تبليغاتX
باغ های معلق بابل
داستانهای نیمه تمام...

 

در یک صبح خیلی سرد وقتی که ناخنها کبود میشوند و آدم آنقدر میلرزد که گریه اش میگیرد، قطار از راه میرسد و در عرض مدت کوتاهی ما،  از این گوشه ی شهر، به گوشه ای دیگر پرتاب میشویم.

من «خسرو» هستم. شاغل ، متأهل ، میانسال و کت و شلوار من امروز نخودی است که موجی از جمعیت می آید و مرا با خود به درون قطار میبرد. همان ایستگاه اول یک نفر جای خود را به من میدهد و مینشینم. کیف را روی پاهایم میخوابانم . روی سطح چرمی آن ، به جز نور چراغهای بالای سرم ، سایه ی  آدمهایی را میبینم که هیچ وقت ندیده بودمشان و شاید دیگر هرگز نبینم. همین برخوردهای همیشگی و بی خاصیت با آدمهای ناشناس، اتفاقی است که در طول روز چند مرتبه می افتد. تنوع صورتهاشان آنقدر زیاد است که آدم گیج میشود؛ حتی سایه هاشان هم با هم فرق میکند ، اما اگر از روی یک تپه به آنها نگاه کنیم، همه مثل هم اند و آدم بیشتر گیج میشود. مثل حباب،  روی سطح روزمرگی های من ظهور میکنند و به سرعت میترکند و آدم نمیفهمد، برای چه آمده بودند که حالا بروند.

امروز میخواهم همه شان را کنار خود نگه دارم. امکانش نیست چرا که در هر ایستگاه، موجی از انسان میرود و موج دیگری از صورت و بدن و فکر و زندگی می آید...اما قیافه هاشان.  که شاید بشود مثل یک شعر از حفظ کرد ، گاهی از بر خواند و اینطوری احساس بهتری داشت و از بیهودگی گریخت... مردی همسن و سال من، با آن چشمهای پرجذبه ،  خود ِ شاهنامه است و انگار زیر پوست کهربایی و پر چروکش، حماسه ای جریان دارد. دیگری با آن دستهای ضمخت و قوی ، جز قصیده ی زندگی، چیزی نمیتواند باشد. 

در ردیف صندلی روبروی من ، مرد لاغر و درازی نشسته و بدون اینکه واقعاً به چیزی نگاه کند، پی در پی پلک میزند و چشمهای رنگی اش مدام در گردش است. از چپ به راست و از راست به چپ . برعکس ِ او ، پسر جوانی کنارش قرار دارد با چشمهای تیره و مات. پیش سینه ی سفید تیشرتش از تردد سیمهای مختلف، خط خطی شده. صدایی توی گوشش حرف میزند یا میخواند یا مینوازد و او به دقت گوش میدهد. انگار اینجا حضور ندارد و هاله ای از تمسخر به دیگران و اندوهی بی دلیل، دورش را گرفته است. نفر سوم از حضورش در بین مردم راضی ست، چانه و دماغش به طرف بالا و نگاهش به سمت پایین تنه ی زنهاست. موهای بور و تنک خود را به یک طرف شانه کرده و دستهای سفیدش توی آستینهای یک کاپشن چرمی اپل دار تقریباً گم شده است. پاهایش که با حالتی بیقرار روی زمین ضرب گرفته را تماشا میکنم و از او میگذرم... نگاهم از همه میگذرد و دوباره روی چهره ی آن پسر ، آرام میگیرد که مغزش به وسیله ی سیمهای نازک و پیچ وا پیچی ، به یک جعبه ی کوچک متصل شده است. روی صندلی وسطی نشسته، شاید بیست و پنج ـ شش سال دارد و نیروی جوانی اش دو جسم ِ  پیر و پوکی که طرفین او نشسته اند را،  با شتاب از مرحله پرت میکند. به زیبایی خود بی اعتناست ... قشر نازکی از یک ته ریش چند روزه ، چانه ی آهنین و گونه های سخت بیرون زده ی او را پوشانده است. چشمهایی تنگ و بی هراس دارد . در عمق سیاهی آنها دو شمع کوچک میبینم که در معرض باد قرار گرفتنه اند و میلرزند. ابروهای سیاه و درهمی دارد. با نگاهی غالب بر همه چیز، حتی خودش.  شعری که گلوی او را پر میکند، شعر پیچیده و پرهیاهوی سکوت است. انگار ساعتهاست به او خیره شده ام و او حتی یکبار نیز مرا نمیبیند.

قطار نگه میدارد و من همیشه در این ایستگاه پیاده میشوم تا سر کار بروم. درهای مترو بسته میشوند و من همچنان نشسته ام . پسر روبروی من، بینی خمیده و باشکوه خود را بالا میگیرد و نگاهش را به فراسوی سقف مترو میدوزد. انگار موسیقی درون گوش او  وارد موومان دیگری شده است و من مطمئن هستم نگاه او به آسمان است.

ایستگاه دیگری نیز از راه میرسد، قطار توقف میکند و از آنجا هم میگذرد و من همچنان نشسته و خیره ...  شغل خود را قال میگذارم و میروم تا ببینم چه میشود. بدون من، در آن شرکت هیچ اتفاقی نمی افتد، جز اینکه صندلی روکش مخملی ام، پشت آن میز غول پیکر خالی می ماند و بغضش میترکد. گاهی فکر میکنم کمی زیادی لوسش کرده ام ، همانطور که زنم را لوس کرده ام و لازم است گاهی همه شان را قال بگذارم، عادتها را قال بگذارم و بروم دنبال خودم. عادت چیز غریبی است ، مثل کبره می ماند و روی آنچه یا آنکه دوستش داری لایه میبندد. زمان میگذرد و عاشق آنقدر عادت میکند که دیگر نمیفهمد عاشق است، متنفر است یا بی تفاوت. گاهی حالم از شغلم ، از زنم و از بچه ام و خودم به هم میخورد. میخواهم از همه شان فرار کنم ، ولی همین عادت که پای گریز میدهد ، همان پا را سست میکند و تا به خود می آیم  باز توی خانه هستم و به صدای دمپایی های زنم که توی آشپزخانه این طرف و آن طرف میرود گوش میدهم. گاهی که روبرویم مینشیند ، دستها را روی دامنش میگذارد و با اعتمادی ساده لوحانه نگاهم میکند. از خود میپرسم چرا جور دیگری نمیتواند باشد؟ هر کاری که بکنم باز او اینجا منتظر من است و به من اعتماد دارد؛ با لبخندی که گونه هایش را مثل دو سیب کوچک گرد میکند.  اگر آن گلوی گرمش را بگیرم و فشار بدهم، باز همین لبخند را دارد؟ لبخندی که مرا با او در این خانه انداخت و حالا مثل زنجیری پای مرا فشار میدهد. نبودنش هم جور دیگری دیوانه کننده است.

 

پسر، جعبه ی کوچک موسیقی را توی جیب کاپشنش گذاشت و با نگاهی اینبار هوشیار از روی صندلی بلند شد. من هم نیم خیز شده بودم تا بلند شوم، ولی قطار ترمز کرد و دوباره سرجایم افتادم. درها که باز شد پسر به چابکی از لای جمعیت به بیرون لغزید. من هنوز لابلای جمعیت مانده بودم و درها داشت بسته میشد که کسی فریاد زد: «هی آقا، برو کنار، این بنده خدا میخواد پیاده شه» مرد تنومند و بی خیالی که جلوی مرا سد کرده بود کنار رفت و من توانستم خارج شوم. پسر، جمعیت را دور میزد و به سوی پله برقی پیش میرفت. سعی کردم چشم از او برندارم و شالگردن زرد و خاکستری اش را نشان کرده بودم و خودم را روی پله های برقی انداختم و سعی کردم پله ها را چند تا یکی کنم، تا او را که داشت به در خروجی میرسید، از دست ندهم. اما سرم گیج میرفت و کج میرفتم . مردم با حیرت دستشان را پشتم میگذاشتند و میگفتند: «چکار میکنی پدر جان؟»

انگار از قبر در آمده بودم. نور بیرون آزارم میداد و پلکهایم مدام به هم فشرده میشد. به زحمت پسر را آن سوی خیابان میدیدم که انگار راه نمیرفت، پرواز میکرد. یک آن صدای زنم را از پشت سر شنیدم که با صدای نازکش نام مرا میخواند. مثل همیشه لرزشی خوشایند در صدای او بود و گفت: « خسرو...» برگشتم و فهمیدم خیالاتی شده ام. دوباره حواسم را به پسر دادم که هوا را میشکافت و مثل یک ماهی فرز و کوچک ، از لابلای صخره ها و جلبکها شنا میکرد. من مثل اختاپوسی پیر و سنگین به دنبالش.

عینکم را زدم تا بتوانم بهتر او را تشخیص بدهم. زردی ملایم شالگردنش در پیچ یک فرعی گم شد. یک فرعی خلوت، که مثل کات ِ یک فیلم بود از صحنه ی جنگ، به صحنه ی سکوت جنگل. گنجشکها گاهی تک جیغی میزدند و بعد ساکت میشدند و صدای برگهای خشک که روی دست باد به سطح خیابان کشیده میشد. نه ماشینی عبور میکرد، نه آدمی. چند تا کلاغ لش و قلدر، پای درختها قدم میزدند و با گستاخی به من زل زده بودند، جوری که انگار اینجا قلمروی آنهاست. انگار بهم میگفتند: « کی به تو گفت بیای اینجا پیره خرفت؟ یااللــــــــــه برو بیــــــــــــــــــــــــــــرون...» آن لحظه میلی عجیب به من دست داد. میل نگاه کردن به عکس خود در آینه. آنروز حتی کلاغها هم به من گفته بودند: «پیر». درست است که من پیر بودم ولی نه به اندازه ی موهای سفیدم. زیر گردنم هنوز هم صاف بود و هیکلم هنوز راست. اگر دستهایم میلرزید، از یک جور ضعف دائمی نشأت میگرفت. زنم اوایل ازدواج میگفت: «خسرو... دستهات...» دستهایم را مشت میکردم و میگفتم: «چیزی نیست.»

پسر ، با قدمهای اینبار شمرده و بلند راه میرفت، گویی پاهای لاغرش، تابع ضربآهنگ مکان بود و شالگردن خود را رها کرده بود تا ریشه هایش با باد پرواز کند. من هنوز شلنگ تخته می انداختم و متوجه نبودم چیزی نمانده است تا او را پشت سر بگذارم. ناگهان ایستادم و پاشنه ی کفشهایم، کف خیابان را مالش داد و صدایی خارج از نت، در سرتا سر کوچه پیچید. پسر، سر چرخاند و مرا نگاه کرد. نگاهش مثل نگاه تحقیرآمیز  ِ رهبر ارکستر بود به یک نوازنده ی خرده پای خاطی. با چشمهای وق زده نگاهش کردم و او دوباره پشت کرد و رفت.

صدای خنده ی کلاغها را میشنیدم و بادی که حالا شدت گرفته بود، خلاف جهت میوزید، انگار مرا از محدوده ی خود میراند. با خود گفتم اینجا چکار میکنم؟ اما باز هم رفتم. هوای سرد، نوک دماغ و سر انگشتهایم را  بی حس کرده بود و خیال میکردم خون در بدنم یخ بسته است. خیال کردم، آمده ام اینجا که در غربت این کوچه بمیرم و این پسر ، عزرائیل بود . مرا از مترو تا اینجا دنبال خود کشاند، تا با آن نگاه مرموزش جانم را از بدنم در آورَد و جنازه ام را برای کلاغها بگذارد. دکمه های کتم را بستم و دست آزادم را در جیب فرو بردم. سرم مثل کله ی لاکپشتی، میل فرو رفتن در لاک داشت. دلم گرمای شومینه ی اتاق را میخواست و گرمای دست زنم را. اما پیش میرفتم و این کوچه انتهایی نداشت. کم کم از پسر جوان طلبکار میشدم، انگار او بود که مرا به زور دنبال خود میکشید. میخواستم داد بزنم: «آهای پسر... منو کجا میبری؟ جون مادرت ولم کن. میخوام برم خونه.» دلم برای صندلی ام تنگ شده بود و برای آن یک استکان چای داغی که همیشه به همین ساعت برایم می آوردند. به خودم لعنت فرستادم: «تو غلط میکنی از این به بعد از این غلطها بکنی.» بخش گناهکار روحم گفت: «کدوم غلطها؟» «همین غلط ماجراجویی...به تو از این غلطها نیومده. بشین سرجات بذار باد بیاد.» عجب بادی هم می آمد، انگار پوست خشک و خاکستری دستم میخواست از هم بشکافد. گفتم: «باشه. به من نیومده.» و جلوتر رفتم. پسر از سرعت خودش کم کرده بود و کنار یک دیوار آجری ِ مرطوب، ایستاد و پشتش را به آن تکیه داد. من هم ایستادم و دست روی قلبم گذاشتم. نفسم در نمی آمد. این تپش قلب و آن تنگی نفس از چه بود؟ از سربالایی کوچه ؟ یا از ترس مردن در اینجا؟ یا از ترس خارج شدن از عادت؟ ... با خود گفتم: چیزی غریبی است این عادت... اگر از آغوش گرم و تنگش که خفه ات میکند بیرون بیایی، سرما میکشدت و تو دوباره او را میخواهی.

روی پله ی خانه ای نشستم و منتظر ماندم. پسر شال خود را دور دهان و بینی اش پیچیده بود و دست در جیب فرو برده، سنگ ریزه ای را با نوک کفش بازی میداد. سرم با خستگی روی شانه ام خم شد. خود را منقبض کردم و به دیوار تکیه دادم . یک بنز کرم رنگ قدیمی که انگار سالهاست گوشه ی خیابان پارک شده بود، مانع میشد تا بتوانم درست و حسابی پسر را زیر نظر بگیرم. گربه ی کوچکی با بینی مرطوب صورتی رنگ و سبیلهای بلند از زیر ماشین به بیرون خزید، بدن انعطاف پذیرش را جمع کرد و ناگهان چشمش به من افتاد. برای چند لحظه بهم زل زد، سپس خواب آلود و خمار جلو آمد و خود را به کفشهایم مالاند و همانجا گلوله شد و انگار گفت : «بابابزرگ ، منو ناز کن» آنگاه چشمهای گرسنه و طلایی اش را بست. بوی سیب زمینی سرخ شده، به مشام میرسید و دلم را به قار و قور می انداخت. هنگامی که دزدانه سرک کشیدم، پسر همچنان به دیوار تکیه داده بود و منتظر. نگاهش به طرف من بود، بدون اینکه با نگاه من تلاقی کند.

چند دقیقه گذشت و در ِ خانه ای که روی پله اش نشسته بودم باز شد و قبل از اینکه بتوانم جنب بخورم ، دختری به سرعت بیرون آمد، یک لحظه ایستاد و از ورای شانه مرا برانداز کرد. نگاهش آدم را از شرم ذوب میکرد. زانوهایم را به هم چسباندم و خودم را مثل گربه جمع کردم. میخواستم بگویم: «به خدا گدا نیستم، علاف هم نیستم... دزد و معتاد و دیوونه هم نیستم. فقط یه یه مرد پیر و خسته و دلزده ام...» برگشت و به راه افتاد. پاشنه های چکمه اش ، بلند بلند صدا میکرد و گوشهای گربه را میجنباند. مستقیم به سمت پسر جوان پیش میرفت و هنگامی که گردن کشیدم، دیدم به پسر ملحق شد و با هم رفتند.انگار خیلی عجله داشتند. من هم از روی پله بلند شدم و گرد و خاک را از کت و شلوارم را تکاندم. گربه روی دو دست نحیف خود بلند شد و با چشمهای درشتش پرسید : «کجا بابا بزرگ؟» خم شدم و دستی به کله ی گرد و کوچکش کشیدم و گفتم: «میرم دنبالشون ببینم چی میشه. تو برگرد زیر ماشین، تا مادرت بیاد برات بَه بیاره.» پسر و دختر با عجله پیش میرفتند و صدای پچ پچشان بریده بریده به گوش میرسید:

«شاید فردا همه چیز مشخص شد... اگه رفت، بهت زنگ میزنم... گفتم که بهت، حالش زیاد خوب نیست... هر جوری شده پیداش میکنم... نه بابا مگه دیوونه ام... کدو تنبلو توی کیسه ، گوشه ی تراس گذاشتم، کسی نمیفهمه... دم غروب که رفت آنتنو بچرخونه... فقط چند دقیقه ها، وگرنه شک میکنه... این چیه تنت کردی؟... مگه چیه؟ ...هیچی، فقط بهت نمیاد... ئه؟...نخند، جدی میگم، اصلاً خوب نیست، مخصوصاً این منگوله هاش که... یه دقه وایستا... چی شد؟ منگوله هاش مگه چیه ؟ ... وایستا... وایستم؟ ... وایستا... »

هر دو ایستادند. من هم ایستادم. ناگهان ، پسر برگشت و با بدبینی و عصبانیت توی صورت من خیره شد. دختر نیز جهت نگاه او را دنبال کرد و چشمش را به من دوخت. سرم را بالا گرفتم و وانمود کردم که دارم راه خود را میروم، ولی پسر شانه به شانه ام ایستاد و راه را به رویم بست. دختر هم نزدیکتر آمد و کمی دور تر از ما ایستاد. باد موهای سیاه پسر را روی پیشانی اش میریخت و موهای سفید مرا از روی پیشانی ام کنار میزد. موهای دختر محکمتر از آن آرایش شده بود که باد قادر به بر هم زدنش باشد. بخاری که از دهان هر دوی ما بیرون می آمد، در هم می آمیخت. گفت: «چی میگی شما ؟ هان؟... »صدایش آهسته و ترسناک بود. گفتم: «هیچی.» دختر رو به پسر کرد و گفت: «ئه... این پیرمرده دم در خونه ی ما نشسته بود.» پسر نزدیکتر آمد و توی تخم چشمهای من با تنفر بیشتری نگاه کرد و گفت: «چی میخوای؟ کی هستی؟» دوباره گفتم:«من چی میخوام؟ هیچی. تو چی میخوای؟ برو کنار پسر جون...» مرا به تنه ی درختی چسباند و یقه ام را توی دستهایش مچاله کرد. گفت: «پیرمرد دیوونه ، از مترو تا اینجا دنبال منی، اون وقت میگی هیچی؟ عجب رویی داری.» عینک روی صورتم کج شد و دسته اش توی گوشم رفت. اخم کردم و گفتم «من جای پدرتم بچه... یقه مو ول کن برو دنبال کارت. من به تو چکار دارم؟» پسر با سماجت بیشتری یقه ام را چسبید و آنقدر فشرد که نزدیک بود پاره اش کند. گفت: «منم میخوام بدونم تو به من چیکار داری که ول کن نیستی... اگه گذاشتم تا اینجا بیای واسه این بود که مراعات سنت رو میکردم.» دختر گفت: «ولش کن، شاید دیوونه ای چیزیه... بیا بریم. دیر شده، ولش کن...» پسر یقه ام را رها کرد، ولی چشمهای پر حرارت خود را از رویم برنداشت. یقه ام را صاف و صوف کردم و گفتم: «دیوونه چیه خانوم؟»  به سردی جواب داد: «یعنی همین که تو هستی.» پسر وسط حرف دختر آمد و گفت: «دیگه دنبال ما نمیای. » دختر دوباره گفت: «خسرو. دیر شد...» پسر از من فاصله گرفت و شال زرد و خاکستری خود را دور گردنش گره زد.

برای لحظه ای لای ابرها شکافی افتاد و نور خورشید تابید، اما طولی نکشید که ابرها باز آمدند و لبهای شکاف را دوباره به هم دوختند.

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 9:0 بعد از ظهر  به قلم نرگس رستمی  |