تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

 

 

یک دسته گنجشک، یک دسته قمری، یک دسته کبوتر و شاید یک دسته چلچله در آسمان... اما کلاغها، هرگز دسته جمعی پرواز نمیکردند. آنها غالباً تک و تنها بودند و اگر دو سه تایی هم میشدند، کاری به کار هم نداشتند. «کلاغ» به طور کاملاً انفرادی و بسی بی قیدانه روی جدول کنار خیابان، روی درختهای برهنه، یا لب دیواری بلند، برای خودش ور میپرید.

از آن سوی پنجره ی اتاقمان که به روی باغ باز میشد، بر روی تراس کوچکی که آشپزخانه را به چشم انداز وسیع و خلوتی از یک کوچه ی بن بست میدوخت و بالاخره از قدم زدنهای گاه و بی گاه در سطح شهر، منظره های پیش رویم که به تناسب فصلهای سال، گاه سبز سیر بودند، گاه خاکستری روشن یا آبی گرفته و قهوه ای سرد، همه و همه با کلاغهای درشت هیکلی به یادم می آید، که بی کس و تنها ول میگشتند و پرهای تنشان آمیزه ای از سیاه مات و طوسی چرک مرده بود.

کجا یکدیگر را میبوسیدند، کجا نزاع میکردند، کجا تکثیر میشدند و کجا درد میکشیدند. کجا میمردند و چگونه میمردند.

درختان باغ پر از لانه ی خالی کلاغ بود که باد گزنده ی پاییز درونش میپیچید و هر بار تکه ای از خاشاکش را میکند و با خود میبرد. باران خیسش میکرد، آفتاب خشکش. برف به گودی اش مینشت ، سپس آب میشد و چکه چکه در خاک پای درخت فرو میریخت. گاهی پنج ـــ شش برف در یک زمستان می آمد و مینشست و آب میشد و لانه همچنان خالی مانده بود، در حالی که کلاغها همیشه بودند و حول آسمان باغ، کمی نزدیک به زمین و نه چندان در اوج، پرواز میکردند. لانه میساختند تا هرگز در آن نخوابند و تنها سایه های محوشان زیر آفتاب کم جان پاییز از روی لانه های متروک مانده، میگریخت.

دورنمای باغ ما در پاییز و زمستان، پر از نقطه های پراکنده ای بود که جا به جا روی شاخه های لخت و تیز شکفته بودند. گویی این شاخه های تیره  که سفیدی ابرها را شکافته بودند، این چنین به خودشان گره میخوردند.

نیمه شب، گاهی از صدای قارقار کلاغ خوابم آشفته میشد. فکر میکردم این سر و صدای شوم اتفاق بدی را در پی دارد. مثلاً زلزله ای خواهد آمد و سقف بر سرمان خراب خواهد شد. برای سومین بار در این زمستان، سراسیمه «بهلول» را تکان دادم و گفتم:

 

«بلند شو فرار کنیم.»

 

بهلول گیج و خواب آلود گفت:

 

«هان؟...»

 

بعد نشست، مثل گربه سانان خودش را کش و قوس داد و پرده را کنار زد. نور اثیری ماه از شیشه نفوذ میکرد و روی تخت پهن میشد و تکه هایی از لباس و صورت و دستهای ما را  و آبی و سفید میکرد.کلاغ که تا دو دقیقه پیش فریاد میکشید، دیگر آرام شده بود و فقط صدای خش خش برگهایی که بازیچه ی دست باد بودند، به گوش میرسید. نیمی از وجود بهلول در تاریکی اتاق فرو رفته و نیم دیگرش در روشنای نور ماه برجسته شده بود و نگاهش را که دیگر هوشیار بودند از من برنمیداشت. گفتم:

 

«خیلی ترسناک بود بهلول... انگار پشت پنجره نشسته بود.»

 

«میخواست بیاد تو ؟»

 

سعی کردم موضوع را بیشتر از آنچه که بود اغراق آمیز جلوه دهم.

 

«قار قار میکرد. »

 

«جداً ؟. »

 

«نه. قار قارم نمیکرد... انگار میگفت مرگ بر ...»

 

«مرگ بر کی؟»

 

«من.»

 

بهلول لبخند کجی زد، سپس دستی به چانه اش کشید. لبهایش را جمع کرد و ابروهایش را که بالا رفته بودند در هم کشید و نگاهی به سقف کرد و گفت:

 

«من...»

 

«آره.»

 

«کلاغه میگفت؟»

 

«باور کن...»

 

«باور میکنم.»

 

بهلول به شکلی غافلگیر کننده زیر آرنجم زد و نقش تشک شدم . بعد پتو را رویم کشید و هر چه بالش داشتیم  رویم ریخت. حتی بالش سنگین مهمانها را از گنجه در آورد و بدین ترتیب زیر کوهی از متکّا مدفون شدم.فریادم از گلو در نیامده خفه میشد و بالاخره بهلول دلش سوخت، شاید ترسید بمیرم و مرا بیرون کشید. چهره ام زیر خرمنی از مو مخفی شده بود و قبل از اینکه موهای بلندم را از جلوی صورتم کنار بزنم قیافه ی آدمهای رنجیده خاطر را به خود گرفتم. بهلول را دیدم که با یک بالش کوچک گلبهی که مخصوص خواب بعدازظهر بود و نقوش سرخ و پیچان داشت، به کتف چسبانده، گارد تدافعی گرفته است و با چشمان بازیگوشش مرا به مبارزه میخواند. گفت:

 

«تلافی نکن، چون بد میبینی»

 

«خیلی بیشعوری بهلول.»

 

و یک عالمه خندیدیم.  

 

هیچ وقت یک کلاغ مرده ندیده بودم. ولی یکبار کلاغی دیدم که یکی از پاهایش شکسته بود و مغرورانه درد میکشید و به قدری غضبناک نگاهم کرد که نگذاشت حتی کمی نزدیک بیایم و یک برش نازک پنیر برایش بگذارم. همانطور که روی یک پا جست میزد و پای شکسته اش روی هوا تاب میخورد پرواز کرد و تن سنگین خود  را تا روی پُر شاخ و برگ ترین درخت باغ کشاند و جایی میان برگهای نمناک، گم شد. پنیر را توی یک کاسه ی پلاستیکی مغزپسته ای رنگ ، پای درخت افراء گذاشتم و سراغ تشت لباسهای شسته شده رفتم. بندرخت نارنجی به چوبهای بلندی که بهلول به فواصل منظم در خاک باغ کاشته بود، گره میخورد و مارپیچ وار تا آلونک انتهای دیوار میرفت. هوا سنگین از ابرهای مایل به سیاه بود و انگار اگر روی پنجه ی پا می ایستادم سرم به ابرها میخورد.

پیراهن آبی نفتی بهلول را چلاندم و روی بند، چروکها و تاخوردگی هایش را صاف کردم. گربه ی یکدست سیاه ، با چشمهای درشت تیله ای از روی دیوار به زمین پرید و دوان دوان به سمت ظرف پنیر رفت، آن را به نیش کشید و دوباره رفت سر دیوار و خود را توی خانه ی همسایه انداخت. از خانه ی همسایه صدای موسیقی فیلم پاپیون و سرفه ی خشک مالک مسنش می آمد. یک زن و شوهر حدوداً پنجاه ــ شصت ساله بودند که بچه ای نداشتند. مرد عصرها می آمد به گلها و درختان را آب میداد، بعد میرفت به فرش فروشی محل. آنجا لابلای تخته فرشها و ستونهای مرمرین، با دوستانش تخته نرد بازی میکرد و حدود ساعت نه و نیم شب برمیگشت به خانه. زوج بی آزار و کم رفت و آمدی بودند و یک پرنده ی زیبا را نگهداری میکردند که قفسش را به دیوار بالکن نصب کرده بودند. گربه های ولگرد آن حوالی، دیوانه وار آرزوی پرنده را در دل میپروراندند. وقتی روی دو پا میجهیدند تا پرنده را بگیرند افسانه ی ماه و پلنگ زنده میشد و پرنده بی نهایت زیبا بود، امّا حیف که صدای خوبی نداشت و هرچقدر که بهلول نام این پرنده را میگفت به خاطرم نمیماند. نزدیک صبح ، هنوز آفتاب نزده، پرنده بیدار میشد و جیغ میکشید. بهلول غلت میخورد، به ساعت نگاه میکرد و بازوانش را دور سر و گوشهایش حلقه میکرد و میگفت:

 

« آخر اینو خفه ش میکنم.»

 

به فاصله ی ده دقیقه از سر و صدای پرنده، مرد همسایه بغلی از خانه در می آمد و آنقدر دور تا دور باغشان میدوید که به سرفه می افتاد. آن وقت زن او را صدا میزد و میگفت:

 

«بیا چاییتو بخور... »

 

زن نقّاش بود. یکبار که صدایم کرد تا موهایش را رنگ زیتونی بگذارم، نقاشی های خود را نشان من داد. در همه ی تابلوهای او یک کلاغ سیاه و لاغر با شکم خاکستری و منقاری تیز و نارنجی حضور داشت که نگاه خیره و حسرت کِش و غمگینش، گویی بار سنگینی را بر شانه های مخاطب میگذاشت. برایم قهوه دم کرد و با شیرینی خانگی آورد و در حین خوردن و نوشیدن پشت میز و صندلی ای که به شکل کُنده ی درخت بود، به او گفتم من هم نویسنده هستم. چهره ی خشک و جدی او برای لحظه ای کوتاه از همه باز شد. دستش را روی مچ دست من نهاد و گفت که خیلی از این بابت خوشحال است. زن مدام از یک جعبه ی چوبی، دستمال میکَند و چکه های رقیق ِ رنگ را که از زیر کیسه بر روی پیشانی شرّه کرده بود، پاک میکرد.

مرا روی یک راحتی ِ آلبالویی رنگ و پت و پهن که پهلوی کتابخانه قرار داشت، نشاند و رفت توی اتاق خواب، پس از مدتی با یک آلبوم جلد چرمی بیرون آمد و کنارم نشست. سیگار سفید و نازکی لای انگشتان استخوانی و بلند او میسوخت که خاکسترش گاه و بیگاه روی موکت یشمی کف اتاق میریخت. قفسه های چوبی کتابخانه از زمین شروع میشد و تا سقف ادامه داشت و پر از کتابهای نایاب بود. آلبوم را با دقّت و حوصله روی زانو گذاشت، میخواست آنرا باز کند که ناگهان از دستش سرّید و چهره اش سخت منقبض گشت. پیشانی خود را به کف دستش تکیه داد و چشمها را برای چند لحظه بست. دستم را پشت او گذاشتم. بلوز پشمی زن پوستم را قلقلک میداد. گفتم:

 

«چی شد؟... خوبین؟ »

 

سیگار را از فیلترش، روی یک فرهنگ لغت با جلد گالینگور که جلوی پایش افتاده بود گذاشت و دوباره آلبوم را به دست گرفت. گفت:

 

«یهو سرم بدجوری درد گرفت.»

 

گفتم:

 

«از بوی رنگه... لابد عادت ندارین»

 

آلبوم را باز کرد و گفت:

 

«آره. شاید...ببین. این عکس منه.»

 

پرتره ی سیاه و سفیدی از یک دختر جوان با موهای بلند و جعددار تمام صفحه ی آلبوم را پوشانده بود. گفتم:

 

«چه بانمک بودین.»

 

او چند بار دیگر آلبوم را ورق زد و توضیحاتی راجع به اینکه فلان عکس در کجا، چه محلّی و چه تاریخی گرفته شده و آدمهای کنارش چه نسبتی با او دارند، داد. با هر بار ورق خوردن آلبوم ، او  رفته رفته از دوران جوانی به موقعیّت فعلی میرسید و بالاخره در آخرین برگ آلبوم دیگر همانی بود که من هم میشناختم. یک زن لاغر و خوش ترکیب با مژه های همیشه ریمل خورده  و گردنی که هنوز هم صاف و بی چین و چروک بود. آلبوم را از دستش گرفتم و آخرین عکس را با دقّت بیشتری نگاه کردم. کنار یکی از درختهای باغشان ایستاده و به دوربین نگاه میکرد. نور نارنجی و طلایی غروب به چشمهایش میتابید و نگاهش شباهت عجیبی به کلاغ نقاشی هایش داشت. سیگار را برداشت و چنان پک زد که گونه هایش به طرز ترسناکی فرو رفت. گفت:

 

«همیشه دوست داشتم بچه دار  بشم.»

 

چیزی به ذهنم نرسید که بهش بگویم. مطمئن بودم ترحم ورزیدن نیز کار بیجایی است. ادامه داد:

 

«تو بچه نمیخوای؟ مواظب باش از وقتش نگذره. پشیمون میشی ها...»

 

گفتم:

 

«چه میدونم... بهلول میگه...»

 

ناگهان پرنده جیغ بلندی کشید و من ناخودآگاه از جا پریدم. ولی او بی اعتنا نشسته بود. دست آخر بلند شد آلبوم را گرفت و همچنان که به اتاق میرفت گفت:

 

«خب دیگه. بهتره برم سرمو بشورم... یه چایی واسه خودت بریز تا منم بیام. باشه؟.»  

 

«من باید برم خونه مون.»

 

زیاد اصرار نکرد و من هم رفتم. قبل از رفتن چند تا کتاب از کتابخانه بیرون کشید و بهم امانت داد. وقتی به خانه رسیدم زیر کتری را روشن کردم بعد کنار شومینه نشستم و کتابهای امانتی را ورق زدم که زنگ زد و گفت موهایش محشر شده است. وقتی گوشی را گذاشتم بهلول آمد و بدون اینکه محلّم بگذارد رفت توی اتاق خواب، در را محکم بست و مرا با واهمه ای خورنده تنها گذاشت.

 

...............


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:35 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |