تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

 

 این اولین روزی بود که زندگی بدون«عزرائیل» شروع میشد. از وقتی که یادم می آید «او» هم وجود داشت و حالا برای یک معامله ی بسیار مهم و حیاتی به «هندوستان» رفته بود. بدین ترتیب من در یک آپارتمان زشت، پر از اشیاء عتیقه که با سلیقه ی اشراف منشانه ی دهاتی وار عزرائیل چیده شده بود، تنها مانده بودم.

 

از محل کارم واقع در بلوار کشاورز، تا دم در خانه، هفت تا چراغ راهنما پشت سرم همانطور قرمز مانده بود و گویی هنوز هم صدای بوق ماشینها، سوت پلیسهای سر چهارراه و نگاه خیره ی گربه ای که نزدیک بود زیر ماشینم له شود، تعقیبم میکرد.

کفشهای او، روی جاکفشی نبود ولی انگار خودش با آن شکم گنده و سبیلهای پرپشت و پیراهن تمیز، پشت در انتظارم را میکشید و در حالی که بوی تند ادکلنش توی دماغم میخورد، مرا به آغوشش میخواند.

 

وقتی کلید را توی قفل چرخاندم و در باز شد تمام سر و صداها خوابید. نه بوی عود می آمد، نه ادکلن ، نه گلهای باغچه. بوی یک خانه ی متروک ، خالی از نفس هر موجود زنده ای می آمد. به جای موسیقی سنتی که سالها از در و دیوارهایش به گوشم رسیده بود،  (حتی شبها و حتی صبحهای خیلی زود) سکوتی سنگین، درون مغزم نفیر کشید.

همه جا تاریک بود و فقط از لای پرده های ضخیم ، ستون باریکی از نور سرخ غروب، درون خانه میریخت.

 

پس عزرائیل دیگر وجود نداشت. برای چند روز هم که شده، خودش نبود که آن جسم سنگینش باشد و از همه مهمتر آن وزنه ی نیم تُنی نگاه هیز نکبتی اش که روی بدن آدم جا می ماند. فقط من مانده بودم و سایه ام که سبک و خاموش روی زمین برای خودش میخزید.

نمیخواستم چراغی روشن باشد، تا چشمهای عزرائیل اینبار از توی قاب عکس بهم زل بزند و تمام حرکاتم را بدزدد.

 

در فرودگاه، اشک در چشمهای عزرائیل حلقه زده بود و در حالی که دست چپ مرا میان دو تا دست ضمختش گرفته بود و میفشرد، سفارشهایش را میکرد و کره ی براق چشمانش درون چشمخانه یک لحظه آرام و قرار نمیگرفت.

گفت:

« کانالهای بد ماهواره رو سرچ نکن... وقتی رو تخت خوابیدی مواظب باش پاتو روی دیوار نذاری، جای انگشتات می مونه، سخت پاک میشه.... جرم صابون رو هر روز از دیوارهای حموم پاک کن...تلفنو رو پیغامگیر بذار و جواب هیشکی رو نده. حتی جواب منو... فهمیدی؟».

 

چشمهای تنگ و مرطوبش را پاک کرد و رفت. از پشت سر مثل یک پسر بچه ی پیر و چاق که پوشکش کرده باشند راه میرفت و مدام دورتر میشد تا اینکه بالاخره رفت.

وقتی هواپیمایش از روی زمین کنده شد، من نیز به اداره رفتم. وقتی برگشتم نبود... و دیگر نمیتوانست با آن لبخند شومش به حمام هدایتم کند تا قبل از هر کاری جورابها و پاهایم را با آب و صابون بشویم.

جورابهایم را در آوردم و آنها روی صندلی کامپیوتر، جایی که همیشه مینشست انداختم. میتوانستم دکمه ی تند کولر را بزنم و بدون اینکه ناخنهایم را ضدعفونی کنم از قندان، قند بردارم و بخورم. میتوانستم پاهایم را روی شیشه ی صاف و عاری از هر گونه لکّه ی میز پایه کوتاهی که از «هنگ کنگ» آمده بود و عزرائیل به نظافتش خیلی وسواس داشت بگذارم. حالا دیگر تمیز نبود و خطوط پیچ در پیچ پوست کف پای من رویش نقش انداخته بود. موهایم بدون اینکه شینیون شده باشد، دور شانه هایم ریخته بود و مثل بافه های بید مجنون زیر باد تند کولر تاب میخورد. ماهواره را روشن کردم و به صفحه ی تلویزیون خیره شدم. چند تا زن نیمه برهنه مردی را احاطه کرده بودند و میرقصیدند. مرد خواننده مثل میمونهای دراز دست از این طرف سن به آن طرف میجست و میخواند.

 

تلفن چند بار زنگ زد و روی پیغامگیر رفت. خودش بود... عزرائیل. از صدای نفس کشیدنش میتوانستم بفهمم. حتی میتوانستم بوی سیگار برگی که همیشه به تنفّسش آغشته بود را احساس کنم. سینه اش را صاف کرد و گفت:

 

«الو... سلام. حتماً خونه ای... خوشحالم که تلفنو بر نداشتی.»

 

اینها را که گفت برای چند ثانیه لال شد و از لرزش نفسهایش فهمیدم که دارد گریه میکند. صدای خش خشی آمد و  فهمیدم که دارد  توی جیبش دنبال دستمال پارچه ای سفیدش میگردد. پیدایش کرد و برد سمت بینی اش. گوشهایش هم قرمز شده بود (حتی اینرا هم میدانستم). گفت:

 

«همه چیز داره خیلی خوب پیش میره... فکر کنم تا هفته ی دیگه معامله انجام بشه و تا یکشنبه ی دیگه خونه هستم...»

 

حالا نفسهایش که برای چند لحظه منظّم شده بود، دوباره مقطّع شد.

 

«دلم برای تو و خونه خیلی تنگ شده... نگران نباش. برمیگردم..... راستی میدونم به محض اینکه رسیدی خونه، یاد من افتادی و اول رفتی حموم پاهاتو شستی. جورابهاتم حتماً روی بند رخت دارن تاب میخورن. اگه تهرون هم مثل کلکته بارونیه، برو زودتر برشون دار که دوباره مجبور نشی بشوری... میدونی که ... پا قلب دوم ماست. چند تا محلول ضد عفونی کننده هم خریده بودم و گذاشتم توی جعبه ی کمکهای اولیه... برای ناخنهات. میدونم لازم به تذکر نیست، ولی اینطوری میگم که خیال خودم راحت بشه... وگرنه تو که فقط یه کمی حواس پرتی. توی چیزهای خیلی جزئی بعضی وقتها...»

و خندید:

«اگه ماهواره رو روشن کردی، خاموشش کن... حتی کانالهای سیاسیشو هم نیگا نکن. سیاست چیز کثیفیه... بدتر از همون کانالهای معروف.»

باز هم خندید و دماغش را بالاکشید.

 

« منم واسه اینکه انقدر زن خوبی بودی بعد از ظهر رفتم بازار و برات کلی چیز میز خریدم. نمیگم که غافلگیر بشی... فقط بهت بگم که اولش پوست مار داره... قند تو دلت آب شد. هان؟... هر هر هر...»

 

پاهایم را از روی میز برداشتم و از روی کاناپه بلند شدم. او همچنان داشت برای خودش حرف میزد:

 

« اینجا تقریباً میشه گفت که بدک نیست... من راحتم. اصلاً لازم نیست نگران وضعیتم باشی. وقتی رسیدم ازم استقبال خوبی کردن که حالا مفصل برات تعریف میکنم که چی شد.... خلاصه مشکلی ندارم، هتل و همه چی عالیه... فقط یه کمی مردمای اینجا کثیفن، رعایت خیلی چیزها رو نمیکنن. به غذاهای هتل هم خیلی اعتماد ندارم...میدونم دیگه واسه این بیچاره ها از این تمیزتر امکان نداره ولی از تو چه پنهون یه خرده معذبم و همه ش آرزو میکنم برگردم توی خونه ی خودم،  پیش تو... هنوز بیست و چهار ساعت نشده ولی...».

 

دوباره بغض کرد و لال شد. روی صندلی کنار تلفن نشستم و به دستگاه خیره شدم، انگار داشتم به خود عزرائیل نگاه میکردم و به وضوح، صورت گرد و براق او را میدیدم که وقتی لبهایش میجنبید پوستش مثل خمیر  ِ بازی کش می آمد و شکل میگرفت. یک خط در میان، به خودش مسلط میشد و دوباره احساساتش غلیان میکرد. حالا توانسته بود لرزش صدایش را مهار کند:

 

«قول مردونه میدم این اولین و آخرین باریه که از من دور میشی... قول میدم هر شب برات تلفن کنم. الان دیگه یک دقیقه و نیم هم از وقت خوابم گذشته... میدونم گوشِت به این یکی بدهکار نیست، ولی لطف کن برو بگیر بخواب. نخ دندون، همراه با مسواک فراموش نشه.  نخ هم خریدم، توی جعبه ی کمکهای اولیه ست، بغل کپسولهای آهن... حالا دیگه میبوسمت. »

 

قبل از اینکه ارتباط قطع شود گوشی را برداشتم و گفتم:

 

«سلام عزرائیل...»

 

معلوم بود در میانه ی راه، صدایم را شنیده و از شدت یکه ای که خورده است، باز دوباره لال مانی گرفته است. گفتم:

 

«عزرائیل؟... خوش میگذره؟»

 

با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:

 

«مگه سفارش نکردم گوشی رو برندار؟...»

 

«سعی کن بهت خوش بگذره...».

 

نفسهایش تند شده بود و اینجور وقتها یک رگ آبی توی پیشانی اش برجسته میشد. گفتم:

 

«میدونی امروز چی شد؟... »

 

چیزی نگفت.یعنی نمیتوانست چیزی بگوید. ادامه دادم.

 

«میدونی جورابهام کجاست؟...»

 

«روی بند...... دیگه تمومش کن...»

 

«نه... همونجوری انداختمشون رو صندلی تو.»

 

خندیدم و پای چپم را روی پای راستم انداختم. میدانستم مرد بیچاره مثل یک ربات که تنظیمات درون شکم و مغزش به هم ریخته، مستأصل و پریشان است.

 

«در مورد ماهواره یه چیزایی میگفتی قبل از رفتنت. حتی الانم...»

 

معصومانه و خلع سلاح شده گفت:

 

« نگو روشنش کردی؟...»

 

دلم برایش نسوخت. گفتم:

 

« فکر میکنی کدوم کانال؟»

 

به گریه افتاده بود. گفتم:

 

«بگذریم... میخواستم بهت بگم فردا شب تلفن نکنی. نه فردا نه هیچ شبی.»

 

 

«ادویه ی شوخیهات رو بیشتر از حد گرفتی.بدتر از غذای هندیا.»

 

«هوی آقا بانمکه، باهات شوخی ندارم.»

 

«بگو یهو چه ت شده...؟همه ش فکر میکنم خودت نیستی. (گریه) »

 

«عزرائیل... پوست ماری که خریدی رو برای خودت بردار. وقتی برگردی، من خونه نیستم.»

 

«کجایی؟...»

 

«تنظیم خوابت بهم نخوره یه وخت... الان سیزده دقیقه و دو صدم ثانیه از وقتش گذشته.»

 

فریاد زد:

 

«پرسیدم کجایی؟...»

 

گوشی را به ضبط صوت چسباندم و چند دقیقه نگه داشتم...گفتم:

 

«سنتور یاحقی نیست... اسم آهنگش میدونی چیه؟ »

 

شروع به ناسزا گفتن نمود و دایره ی لغاتش در این مورد تنها محدود به چند کلمه ی ناچیز میشد:

 

« زنک دیوانه، دیگه بسه هر چقدر شر و ور به هم بافتی... من فردا با اولین پرواز اونجام.اون وقت اسم آهنگتو برام بگو.»

 

... از یانی. معلومه که نمیشناسیش...» To Take… To hold«

 

«زنک احمق...»

 

«میدونی چند وقت بود از دست تو قایمش کرده بودم؟....راستش وقتی بیای خودمم نمیدونم کجام، ولی مطمئن باش اینجا نیستم.»

 

عصبانیت و هراسش در نوسان بود، اینبار با لحنی مضطرب فریاد زد:

 

«نمیدونم چه ت شده. شاید سرت خورده به یه جایی. به هر حال فردا یا پس فردا میام و با هم صحبت میکنیم، فعلاً برو بخواب... »

 

«نه، دلم میخواد بیدار باشم و به همین آهنگ گوش بدم... ولی آهنگ گوش دادن، در مقابل کارهای بعدی که میخوام امشب بکنم، عددی نیست...»

 

«چه کارهایی؟... »

 

«میخوام بعد از ساعت ده چایی بخورم... لیوانی، پررنگ، غلیظ و داغ، با یه کیک اسفنجی، محصول کارخونه های بیرون. مهر استانداردشو با تاریخ تولید و انقضاء نگا نکردمو نمیکنم. میخوای بازم بگم؟»

 

«مریض... »

 

«تازه اینم چیزی نبود... بعدش یه رمان باحال میخونم و دیگه بقیه شو سؤال نکن، چون به تو ربطی نداره...»

 

منتظر شدم چیزی بگوید، آنقدر نگفت که فکر کردم مرده است. حتی دیگر صدای نفسهایش را نمیشنیدم. گفتم:

 

«میدونی عزرائیل؟ نمیدونم چرا تا حالا با تو زندگی میکردم و جیک نمیزدم. با تو آدم بی معنی و کریه که جای بابامی... حالا که نیستی، میفهمم چقدر وجودت آزاردهنده ست. دیگه نمیخوام نه بهم تلفن کنی نه برگردی... نگرانت نیستم، وضعیتتم اصلاً برام مهم نیست...... راستی وقت خوابت... نی نی کوچولو...»

 

یک دفعه صدایش به طرز حیرت آوری با صلابت شد:

 

«این وجود آزاردهنده رو از این آزاردهنده ترش نکن...»

 

از صدایش ترسیدم، زیرا تا به حال آنرا اینگونه نشنیده بودم.ولی سعی کردم اگر رنگم پریده بود، لااقل هیچ ارتعاشی در صدایم مشهود نباشد. گفتم:

 

«از این آزاردهنده تر نمیشه، کلاً هیچی نمیشه، چون من دارم از اینجا میرم... فردا...»

 

گفت:

 

«هیچ وقت نخواستم واقعاً بترسونمت... مجبورم نکن.»

 

«تو ؟ ...ها ها ها... نکنه باورت شده عزرائیل هستی؟... هرچند که بودی. حتی عزرائیل هم نمیتونه یه نفرو اینجوری ذره ذره، توی یه همچین خونه ای که شبیه خونه ی جن هاست، زنده به گور کنه. اینکار فقط از تو برمیاد... زندگی با عزرائیل رو به زندگی با تو ترجیح میدم.»

 

«تا حالا شنیدی اسم کسی عزرائیل باشه؟...»

 

«آره... اسم بیشتر مردها عزرائیله... اسم بابامم یه جورایی عزرائیل بود. ولی تو دیگه نوبرشی، هم وجودت عزرائیله، هم اسمت.»

 

«بابات میتونست در عرض یکصدم ثانیه از کلکته بیاد تهران، کوچه ی 28/6 و پلاک 64 در واحد 6 رو بزنه ؟... »

 

 

«در این خونه رو برای هر کسی باز میکنم جز تو... حتی اگه واقعاً در هیئت عزرائیل باشی، به قالب ابلهانه ی فعلیت ارجحیت داری.»

 

«گفتی میخوای یه رمان باحال بخونی... پیشنهاد میکنم رمانی که میخونی اسمش «مرشد و مارگریتا» باشه، چون اون وقت میفهمی که عزرائیل چه موجود پیچیده ایه، با قابلیتهای فوق العاده زیاد، یکیش میتونه این باشه که زمان و مکان رو فاقد معنی میکنه. »

 

تا حالا انقدر شمرده و محکم حرف نزده بود... برای همین ترس تمام وجودم را لرزاند و در صدایم نیز بارز شد:

 

«پس منتظرت هستم... »

 

«پس منتظر باش...»

 

اینرا گفت و در به صدا در آمد...

 

 

………

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 4:45 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |