاع چندین متر دور او را فرا گرفته بود و نزدیک شدن به او، آدم را مثل برگهای پاییزی، میسوزاند و خشک میکرد.

بچه های تئاتر برای ربودن خانم چمنی و آوردنش به گروههای نمایششان، سر و دست میشکستند. بچه های عکاسی دلشان میخواست او را به آتلیه های تاریکشان برده و از چهره ی گیرایش عکس بگیرند. اما نیرویی از وجود خانم چمنی با آن گردن افراشته اش ساطع میشد که آنها را به عقب پرتاب میکرد.

 

از عجایب این زن فراوان میتوان نقل کرد و نوشت.

به گفته ی همدوره ایهای وی،که شاهدان عینی ماجراهای مرموز این زن عجیب الخلقه بودند؛ خانم چمنی هیچ وقت احتیاج به نوشتن جزوه نداشت، هیچ وقت نشد از استادی سوال کند و هیچگاه استادی سعی نمیکرد او را به شرکت در مباحث تحریک نماید.

او همیشه رنگهای "سرخ" و "سیاه" و" اُکر" را در نقاشی هایش به کار میبرد و هر چه را که میخواست، میتوانست به تصویر در آورد.

او به کشیدن نقاشی از " آتشدان" ، "گلهای خودرو" و "صورتهایی که در پس نقابی نهفته اند" علاقه داشت. در کلاسهای تاریخ هنر خانم «پرنیان» ، با علاقه و شوق خاصی اسلایدهای متعلق به نگاره های مکتب «هرات» را دنبال میکرد.              

 

هیچ کس واقعاً «صدا»ی او را به درستی نشنیده بود. تا یک روز بارانی، وسط کلاس تاریخ هنر، وقتی که نور دستگاه، روی دیوار افتاده بود و اسلایدهای مربوط به مکتب جلایری، ورق میخورد، صدای فریادی، در فضای کلاس طنین افکند... همه ی سرها به سمت صدا برگشت. همه دیدند، خانم چمنی مچاله شده است و مثل پلنگ تیر خورده به خود میپیچید.هیچکس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.

مدتی گذشت، تا اینکه استاد پرنیان به خود آمد و دستور داد پرده های ضخیم را از جلوی پنجره کنار بزنند.  پرده ها کنار رفت و نور رنگ پریده ی پاییزی، کلاس را تسخیر نمود. خانم پرنیان جلو آمد و با نوک انگشتانش دست چپ او را لمس کرد. بدن خانم چمنی نه آتشین بود و نه برق داشت؛ فقط عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود و رنگ تیره ی رخساره اش آن لحظه به زرد و خاکستری میزد. استاد که جسارت بیشتری در خود یافته بود ، شانه های بی تاب او را تکان داد و پرسید:

«چته؟...»

خانم چمنی بی وقفه فریاد میزد و از ناحیه ی شکم خودش را جمع میکرد، انگار که منشأ درد آنجا باشد. ناگهان استاد پرنیان متوجه شکم برآمده اش شد.

«خانم چمنی حامله بود».

خانم پرنیان با تعجب وافر، بدون در نظر گرفتن حضور دانشجویان پسر، گفت که او حامله است و آه از نهاد همه برخواست. چطور ممکن بود و از کجا؟ ...

باید او را به بیمارستان میرساندند، ولی خانم چمنی، آنقدر رشید بود که هیچ زنی نمیتوانست او تا پایین پله ها و به ماشین انتقال دهد. ناگهان خانم پرنیان که زمان را تنگ و از دست رفته میدید باز هم دستور داد:

«آب جوش بیارید...».

اما بلافاصله متوجه شد، تحت تأثیر سریالهای آبکی قرار گرفته است و خودش هم خنده اش گرفت...

هیچکس نمیدانست چکار کند...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 5:40 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |