<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باغ های معلق  بابل </title>
<link>http://babel1.blogfa.com/</link>
<description>داستانهای نیمه تمام...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 10:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تمام</title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه از «انتظار» بدشان می آید. چه از مفهوم انتظار و چه از فعل «انتظار کشیدن»( اینکه معلوم است.)اما من همیشه از انتظار کشیدن &quot;متنفر&quot; بودم. فرق «بد آمدن» با«نفرت» در این است که وقتی از چیزی بدت بیاید، به راهت ادامه میدهی و سعی میکنی چشمهایت را ببندی، یا دماغت را بگیری و تحمل کنی. اما وقتی آدم متنفر میشود، زمان به کلی از حرکت می ایستد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی انتظار میکشی و همزمان متنفری، انگار با کف کفشهایت به همانجایی که هستی چسبیده ای و هزار کیلو وزن داری. حتی انتظار کشیدن به خاطر یک معشوق با گردن لاغر و شانه های پهن زیر آسمان ابری هم زیاد قشنگ نیست. ممکن است آدم آن لحظه شعر بگوید: چشمم کور، تا صور اسرافیل اینجا می ایستم تا چنار بشوم. اما بعدها وقتی از آب و گل در آمدی به نظرت می آید که آن وقتها چقدر احمق بودی و چه بیخود و بیجهت انتظار کشیدی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جالب اینجاست که من و دنیای اطرافم مدام در حال تغییر و تحول بودیم و هستیم، موهای من در کودکی صاف بود، الان دیگر صاف نیست و انتهای آن فر شده... ریش سیاه مردهایی که وقتی من بچه بودم، جوان بودند، حالا سفید شده است، موهای خیلی ها از جمله دایی حمید و استاد فیروزه ای ریخت، مادربزرگ هم یکی دو ماه پیش مرد و جسمش به سرعت زیر خاک تجزیه میشود. اما انتظار همیشه یک شکل و یک ریخت و یک قیافه بوده است.پیر نمیشود و هرگز هم نخواهد مرد. و برای من که خوشبختانه یا بدبختانه، همه ی مفاهیم فرای ماده را شبیه یک فرم مادی میبینم، (مثلاً غم و غصه را به شکل یک استکان چای سیاه و تلخ و یخ کرده) انتظار هم شبیه یک مارمولک بزرگ و خالدار است که کنار چاه توالت خشک شده باشد. یک جوری بی حرکت و ساکن که انگار مرده، ولی نبضش به تندی میزند و زنده است. نفس میکشد و آب دهانش را قورت میدهد و خون، توی رگهای شکمش میگردد. یک جور از بیرون مرده و از درون زنده است. هر وقت انتظار (موقتاً) به پایان میرسد، عین اینکه چراغ را روشن کنی، همانجایی که هست پیچ به کمرش میدهد و به سرعت خودش را گم و گور میکند. انتظار همیشه برای من اینجوری بود، مثل یک مارمولک خنگ و اعصاب خردکن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این انتظارهای متوالی از روزهای مزخرف بچگی بود تا الان. برای اینکه مامانم از خرید برگردد، برای رسیدن عید و ... برای خوردن زنگ مدرسه. چند سال بعد وقتی آنقدر کودن بودم که همه چیز را در دانشگاه میدیدم، برای رسیدن نتیجه ی کنکور، کله ام به سقف خورد و حتی تعادل روانی خود را از دست داده بودم و فکر میکردم یک نفر توی کانال کولر مخفی شده است. یک مقدار بعدش وقتی توی کوره ی جوانی افتادم و تنم از عشق سوخت، برای  &quot;صورت ازلی معشوق را دیدن&quot; و برای اینکه شب بشود و بتوانم در خواب گونه اش را ببوسم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فعلاً برای بیست و پنج سال عمر کافی بود. نه؟ احساس میکنم از این جا به بعد یک جور دیگر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میفهمم زندگی قبلی کات شده است و زندگی تازه ای شروع میشود. انتظار برای چیزهای دیگری که هنوز نمیدانم چیست و دردآور خواهد بود در راه است... ولی دیگر نمی تواند برای مادر و پدر و عید و دانشگاه و عشق باشد. احساس میکنم راه من دیگر از پدر و مادر جداست و دنیای بنده ربطی به آنها ندارد! هر کاری که بکنند به خودشان مربوط است و آنها به تلخی این نکته را فهمیده اند و من دلم برایشان میسوزد که نمیتوانند کاری بکنند، از گذشته پشیمان هستند. می آیند و دست خالی برمیگردند، معذرت میخواهم ولی دیگر هیچ چیز دست من نیست... مثل بادبادکی به دست باد که مهارش از دست خارج شده است دورتر و دورتر میشوم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم برای دانشگاهی که دیگر دلم برایش تنگ نمیشود میسوزد و دلم برای آنها که عاشقشان بودم و دیگر دلم برایشان شور نمیزند هم میسوزد. سرم گیج رفت از بس دورشان چرخیدم و بالهام سوخت. عمر پروانه هم بالاخره یک روزی تمام میشود... بقیه اش هنوز معلوم نیست... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیزهای زیادی هست برای یاد گرفتن. تجربه هایی که باید کرد. راستش خیلی دلم میخواهد یک داستان خیلی بلند بنویسم... و بالاخره حرفم را تمام کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هر حال مارمولک آنجا نشسته و برایش فرقی نمیکند که من چقدر ازش متنفرم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نقطه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پایان/&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 10:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند ساعتی میشد که مهمانی از آن حالت رسمی خارج شده بود و مهمانها از تعارف و پذیرایی و حرفهای پیش پا افتاده گذشته بودند و داشتند میوه پوست میکندند و یکدیگر را دست می انداختند و بلند بلند می خندیدند. «نوش آفرین» با ناراحتی روی صندلی جابجا شد. از سر شب احساس میکرد جورابش پاره شده است. مدت زیادی میگذشت که کسی صدای او را نشنیده بود. انگار در آن جمع حضور نداشت و فکر و روحش جای دیگری پرواز میکرد. همه بدون اینکه به روی خودشان بیاورند فهمیده بودند که او مثل همیشه نیست. ساکت و کلافه و ناآرام است و تمام مدت روی صندلی اش میجنبد ،که از زنی مثل او بعید به نظر میرسید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خم شد و با نوک انگشتها، جای پارگی را لمس کرد. این جورابها نو بودند و برای همین حرصش گرفت و با صدای زبر و ناآشنایی داد زد: «لعنتی در رفت...» همه ساکت شدند و خیره به او نگاه کردند. «امید» کنار او نشسته بود، داشت نوشیدنی اش را مزه مزه میکرد که از خجالت سرخ شد و نگاهی به جوراب نوش آفرین انداخت. آن روز زنش مدت زیادی را دنبال این جورابها گشته بود اما یادش نمی آمد آنها را کجا گذاشته است و این فراموشی نیز بی سابقه به نظر میرسید... یکی دو ماهی میشد که احساس میکرد چیزی در وجود این زن در حال تغییر است. «تغییر» مثل یک مار بزرگ خودش را دور بدن نحیف او میچرخاند و استخوانهایش را خرد میکرد. اما امید میخواست آن را جدی نگیرد و خوش بین باشد. چند بار تصمیم گرفت او را پیش یک روان شناس ببرد؛ ولی حوصله اش نمی آمد و تازه از این و آن شنیده بود زنها در چهل سالگی دچار یک بحران کوتاه مدت و گذرا میشوند. امید کلمه ی کوتاه مدت را برای خود دوره میکرد و مراقب بود سر به سر نوش آفرین نگذارد تا این وضعیت تمام بشود و این طوفان از سرشان بگذرد... اما الان سه ماه بود. سه ماه و چند روز که نوش آفرین نمی خواست این وضع را تمام کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی به او گفت برای این مهمانی دعوت شده اند، خوشحال نشد و حتی خودش را به مریضی زد که نیاید. گفت یک طرف سرش درد میکند و حالت تهوع دارد. در حالی که امید مطمئن بود دروغ میگوید. پافشاری کرد تا نوش آفرین راضی شود و به گریه افتاد تا بالاخره توانست او را به حمام بفرستد، بلکه مجبور شود آن موهای چرب و کثیف و رنگ نشده اش را بشوید. یک هفته میشد که نوش آفرین به حمام هم نرفته بود و بوی گند چربی و عرق میداد. دیگر وقتی وسط مهمانی آنطور داد زد وفحش داد نه تنها امید بلکه همه فهمیدند اوضاع وخیم است. امید میترسید از اینکه فردا از خواب بیدار شود و نوش آفرین تبدیل به یک سوسک شده باشد. دهانش را نزدیک گوش او آورد و گفت: «نوشی؟ ...» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوش آفرین بدون اینکه متوجه قبح قضیه باشد خمیازه کشید و حتی دست خود را روی دهانش نگذاشت. همه ی دندانهایش معلوم شد و اصلاً نفهمید چه افتضاحی به بار آورده است. گیج و سردرگم، مثل یک جسم رو به زوال هر لحظه ضعیفتر میشد و به حالت احتضار فرومیرفت. امید یواشکی گفت: «یه دقیقه بلند شو بیا کارت دارم.» مجبور شد دست او را بگیرد و از روی صندلی بلندش کند. نوش آفرین دنبال او رفت و جایی دور از مهمانها ایستادند. امید فریاد خود را توی گلو انداخت و گفت: «بس کن دیگه ... این چه رفتاریه؟» بوی نعناع از لابلای دندانهای سفید او توی صورت نوش آفرین خورد. امید همیشه آدامس با طعم نعناع یا اوکالیپتوس میجوید و از توی جیب پیراهنش بوی تند و خوش آیند توتون سیگار بلند میشد و صورت و گردنش بوی یک ادکلن خوب را میداد. نوش آفرین با نگاه خالی توی چشمهای او زل زد و امید ترسید. چشمهای نوش آفرین حالت عجیب و غریبی داشت. میخواست همه را صدا کند و بگوید: «زنم از دست رفت» اما خود را نگه داشت و سعی کرد، به نحوی نوش آفرین را به مهمانی، به جمع، به آدمها و به خودش برگرداند. گفت: «حالت خوبه؟ اصلاً میفهمی امشب داری چکار میکنی؟»  نوش آفرین به لبهای قرمز و خیس او نگاه کرد که گوشه های آن به طرف پایین رفته بود؛ عادت داشت زبان خود را روی لبهایش بکشد و خیلی تند این کار را میکرد... پرسید: «مگه چی شده؟» امید از این سوال خوشحال شد و کمی امیدوار به اینکه زنش هنوز کاملاً دیوانه نشده است.گفت:«هیچ چی... »و دست خود را بالا آورد،آنرا روبروی صورت نوش آفرین گرفت و آن وقت انگشتهای تپل و گوشت آلودش را به حرکت در آورد و شروع به شمردن خطاهای او کرد. نوش آفرین دید روی انگشت شصت او یک لکه ی قهوه ای وجود دارد. صدای تودماغی امید با زنگی که بعد از یازده سال زندگی مشترک به گوش نوش آفرین غریبه می آمد، توی سرش پیچید: «یک: با زن فرهاد هفت بار روبوسی کردی...دو: مدام روی صندلیت وول میزدی و به اندازه ی یک کلمه هم توی بحث شرکت نکردی...سه: چاییتو توی نعلبکی ریختی و خوردی... چهار: انگشتتو چند بار لیس زدی... پنج: چندبار خمیازه کشیدی... شش: جورابت...» نوش آفرین سرش را پایین انداخت و طوری که به زحمت قابل شنیدن بود، آه کشید و زمزمه کرد: «خیلی تشنه مه...» امید حرف خود را برید و با سردرگمی ماهیچه های بدنش را از انقباض رها کرد. یک مرتبه این احساس به او دست داد که یک قورباغه است. یک قورباغه ی پف کرده و مأیوس و ناتوان که دارد جفت خود را از دست میدهد. در همین حال زن میزبان از پشت دیوار سرک کشید و گفت:«نوشی جون؟ میای ته دیگو دربیاری؟» امید با برافروختگی و عصبانیت به جسم عریض و مزاحم زن صاحبخانه نگریست و سؤال او را توی ذهنش مرور کرد. اما این سوال به صورت وارونه توی ذهنش تکرار شد. یعنی از آخر به اول:  «؟در بیاری ته دیگو میای؟ نوشی جون» اصلاً متوجه نشد این چه سؤالی است و ته دیگ چیست... برای چند ثانیه معنای لغت ته دیگ را در مغز خود گم کرد و از این پرسش نامفهوم زن درشت هیکل صاحبخانه، دچار خشم و هراس شد. برای او تنها یک سوال در دنیا وجود داشت و آن، اینکه چه بلایی سر نوش آفرین آمده است؟ وقتی او درگیر این سؤال مهم است و توی این بحران دست و پا میزند، یک مرتبه یک زن بدهیبت از پشت دیوار بیرون می آید و میپرسد:«میای ته دیگو دربیاری نوشی جون؟» امید چنان جوش آورد که ضربان قلبش بالا رفت. توی دل خود فحش داد و دلش خواست همه ی عقده های این چند ماه ِ سخت و طاقت فرسا را بر سر این «زنیکه ی بیشعور» خالی کند. پرسید:«ته دیگ؟» زن موهای خود را پشت گوش خواباند و گفت:« بله.» امید تعجب کرد از اینکه چشمهای زن آنقدر درشت است و تصور کرد کره ی چشمهای او بیرون افتاده اند، آن وقت او خم میشود و آنها برمیدارد، فوت میکند و دوباره سرجایش میگذارد. امید با خود گفت :«ما اینجا چکار میکنیم؟» و نگاهی به نوش آفرین انداخت که همانطور بی حرکت به دیوار تکیه داده بود.  از توی آشپزخانه  صدای بشقاب و چنگال و شیشه و استیل و چینی می آمد و یخ هایی که توی تنگ آب ریخته میشدند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن شب امید خیلی هول شد و رفت کت خود را از روی دسته ی صندلی بلند کرد و پوشید. موبایل و ساعت و سوئیچش را هم از روی عسلی برداشت و خواهش کرد مانتوی نوش آفرین را بیاورند. همه ی مردها دورش جمع شدند و گفتند:«کجا میری؟ وسط شب و شام و شراب و شلم؟» گفت:«عذر میخوام. فکر میکنم حال خانومم اصلاً خوب نیست...» و همه ی سرها به طرف نوش آفرین چرخید که ظاهراً آرام و سالم بود و داشت دست راست خود را توی آستین مانتو میکرد و دامن بلندش توی هوا میرقصید... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند دقیقه ی بعد آنها مهمانی را ترک کردند. چند هفته بعد نوش آفرین به طور کلی حافظه اش را از دست داد و سقوط کرد. سقوط از نوع آزاد و با سر، اما به قعر یک اقیانوس. یک چرت کوتاه بعدازظهر کافی بود تا وقتی که بیدار شود، دیگر به یاد نیاورد چه کسی است، کجا است و این مردی که با نگرانی نگاهش میکند، چه نسبتی با او دارد. امید اطمینان داشت، او با خوشحالی در حال تعلیق و فرو رفتن است و انگار زندگی جدید خود را به زندگی قبلی با او ترجیح میدهد و نمیخواهد به خودش کمک کند که به زندگی روزمره و عادی برگردد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو داستان</title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;داستان اول:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جلوی آینه یک شیشه ی استوانه شكل كوتاه و خپله بود، پر از ماده ای شفّاف و لزج. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ژل به تازگی  رایج شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی در خیابان قدم میزدی اکثر کله های تیره یا بور توی آفتاب یا زیر نور مصنوعی چراغهای شهر برق میزد. «پور» قبل از اینکه از خانه بیرون برود،  پنجه های کشیده اش را آغشته به ژل میکرد و حداقل یک ساعت برای بخشیدنِ حالت دلخواهش، جلوی آینه می ایستاد؛ و قبل از اینکه پدرش قیافه ی اجق وجق و موهای سیخ سیخ او را ببیند به چاک میزد. ملخک بیش از بیست بار این چنین جست. ولی یک روز ... وقتی که ساک روی دوش و شلوار جین به پا ، عازم تمرین فوتبال بود و خیال میکرد پدرش در چرت ساعات بعدازظهر به سر می برد، ناگهان او از دستشویی بیرون آمد و سینه به سینه ی پور ایستاد. پور رنگ به رنگ شد. پدرش بی آنکه چشم از سر چرب و براق او بردارد انگشتان قهوه ای، پرمو و مرطوبش را  آهسته،  به حوله ی سفیدش مالید . ماهیچه ی گونه ی راست پور بی وقفه میپرید . پدر پور با زمزمه ای تهدیدآمیز گفت : «قبل از اینکه بیرون بری این کثافتها رو از سرت بشور.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پور خواست تمام شجاعتش را جمع کند و مخالفت کند ، اما ... پدرش از کنار او عبور کرده بود و برای استراحت بعدازظهرش دنبال یک متکای سفت میگشت. پور سرخورده به دستشویی رفت و سرش را زیر شیر آب گرفت وبه موهایی که آنقدر قشنگ حالتشان داده بود چنگ زد...جوی های کوچک آب از سرش میگذشت و روی گونه با اشکهایش یکی میشد. پور صدای پدربزرگش را میشنید که خطاب به پدرش میگفت: « جوونی خودتو فراموش کردی؟ یادت رفته از صب تا شب جلوی آینه با موهات ور میرفتی؟» پدرش با اوقات تلخی سینه اش را صاف کرد گفت : « آقا...بس کن. میشنوه روش زیاد میشه». پدربزرگ پور بی اعتنا به اعتراض او ادامه داد: «اون موقع که ژل و این چیزا نبود. با آب و کتیرا موهاتو قروفر میدادی...بعضی وقتها هم با تف.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« آقا ...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پور شیر را بست و به دیوار تکیه داد  . سردی کاشی ها پشتش را میلرزاند. قیافه ی خودش را توی آینه میدید. چشمانش کوچک و قرمز شده بود و هنوز دهانش میلرزید...قطرات آب از چانه اش میچکید و روی پیرهنش پخش میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;تابستان یا شاید بهار  85&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;داستان دوم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باربَد همكلاسي ما بود. كه يك مرتبه در يك روز باراني مرد. عادت نداشت ما را غافلگير كند، آن هم اينقدر عجيب. حتي وقتهايي كه سرما ميخورد علائم سرماخوردگي از يك هفته قبل به سراغش مي آمد. آن وقت اگر غيبت ميكرد همه ميدانستند كه تب كرده و توي رختخواب افتاده است. افسردگي نسبتاً شديد هم داشت كه يك وقتهايي وسط امتحانها روي سرش آوار ميشد. يا درست شب عروسي خواهرش حمله ميكرد و تا مرز خودكشي ميرفت. ولي هر چه بود، جلوي چشم همه بود و عادت نداشت توي خانه بماند. از تنهايي و فضاهاي در بسته ميترسيد. خيلي وقتها سراغ من مي آمد و در مورد ترسها و كابوسهايي كه راحتش نميگذاشتند حرف ميزد. از تاريكي هم ميترسيد و شبها تا دير وقت توي خيابانهاي روشن شهر ميچرخيد. نياز داشت كه راه برود و حرف بزند. وقتهايي كه ناراحت بود بيشتر از هميشه حرف ميزد. از آن آدم كم حرف و متين هميشگي تبديل به يك آدم وراج و دستپاچه ميشد. پشت سر هم و بدون مكث حرف ميزد. انگار كسي دنبالش گذاشته است و انگار ميترسيد كه بميرد و نتواند حرف خود را به آخر برساند. آدم دلش براي او ميسوخت و ميخواست او را از برزخي كه در آن گير كرده  نجات بدهد. بعد او را در يك رختخواب راحت بخواباند و بالاي سرش بنشيند و  مواظبش باشد. از آن تيپ هايي بود كه دخترها دوستش داشتند و برايش ميمردند. براي او دستبند با مهره هاي چوبي مي آوردند و از صداي تئاتري اش تعريف ميكردند و دوست داشتند با او ازدواج كنند. ولي باربد توي اين باغ ها نبود و رابطه اش با هيچكدام از اين دخترها (كه اكثراً خوشگل بودند) به جاهاي باريك نميكشيد. بدش نمي آمد با آنها بيرون برود و با آنها حرف بزند و از عصر تا شب دو تا پيتزاي سبزيجات را درسته قورت بدهد ، به چشمهاي قشنگ آنها نگاه كند، حرفهاي ظريف زنانه بشنود و به نوعي وقت گذراني كند. اما هرگز نميتوانست يا دوست نداشت به قضيه سر و صورت جدي بدهد. در حالي كه دخترها معمولاً جدي ميگرفتند و مثل شاپرك دور او ميچرخيدند، منتظر يك حرف متفاوت بودند و شايد يك پيشنهاد بزرگ و سرنوشت ساز؛ و اين انتظارها نتيجه نداشت. باربد اشارات و كنايه هاي ريز آنها را كه ميشنيد خود را به آن راه ميزد. يا در مقابل صراحت بعضي از آنها كه نياز خود را علني ميكردند عصباني ميشد، يك چيزي ميگفت و رابطه به هم ميخورد. آن وقت دوباره سراغ من مي آمد و آنقدر حرف ميزد و حرف ميزد كه خسته ميشد و پيشاني اش عرق ميكرد. خيلي ها خيال ميكردند كه من بايد رابطه ي خاصي با باربد داشته باشم. شايد منظورشان از رابطه ي خاص، رابطه ي عاشقانه بود. يكبار كلمه ي رابطه ي خاص را يكي از دخترهاي ورودي خودمان به كار برد. با دوستانم روي نيمكتها نشسته بوديم و حرف ميزديم كه دختر آمد مرا به گوشه اي جدا از ديگران فراخواند. ميدانستم آرزوهاي او براي رسيدن به باربد افسانه اي به د‍‍ژ محكم و سرد او خورده است. بدون اينكه حرفي بزند مرا درست تا دستشويي هاي كنج حياط كشاند و در حالي كه پره هاي دماغش ميلرزيد گفت: « در مورد من چي به باربد گفتي؟» بوي دستشويي آزارم ميداد، براي همين دستم را روي دهن و دماغم گذاشتم و گفتم: «چيزي نگفتم.» دستم را گرفت و با خشونت از روي صورتم پس زد و گفت: «پس ديروز چي تو گوشش وز وز ميكردي؟» ديروز حرفی درباره ی او نزده بودم، در حالي كه باربد هر چقدر دلش خواست درباره ي او به من گفت و در مورد تمام دوستاني كه او را به خاطر خودش دوست نداشتند و درباره ي اينكه زندگي چقدر پوچ و كثيف و زشت و بي معني است. تا حالا اينقدر كلافه نديده بودمش. دختر دوباره گفت: «ديروز... حرف بزن ديگه.» «ديروز؟» هر چه فكر كردم يادم نيامد من و باربد كجا بوديم و چقدر عجيب بود كه همه ي حرفها ، صداها و حس ها و بوها يادم مانده بود بدون اينكه به خاطر بياورم كجا بوديم. نور زرد روي كيف خودم و بوي تينر و روغن را خوب به خاطر داشتم. از دختر پرسيدم: «ما كجا بوديم؟» گفت:«خودتو به اون راه نزن...» گفتم: «خواهش ميكنم...بگو كجا بوديم.» «توي راهروي طبقه ي گرافيك» توي دلم فرياد زدم:«درسته.» و انعكاس اين فرياد توي چشمهايم آمد و دختر عصباني تر شد. گفتم:«ميشه از اين دستشويي ها فاصله بگيريم؟ بوي گندش داره خفه م ميكنه.» گفت:«كاري كه تو ميكني از اين دستشويي كثيف تره.» خنده م گرفته بود. (كدام كار؟) باربد درباره ي اينكه دختره «پارانويا»  از نوع حاد داره چيزهايي گفته بود. گفتم: «ببين من تو رو نميشناسم. و در مورد كسي كه نميشناسم نميتونم چيزي به كسي بگم.» گفت:«كسي كه مرض داشته باشه براي اينكه حرف مفت بزنه احتياج به شناخت نداره.» گفتم:«اگه از اينجا دور نشيم همين الان بالا ميارم.» تسليم شد و چند قدم از دستشويي ها دور شديم. گفتم:«اگه حرف درست و حسابي داري بگو. من كار دارم.» پرسيد:«جواب سؤال منو نميخواي بدي؟» گفتم:«جوابتو دادم. سؤال ديگه اي هست؟» «نگفتي با اون چه مرگته.» چيزي نگفتم چون منظورش روشن بود و كم كم داشت عصبانيم ميكرد. گفت: «برو يه جاي ديگه دون بپاش.» و درست همينجا بود كه از لفظ «خاص» براي رابطه ي ما استفاده كرد و من براي اولين بار در زندگيم يك نفر را كتك زدم. انگار كسي دستم را توي هوا بلند كردم و من او را توي صورت دوست دختر سابق باربد خواباندم. به خاطر قد بلند او مجبور شدم روی پنجه ی پا بایستم و همه چيز در يك صدم ثانيه اتفاق افتاد . جاي پنجه هاي دستم روي صورت او نقش بست. نميدانم قيافه ام چطوري بود كه او ديگر هيچ چيز نگفت حتي جرأت نكرد سيلي مرا تلافي كند يا داد و بيداد راه بيندازد. هيچ كس دور و بر ما نبود و باد ولرمي از لاي برگهاي سبز چنار  ميوزيد. دختر بدون اينكه چيزي بگويد رفت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين اتفاق باعث شد كه به رابطه ام با باربد.گ بيشتر فكر كنم. كسي كه بورسيه ي تحصيل در فرانسه را تصاحب كرده بود و پدرش نويسنده ي كتابي بود كه همه ي ايراني هاي كتابخوان لااقل يكبار آنرا خوانده بودند. (هرچند اين كتاب را دوست نداشتم). &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دفعه ي بعدي كه باربد را ديدم، درست روز قبل از مرگش بود و من نميدانستم كه او قرار است توي چاه فاضلاب بيفتد. وقتی بهش گفتم دوست دخترت را کتک زدم، آنقدر خندید که خم شد و روی زمین افتاد. مرتب میگفت: «واقعاً؟» بعد دستش را به طرفم دراز کرد که کمک کنم تا بلند شود. گفت: «بيا يه كم راه بريم» بعد شروع كرد به تند تند راه رفتن. مچ پاي من درد ميكرد و او آنقدر حرف ميزد كه نميتوانستم بگويم: «يه كم يواش تر راه برو... » كت تابستاني اش را در آورد و روي دست انداخت، سپس برگشت و نگاهي به من كرد. جاي يك زخم كوچك خشك شده روي صورت او بود. گفت:«چته ؟ انگار ناراحتی.» خواستم بگويم :«مچ پام درد ميكنه» ولي به جاي اينكه اين جمله را بگويم پرسيدم:«تو صورتت چي شده؟» او هم به جاي اينكه جواب مرا بدهد گفت:«مطمئنم ناراحت نميشي از اينكه بگم حالم از همه ي دخترها به هم ميخوره.» گفتم: «اتفاقاً ناراحت شدم.» داشتيم به دستشويي هاي معروف دانشكده نزديك ميشديم. شايد اگر به خاطر آن بوهاي زننده نبود هيچ وقت يادم نمي ماند كه آخرين صحبتهاي من و باربد كجا اتفاق افتاد. به خاطر آن سيلي به «سين» دوست دختر باربد و ديالوگهاي بعدي ما بود كه ميتوانم صحنه هاي آخر را تا پايان عمر، كامل به ياد داشته باشم. گفتم:«دستشويي داري؟» گفت: «نه. چطور؟» «آخه كتت رو درآوردي و داري تند تند ميري طرف دستشويي.» گفت:«نه. بي هدف راه ميرم. » گفتم:«پس ميشه بريم يه جاي ديگه؟» گفت:«نه. همينجا خوبه.» درست همانجايي ايستاديم كه چند روز پيش من و سين ايستاده بوديم .من دستم را جلوي بيني ام گرفتم و چشمهايم را بستم. او گفت: «ميخوام اينجا بهت يه چيزي بگم...» گفتم:« حالم داره به هم ميخوره.» واقعاً غير قابل تحمل بود. گفتم:«تو حس بويايي نداري؟» گفت:« من به بدتر از اين عادت دارم. زندگي از فاضلاب بدتره.» چند دقيقه سكوت برقرار شد و  او خيلي عادي گفت:« يه روزي ميتوني به بچه هامون بگي كه كنار دستشويي هاي دانشگاه تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم.» من نيز كاملاً عادي و شايد كمي عصبي گفتم:«خوبه كنارش بوديم و توش نبوديم...» دستم را گرفت و آن را از روي صورتم برداشت. گفت:«احساس ميكنم زياد خوشحال نشدي.» گفتم:«تو كه تا چند دقيقه پيش حالت از دخترها به هم ميخورد.» به سردي گفت:«خوشحال نشدي. فكرشو ميكردم.» قيافه اش در هم رفته بود. بين دلداري دادن به او احساس تهوع آوري كه به پيشنهاد مضحكش داشتم مانده بودم. گفتم:«خوشحالي نداره. قبلاً گفته بودم از ازدواج دانشجويي بدم مياد. حتماً لازم بود كه دوستيمون رو با اين كارت به گند بكشي... اونم یه همچین جایی.» حواسم نبود كه چه ميگويم. وقتي زردي صورتش را ديدم به خودم آمدم. گفتم :«تو تا چند وقت ديگه ميري فرانسه و منم گفته بودم كه جز ايران نميتونم جاي ديگه اي باشم. هر جوري كه بخواي بهش فكر كني عملي نبود.» (باز هم جمله ام خشونت داشت.) چيزي نگفت و اين درست مقدمه ي افسردگي عميقي بود كه سايه هاي تيره اش را توي سیاهی عمیق چشمها و لابلاي چينهاي پيشاني اش ميديدم. چند تا قطره ريز باران روي صورتمان پاشيد. من سرم را بلند كردم و گفتم:«بارون مياد.»  باربد سرش پايين بود و اخمهايش در هم و مشتهايش گره شده. گفتم:« كاش اينو نميگفتي... چرا اينو گفتي؟» ميخواستم بزنمش، بكشمش و با ماشين از رويش رد بشوم. گفت:«چقدر خر بودم. فكر كردم تو هم همينو ميخواي.» باران هر لحظه بيشتر ميشد و ما كاملاً خيس شديم. بوي نم خاك همه ي بوهاي ديگر را تحت الشعاع خود قرار داد. گفتم:« من تا آخر عمر دوست تو هستم...» سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. احساس کردم رگ متورم گردنش پاره خواهد شد. پوزخند ترسناکی زد و سکوت کرد. از آن سکوتهای خطرناک و ویرانگر. آب باران از نوک دماغش میچکید . موهایش پیچیده و خیس و بی نظم روی یک پیشانی بلند و مغشوش... باربد بت زیبا و دور از دسترسی که حالا جلوی پای من و زیر قطره های باران و کنار دستشویی های دانشگاه ترک خورده بود. یک لحظه تصور کردم با او توی یک خانه هستم. (چاق و خسته) و  دارم چربی های اجاق گاز را پاک میکنم. باربد با یک پیژامه که هر لحظه امکان دارد بیفتد روی یک چهار پایه ایستاده و لامپ سوخته ی حمام را عوض میکند. حرفی با هم نداریم، همه ی رازهای هم را فهمیده ایم و همه ی لحظه های خصوصی یکدیگر را از هم دزدیده ایم. مجبور هستیم که روز و شب با هم باشیم و با هم پیر بشویم و بمیریم. کاش باربد آنقدر تخیل داشت که اینها را ببیند و کاش یک کم قوی تر بود. با صدای گرفته گفت: «کت منو نگه میداری؟» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفت توی دستشویی ها ، گم شد و هر چقدر منتظر شدم دیگر نیامد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر میز شام نشسته بودند و هیچ کس حرفی نمیزد. نه به خاطر اینکه برق رفته بود و نور ضعیف شمعها، آدم را دعوت به سکوت میکرد. و نه به خاطر صدای زوزه ی باد پر زوری که میخواست درها و پنجره را از جا بکند. به خاطر چیز یا چیزهای نامعلوم که توی چنگ کلمه ها نمی افتند. چیزی سنگین تر و غریب تر  از تاریکی و باد، پشت یکی از صندلی های خالی نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. حتی سگ کوچک با پوزه ی حساسش میفهمید بین دو نفری که پشت میز، روبروی هم نشسته اند، یک چیزی هست که مشکل میشد توضیح داد. فقط میشد فهمید که یک جای کار به شدت ایراد دارد. سگ متعلق به نازی بود و نازی همان نازی بود. ناز و خوشگل و ننر. انگار از آلبوم عکسهای قدیمی مادربزرگ بیرون آمده بود. موهای فر و کوتاهی داشت و صورت سفید و لبهای قرمز. ابروهای سیاه به هم پیوسته و چشمهای قهوه ای گرم و درخشان و شرور. پسرخاله اش از او متنفر بود و به زور باهاش ازدواج کرد. وقتی از سربازی برگشت، متوجه شد، مادر و خاله اش برای خودشان بریده اند و دوخته اند. مدام او را با نازی ملوس و شیطان روبرو میکردند و از او میخواستند تا او را با موتور به گردش ببرد و مزه ی دهنش را بفهمد. پسرخاله اول محل نگذاشت و به روی خود نیاورد. وقتی نازی و خاله به خانه شان می آمدند ، یا خود را به دل درد میزد و توی تخت می ماند و یا به هوای رفتن به استادیوم همه را قال میگذاشت و میرفت روی یکی از نیمکتهای پارک مینشست و غصه میخورد و به دختری که واقعاً دوست داشت فکر میکرد. دختر مورد علاقه اش همانی بود که او واقعاً میخواست. تحصیلکرده و روشنفکر و لاغر بود. لبهای کمرنگ و چشمهای مهربانی داشت و موهای بلندش بدون اینکه عمدی در کار باشد از زیر روسری بیرون میریخت. مثل یک روح سبک و خنک بود. مثل یک فیلم سیاه و سفید صامت. و هیچ شباهتی به نازی خپل و پر حرف و هفت رنگ نداشت. نازی یک ریز حرف میزد و مزخرف میگفت. لبهای قرمزش را با رژ لب چرب میکرد. پسرخاله از ناخنهای دراز و رنگ وارنگ او میترسید. وقتی نازی ترک موتور مینشست و دستهای گوشتالود خود را دور کمر او حلقه میکرد و چنگالهایش را توی گوشت تن او فرو میکرد، چندشش میشد. چقدر حرف میزد و چقدر تنش داغ بود. اگر هم حرف نمیزد پاشنه های تیزش تق تق میکرد یا النگوهایش جرینگ جرینگ صدا میداد. حتی توی خواب هم خرخر میکرد... پسرخاله به دختری که عاشقش بود اندیشید. وقتی به او گفت، مادر اصرار دارد با دخترخاله اش ازدواج کند ابروهای نازک خود  را با مهربانی بالا آورد و برای او آرزوی خوشبختی کرد و واقعاً ، واقعاً و واقعاً متأسف نبود. پسرخاله میدانست دختر موردعلاقه اش کتابها، خوابها و خیالها و حتی کابوسهای خود را بیشتر از او دوست دارد. به این خوابها و افکار دست نیافتنی حسادت میورزید. میخواست همه ی رازهای دختر را بداند و همه ی وجود او را ببلعد و همه اش را برای خودش تنها داشته باشد. میترسید مرد دیگری بیاید و او را بدزدد. گیج شده بود. میخواست دختر عصبانی بشود، به وجود نازی حسادت بکند و قهر بکند و دیگر نخواهد او را ببیند. وقتی هیچ کدام از این اتفاقها نیفتاد ، تعجب کرد و سپس از منطق و مهربانی و حواسپرتی دختر حرصش گرفت. اما همین که او مثل نازی کنه و سمج  نبود باعث میشد بیشتر عاشق باشد. گفت:«ولی من تو رو میخوام». بعد در نهایت صداقت و آشفتگی از دهنش پرید:«با هم فرار کنیم...» سکوتی سنگین به وجود آمد و چهره ی دختر سخت شد و چشمهایش پایین افتاد. دانست که حرف نسنجیده ای زده است و شاید او را ناراحت کرده بود. اما دختر به خود مسلط شد. خنده ای کرد و گفت خوب نیست آدم مقابل خانواده اش بایستد. پسرخاله عصبانی شد و توی دلش گفت: «گور پدر ...» اما توی دلش هم حرف خشن و داغی که آمده بود را نصفه گذاشت. و به صدای خوش آهنگ دختر گوش سپرد که استدلال میکرد و چند بار پشت سر هم گفت: «آدم باید ... آدم نباید...» انگار که او را پسر کوچولوی دست و پا چلفتی دماغویی باشد، کلی نصیحت کرد و به نوعی او را پیچاند. سپس به ساعت نگاه کرد و گفت دیر شده است و بعد ناپدید شد. پسرخاله کفری و مأیوس و آشفته، دید که دست رد به سینه اش خورده است. گفت: «به درک...» تا دلش خنک بشود. ولی دید که هنوز ته سینه اش میسوزد. تلفنش زنگ خورد و اسم نازی روی صفحه ظاهر شد که پی در پی چشمک میزد. رد کرد و دوباره زنگ به صدا درآمد. اسم نازی مدام خاموش و روشن میشد و پسرخاله را عذاب میداد. گوشی را برداشت و با خشونت جواب داد. نازی به روی خود نیاورد و بی ادبی پسرخاله را نادیده گرفت. گفت که میخواهد با مامان و بابا و خاله و بچه ها و کوفت و زهرمار، خلاصه همگی با هم به درکه بروند. خواهش کرد که پسرخاله با موتورش دنبال او بیاید و از آن خنده های چلچله وارش را سر داد. پسرخاله گفت:«من درکه نمیام.» نازی وانمود کرد که نشنیده است. دوباره خندید و گفت:«ساعت پنج منتظرتم» پسرخاله بدون اینکه ملاحظه ی اطراف خود را بکند فریاد زد:« گفتم نمیام. همه تون با هم برید به درک».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خاطر این برخورد نامربوط و زشت، همه ی خانواده به هم ریخت. نازی افسرده و گریان توی اتاقش ماند و آنقدر چیزی نخورد که کار به بیمارستان کشید. لاغر و پکر و دلمرده شد. پدر و مادر نازی، که غرورشان جریحه دار شده بود، هر چه دلشان خواست به پسرخاله ی بی نزاکت پررو و خانواده اش گفتند. حرمتها شکست و قطع رابطه شد. ماجرا به سرعت و به شکل اغراق شده ای همه جا پیچید و آبروی پسرخاله و خانواده اش رفت. همه ی خاندان، آنها را محکوم کردند به اینکه بیشرمانه با آبروی دختر مردم بازی کرده ، اسم او را سر زبانها انداخته و حالا زیر همه چیز زده اند. نازی جیغ میکشید: «پسره ی الاغ بیشعور کثافت پررو...» مامان نازی به پسرخاله گفت:«دخترمو دستمالی کردی و انداختیش دور؟» پسرخاله اجازه ی حرف زدن نداشت. خواست بگوید هرگز میلی به نازی نداشته است و هیچ کاری نکرده. حتی این نازی بوده که خودش را به او میچسبانده و... مادر پسرخاله مرتب میگفت:«خفه شو. مگه دختر مردم آلت دست توئه؟» مادر از اینکه به خاطر خبط پسر به انزوا کشیده شده و مطرود و منفور گشته است، از اینکه خواهر مهربان و خواهرزاده ی خوشگل و عزیزش رنجیده خاطر شده اند به خود میپیچید و مرتب گریه میکرد. پدر هم به ستوه آمده بود و به پسرخاله سرکوفت میزد. پسرخاله خواست به دختری که عاشقش بود پناه بیاورد، اما او گم شده بود و پسرخاله ی نازی فهمید همه چیز تمام شده است. تسلیم شد و انگار که روح از بدنش پر کشیده باشد رفت و هر کاری که گفتند انجام داد. مادر خیال میکرد پسرش سر عقل آمده و دست از لجبازی کشیده. خوشحال شد و امیدی به قلبش راه یافت. دسته گل بزرگی خریدند و پسرخاله آنرا تقدیم نازی کرد. هر چه که در مغزش فرو کرده بودند طوطی وار بلغور کرد. گفت که نازی را خیلی خیلی خیلی دوست دارد. عاشقش است، او را میپرستد. هیچ کس را تا به حال اندازه ی او دوست نداشته است. هیچکس نمیتواند مثل او باشد. زنی مناسب تر از او و مادری شایسته تر از او برای پسرخاله و بچه های آینده اش توی دنیا وجود ندارد. نازی هدیه ی با ارزشی است که خدا به او داده است ... و به خاطر آن کار زشت، هیچ وقت نمی تواند خود را ببخشد. چطور میتواند جبران روزهایی را بکند که زندگی را به کام نازی عزیز و نازپرورده زهر مار کرده و دو خانواده را از هم دور کرده است؟ هیچ جور نمیشود جبران کرد...پسر خاله گفت: «نازی عشق من ...» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نازی، ناز کرد و گفت که دیگر هرگز نمیخواهد ازدواج کند. پسرخاله باز هم گل گرفت و همان حرفهای بی معنی را تکرار کرد. تا نازی راضی شد و جواب مثبت داد. دوباره چاق شده بود و کبودی ترسناک دور چشمهایش از بین رفت. گونه هایش گل انداخت و آب زیر پوستش آمد. دوباره دلش خواست آرایش کند و به گردش و مسافرت برود. از اینکه پسرخاله به زانو درآمده بود، احساس رضایت میکرد. از اینکه افسار این پسر را به دست او سپرده بودند لذت میبرد. اما حالت بی روح و ربوتیک و سرد پسرخاله آزارش میداد. با خود فکر میکرد پسرخاله همانی شده که او آرزو میکرده است. زود سر قرار حاضر میشود، بهانه نمیگیرد، فرار نمیکند، حرف زشت نمیزند، ابراز علاقه میکند و کارهای عروسی را به سرعت راه می اندازد و هر چه او میخواهد را میخرد. اما انگار پسرخاله ی بداخلاق قبلی را بیشتر دوست داشت. حس زنانگی اش میگفت که پسرخاله، بی میل و بی اعتناست و توی بدنش قلب و روح ندارد. عین عروسک کوکی شده .هنگامی که با هم تنها هستند، به طرف او نمی آید. نازی اعتراض میکرد: «مگه دوستم نداری؟» پسرخاله میگفت:«آره. خیلی. خیلی... » و لبخند پوچی روی لبهایش می آمد. نازی میگفت:«پس چرا ماتت برده؟ » پسرخاله گیج و ویج و سردرگم به او نگاه میکرد و متوجه منظور او نمیشد. وقتی نازی اخم میکرد، تازه میفهمید که باید چکار کند. اما به نظر هر دو یک جای کار به شدت ایراد داشت. دستهای پسرخاله سفت و سرد و بوسه ها و نوازشهایش از سر اجبار و وظیفه و رفع تکلیف بود. اما نازی به روی خود نیاورد. این را به حساب شرم و حیا و ناشیگری میگذاشت و از اینکه با او ازدواج میکرد خوشحال بود. همه خوشحال بودند و می آمدند و میرفتند و میکوبیدند و میرقصیدند. غیر از پسرخاله که حیران و پا در هوا منتظر بود که یکی بیاید و هلش بدهد و به او یادآوری کند که باید چکار کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای پسرخاله همه چیز مثل یک خواب گذشت. هنوز هم به دختر رویاهایش فکر میکرد و طرح مه آلودی از صورت خوشایند او همه ی دنیا را پر کرده بود. حتی وقتی که زیر سفره ی عقد نشست در کنار نازی ِ گرد و قلنبه، لای تور و ساتن و پولک و رنگ و لعاب، باز به آن دختر فکر میکرد. نازی بیخبر و راضی، مدام میخندید و با مهمانها خوش و بش میکرد و دستش را زیر بازوی آهنین او چفت کرده بود. پسرخاله اخمو و معذب در لباس تنگ دامادی نشسته و رویش نمیشد به کسی بگوید دستشویی دارد. خوابش می آمد و خمیازه میکشید و چشمهایش را می مالید و خود را میخاراند و احساس خفگی میکرد. دوست داشت آن کراوات پهن نقره ای را از دور گردن خود باز کند و همه ی اتفاقهای این چند ماه را که توی دل و روده اش مانده بود استفراغ کند. شب عروسی اش با نازی بیشتر از همیشه به آن دختر فکر میکرد و او را مقصر میدانست. فکر میکرد اگر او بهش شهامت میداد و اگر خودش بیشتر پافشاری کرده بود، این اتفاقها نمی افتاد. به خاطر هجوم این فکرهای بد و بوی تند هزار عطر مختلف، احساس تهوع داشت. نقلهای رنگی مرتب توی سر و صورتش میپاشید و لای موهایش گیر میکرد و جیغ زنها و صدای دست و آهنگ و طعم آن عسل شیرین که از روی انگشت نازی خورده بود، نزدیک بود خفه اش کند. نازی مرتب سقلمه میزد و یادآوری میکرد که لبخند بزند و فلان فامیل را تحویل بگیرد. اما پسرخاله احساس میکرد کوکش تمام شده است و برای اجرای دستورهای زن قانونی اش هیچ نیرویی ندارد. با خودش گفت:«یه کم دیگه طاقت بیار...» هیچکس او را درک نمکیرد، حتی نازی که آنقدر نزدیکش بود که میتوانست صدای قلب او را بشنود و تماس شانه ی او را روی شانه های لختش احساس کند، فقط فکر میکرد که پسرخاله خسته است و همه چیز درست میشود. بقیه میگفتند چه داماد محجوب و سر به زیری. آنهایی که تیز تر بودند کلافگی او را به حساب این میگذاشتند که به خاطر مسائل زناشویی عصبی است و درست میشود. همه میگفتند :«انشاءالله همه چیز درست میشود.» پدر توی گوشش همین را گفت و مادر تذکر داد که خود را خوشحال تر از این باید نشان داد. پسرخاله سعی کرد و زور زد که قوانین را اجرا کند، اما باید میرفت یک گوشه ای و بالا می آورد تا راحت شود. نمیشد. یک عده دختر و چند تا پسر دورشان حلقه زده بودند و راه فراری نبود. میچرخیدند و از او میخواستند که عروس را ببوسد. پسرخاله فکر کرد کاش زلزله می آمد، کاش سقف خراب میشد و همه چیز همینجا به پایان میرسید. نازی گونه ی پودر زده اش را جلو آورد و پسرخاله آنرا بوسید. همه احساس کردند، یک جای کار به شدت ایراد دارد. اما کسی به روی خود نیاورد. همه جیغ کشیدند و کل زدند و رقصیدند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 13:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این پست تقدیم به هژیر داریوش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  در یک روز گرفته و ابری « منا» قرار عاشقانه ای در پیش داشت. هنوز لاک ناخنهایش که به رنگ آبی زنگاری بود، خیس و چسبناک میدرخشید و او به آرامی روی آنها فوت میکرد. تا به حال به قرارهای عاشقانه ی زیادی رفته بود؛ اما این یکی خیلی فرق میکرد... موهای خود را با شامپوی هلو شست و کفشهایش را خوب واکس زد. دور دهانش را خط باریک و قهوه ای کشید و پاچه های شلوارش را خوب صاف کرد. از روی شانه به تصویر خود در آینه نگاهی انداخت. چشمهایش را با عشوه نازک کرد و خندید. مدتها تمرین کرده بود که جلوی «هژیر» همینجوری بخندد و هنگامی که راه میرود کپلش را بچرخاند. شبها جلوی آینه مینشست و ابروهایش را لنگه به لنگه میکرد. تیزی ابروی چپش را بالا می انداخت و خیلی کارهای دیگر. دوست پسرهای قبلی، همه شان خیلی معمولی و بی خاصیت بودند . فقط بلد بودند از زیبایی او تعریف کنند و او را به گردش ببرند و به جز این هیچ ویژگی دیگری نداشتند. بعضی از آنها پولدار بودند بعضی موهای قشنگی داشتند و بعضی جکهای خوشمزه ای میگفتند. اما پولدارها همیشه میخواستند با او بخوابند و آنهایی که خوش قیافه بودند خائن از آب در می آمدند و آنهایی که شوخ طبع بودند به تدریج رکیک میشدند و همه ی اینها خیلی زود برای او بی معنی میشد. تا اینکه هژیر را دید... توی سینما وقتی که تنهایی داشت چیپس میخورد و از دیدن جذابیت محمدرضا گلزار قند توی دلش آب میشد، یک مرتبه صندلی بغل دستی اش جیر جیر کرد و کسی توی گوشش به آرامی گفت: « از فیلم خوشت میاد؟ »اول خشکش زد و بدون اینکه برگردد، بی اختیار گفت : «اوهوم» بیشتر از اینکه ترسیده باشد، خوشش آمده بود و عطر مردانه ای هم به دماغش میخورد. صدا دوباره گفت: «از فیلمنامه، کارگردانی یا بازیگری؟» منا کمی برگشت، اما هنوز نمیتوانست او را خوب ببیند. پرسید: «چی؟» « حتماً از گلزار خوشت میاد؟» او دوباره سرش را تکان داد و گفت: «اوهوم.» صاحب صدا باز صندلی اش را به جیر جیر انداخت و گفت: «گذشته از این حرفها...سناریوی این فیلمو من نوشتم.» منا خنده ی کنترل نشده ای کرد که صدای چند تا هیس بلند شد. با تمسخر گفت: « نه بابا؟ » « باور نمیکنی؟ اشکال نداره. فقط خواستم نظر شما رو بدونم.» منا سرش را برگرداند و یک پسر تقریباً جاافتاده را دید که سی و چند ساله بود و با اینکه زیبایی چندانی نداشت، اما اطمینانی که در نگاهش بود آدم را به سمت خود میکشاند. منا دوباره به پرده خیره شد اما حواسش کاملاً پرت شده بود و نتوانست حرفی بزند. سناریست هم ساکت شد اما چند دقیقه بعد زیر لب گفت: «فکر کردم شاید اهل فیلم و سینما و این حرفها باشی... واسه همین...» منا دور دهان خود را پاک کرد. سناریو نویس دوباره تکان کوچکی خورد و پای راستش را روی پای چپ انداخت. منا چیپس را به طرف او گرفت و گفت: «بفرمایید.» و باز به چهره ی خوشایند او نگاه کرد. مرد بدون اینکه چشمان براق خود را از روی پرده ی سینما بردارد گفت: « توی سینما که چیپس نمیخورن دختر خانوم... ولی واسه طرفدارای گلزار خیلیم اشکالی نداره.» سپس پوزخندی زد که منا را خجالت زده کرد. «اسم من هژیره. هژیر ِ داریوش ...» « منم منام..» هژیر پرسید: « منام؟ معنیش چی میشه؟ ... » منا خندید وگفت : « منا.» و با تأکید ادامه داد: « من منا هستم.» «هان... منا...» و هر دو خندیدند. فیلم که تمام شد هژیر اسم خود را که در ستون تیتراژ به سرعت بالا میرفت به منا نشان داد و با هم از سینما بیرون آمدند. نزدیک غروب بود و هژیر او را سوار ماشین خود کرد. وقتی پشت یک ترافیک سنگین مانده بودند نسخه ی دست نویس فیلمنامه را از توی کیفش در آورد و به او نشان داد. چشمهای منا با حیرت روی نوشته ها میدوید که بارها و بارها خط خورده بودند و از نو نوشته شده بودند و همانهایی بودند که چند دقیقه پیش از دهان بازیگرها درآمده بود و این چقدر هیجان انگیز بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هژیر او را در دم در خانه  پیاده کرد و قرار شد دوباره یکدیگر را ببینند. منا میخواست آنروز، یک روز گرم آفتابی باشد تا او بتواند سارافن آبی و سرمه ای خود را بپوشد و جورابهای بیرنگ و کفشهای روباز عروسکی به پا کند... اما سه روز و سه شب تمام باران آمده و زمینها گل شده بودند. حالا هم که یک عالم ابر سیاه، آسمان را پوشانده بود و باد سردی میوزید. منا شنل قرمز خود را پوشید و چکمه به پا کرد و توی آینه دید که خیلی هم بد نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هژیر با کت قهوه ای مخمل کبریتی پشت میز کافه گودو منتظر او بود. از زیر کت، یک پیراهن سبز پوشیده بود که هر سه دکمه اش باز بودند و زنجیر برنجی نازکی روی موهای سیاه و ضخیم سینه اش میدرخشد. برای اولین بار منا او را در روشنایی میدید و احساس کرد که اصلاً قیافه ی زیبایی ندارد. ابروهایش خیلی کلفت و خیلی درهم بودند و چشمهای ریز و براق خروسی و صورت بسیار کشیده و یک دهان گشاد و برجسته که آدم را یاد اسب می انداخت. با این حال نگاه خیره و متفکر، موهای پرپشت و سیاه و آنهمه خونسردی و تسلط به اعمالش بینظر بود. در تمام مدتی که آنها روی صندلیهای لهستانی وپشت  میز دونفره ی کوچکشان، روبروی هم، قهوه و دلستر میخوردند هژیر اشاره ای به زیبایی ناخنهای او نکرد. حتی نپرسید که آیا او دماغش را عمل کرده است یا نه. تا از اینکه منا بگوید « نه» حیرت بکند و بپرسد پس یک دماغ، چطور میتواند اینقدر قلمی و خوش تراش باشد؟ هژیر فقط یکبار او را «خانوم کوچولو» صدا کرد و گفت : «اسمت منا بود. مگه نه؟» انگار که از آن شب توی سینما، تا آنروز، اصلاً به او فکر نکرده است. در حالی که منا هزار بار خاطرات آن شب و حرفهایی که رد و بدل شده بود را مرور کرده  و کلی برای اینکه دلپسند باشد به خودش ور رفته بود. در حالی که هژیر حتی ریش خود را هم نتراشیده و لباسهای معمولی و ساده ای به تن داشت که معلوم میکرد آنها را چندین و چندبار پوشیده است. به قدری با آرامش روی صندلی نشسته و سیگار میکشید که منا از سر و وضع شیک و بوی تازگی لباسها و آرایش تندش خجالت میکشید. زیر نگاههای او سرخ و دستپاچه میشد و شرمندگی اش خیلی بیشتر شد وقتی که فهمید چیزی از فیلم و سینما و تئاتر و هنر نمیداند. وقتی گفت که فیلم تایتانیک را چند بار دیده و آنرا خیلی دوست دارد، هژیر قاه قاه خندید. چند نفر برگشتند و به آنها نگاه کردند. آن وقت او دلش خواست کیف خود را بردارد و فرار بکند؛ اما همانجور نشست. هژیر پرسید : «اشکال نداره. یه روز میبرمت تئاتر خانه ی عروسک» منا باز هم چیزی نفهمید ولی بروز نداد. تنها چیزی که از تئاتر در ذهن داشت تئاتر «داماد دیوانه به خواستگاری میرود» بود که با  یکی از دوست پسرهای سابق  رفته  و کلی هم خندیده بودند. یادش آمد، اواخر نمایش، دوست پسرش توی تاریکی نرمه ی گوش او را بوسیده و گفته بود آیا فردا شب به خانه اش می آید؟ منا در جواب لبخند سردی زده و گفته بود: « ببینیم چی میشه.» و دیگر هرگز جواب تلفنهای او را نداد. وقتی هژیر جعبه ی مارلبروی قرمزش را به طرف او گرفت، به طرز عامیانه ای تعجب خود را بروز داد و گفت: « من که نمیکشم» هژیر خنده ی کوتاهی سر داد: «چه خانوم کوچولوی مرتبی.» منا باز هم خجالت کشید و دید  دود سیگار، کافه را برداشته است. زیر آرنجش، رومیزی  رنگ و رو رفته و چهار خانه ای انداخته بودند و موسیقی های عجیب و غریبی پخش میشد. دخترها و پسرها بدون اینکه خجالت بکشند سیگارهای خود را با کبریت روشن میکردند... و انگار دنیای تازه ای در مقابل او گشوده شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو ماه و چند روز گذشت و تولد منا فرا رسید. وقتی که دوباره در همان کافه و پشت همان میز و صندلی نشستند، او متوجه شد که این طولانی ترین رابطه ی دوستانه ای است که با پسری داشته است و از این که هنوز هم مشتاق دیدن هژیر بود خوشش آمد، اما به او چیزی نگفت. حتی نگفت که برای اولین بار عاشق شده است. از میان آنهمه پسر خوش تیپ و مایه داری که دور و برش پلکیده بودند  او عاشق یک اسب نر سیاه شده است که توی دشتها برای خودش لگد می اندازد و حساب هیچ چیز را نمیکند. یک مرد کمابیش ژولیده و خودرأی و مستقل که منا احساس میکرد جای بچه ی اوست. میخواست بگوید که عاشقش است اما ترسید که هژیر به او بخندد و صبر کرد که وقت مناسبی برسد. هژیر یک کتاب به او هدیه داد که حتی زحمت کادو کردن آنرا به خود نداده بود. فقط صفحه ی اول آنرا سرسری امضا کرده و نوشته بود: « تقدیم به خانوم کوچولوی صورتی.» منا تا این جمله ی کوتاه را خواند خندید. هژیر هم خنده اش گرفت. منا پرسید: «صورتی؟» و هژیر شانه اش را بالا انداخت و به سادگی گفت:« تولدت مبارک». کیک خامه ای کوچکی را آوردند که روی آن یک شمع آبی و سفید روشن بود. منا صورتش را به شعله ی رقصان شمع نزدیک کرد تا چشمانش بدرخشد و از حرارت آن خوشش آمد. سرش از بوی سیگار سنگین شده  و همه چیز مثل یک خواب به نظر می آمد. به هژیر نگاه کرد که سر بزرگش توی ورقهای فیلمنامه ای دیگر خم شده  و الیاف بلند و آویخته ی مو روی صورتش آونگ میزد. شمع را فوت کرد و گفت: «هژیر.»  یک جوری  نام او را گفت که هژیر ناگهان سر بلند کرد و گفت: «چیه؟» انگار برای یکبار هم که شده آرامش او به هم ریخته بود و حتی انگار خودش هم از صدای خودش ترسیده باشد کمی جا خورد. گفت : « من...» خواست بگوید: «دوستت دارم...» اما فکر کرد که آدم میتواند پدر و مادرش و خواهرش را هم دوست داشته باشد. میتواند یک دوست دوران دانشگاه را هم دوست داشته باشد. میتواند یک سگ پاکوتاه پشمالو را هم دوست داشته باشد. میتواند یک جوجه مرغ رنگ شده ی چُرتی را هم دوست داشته باشد. هژیر را جور دیگری دوست داشت که با بقیه ی دوست داشتنها فرق میکرد. تا به حال کسی را با این کیفیت دوست نداشته بود. انتظار و کنجکاوی توی چشمهای هژیر داشت سر میرفت. منا تا به حال ندیده بود که هژیر اینقدر با دقت نگاهش کند. گفت: «من عاشقت شدم.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هژیر روی صندلی راست نشست و برقی از شادی و ترحم توی چشمهایش آمد. وقتی شبنمهای یخ زده ای را که روی گونه های ی منا نشسته بود دید، لبخندش را تمام کرد و گفت: «باشه. حالا چرا گریه میکنی دختر کوچولو؟» و اشکهای او را پاک کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منا کتابی را که از هژیر هدیه گرفته بود را بارها خواند و چند بار دیگر با او به تئاتر رفت. حالا دیگر میدانست که هنریک ایبسن کیست و نمایش واقعی چیست. سیگارهای نصفه ی هژیر را میگرفت و بدون اینکه دیگر سرفه اش بگیرد به آنها پک میزد و به شوخی میگفت: « اینطوری تو رو میبوسم.» بعضی وقتها که به خانه ی کوچک و در هم ریخته ی او میرفت، موکتهای سبز و کثیفش را جارو میکشید، پرده هایش را کنار میزد، زیرسیگاری اش را خالی میکرد و گل مریم میگرفت و توی گلدانی پر از آب، روی میز کار هژیر میگذاشت و میدید که او سرش را از روی دفترش بلند نمیکند و بدون لحظه ای مکث با دستان جوهری اش فقط مینویسد و مینویسد یا گوشه ی دشکش دراز کشیده و کتاب و مجله میخواند. منا بریده ی روزنامه هایی را که در مورد فیلمنامه های او نوشته بودند را توی کمدش نگه میداشت و خیلی خوشش می آمد که به همه بگوید با هژیر داریوش دوست است. با او قهوه خورده است، با او قدم زده است، با او به تئاتر و سینما رفته است، کت او را پوشیده و در آغوشش قرار گرفته است و به چشمهایش نگاه کرده است و دستهای جوهری اش را بارها بوسیده است. دوست داشت بگوید حتی وقتی که او بدون اطلاع قبلی به خارج رفت، باز هم با خاطره اش خوش است و با عکس و یادداشت آخرش زندگی میکند. یادداشتی که روی در ِ خانه ی خالی از اسباب و اثاثیه اش چسبانیده و رفته بود. با این جمله ی کوتاه و با همان خط بی دقت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«من رفتم فرانسه. به امید دیدار خانوم کوچولوی صورتی».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میخواهم به تک تک درختهای چنار باغچه و همه ی چنارهای بلند خیابان تعظیم کنم. میخواهم همه ی برگهایی که از آنها میریزند را جمع کنم. شاید به خاطر همین چیزها بود که نتوانستم از اینجا بروم و همینطوری چهار دست و پا مانده ام. اینجا توی این خانه ی بزرگ که صدای دریده ی کلاغها در حیاطش به ابدیت میپیوندد و آن خیابان خیلی بزرگ که شلوار آدمها هنگام پریدن از روی جویهاش جر میخورد و این شهر بیش از حد بزرگ، که شبها توی آسمانش ستاره ندارد. شب که از راه میرسد، همه ی ستاره ها دانه دانه یا مشت مشت از آسمان روی زمین میریزند. و انگار خدا لحاف شب را تکانده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی داشته هایی که قبلاً مال من بودند، حالا تبدیل به نداشته ها شده اند. رنگ مه به خود گرفته اند، تبدیل به هیچ شده اند و البته بعضی هاشان هم رنگ خاطره دارند. آنها توی کمد یا زیر فرش یا توی خاک گلدان، زندگی میکنند. یا توی ذهن من خاک میخورند و گاهی هم میچرخند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک روزی من توی خانه ام «ماه» داشتم و حالا دیگر ندارم. مثل خیلی چیزها که یک زمانی داشتم و حالا دیگر نیستند. سه تا بچه. یک سگ با پاهای سیاه کشیده و گوشهای تیز . یک طوطی با پرهای سبز و دم بلند و منقار قرمز و یک طوق آبی دور گردنش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک روز که میخواستم آبگرمکن را به زیرزمین ببرم، کمرم گرفت و دیگر راست نشد.حالا انگار همیشه در حال تعظیم هستم و بیشتر به «او». به ماه و خاطره اش. از همان روز بود که دیگر جوانی ام نیز مثل یک قطره آب، بخار شد و به هوا رفت. مثل یک پرنده از لب دیوار پرید و ناپدید شد. حالا همانطور دولا مانده ام و جوانی هم ندارم ، با اینکه فقط چهل و هفت سالم است، نه بیشتر. اما زنم مرده ، یکی از دندانهای خرگوشی نوه ام توی لثه اش نیش زده و دندان نیش من لق شده است. گاهی فکر میکنم صد سال را شیرین دارم و آنقدر روی این قالیچه ی دستباف آلبوم ورق میزنم که یا خوابم میبرد و یا نفسم میگیرد. در اینجور مواقع دستم را به پایه ی مبل میگیرم و بلند میشوم. خودم را روی دیوارها می اندازم و نفس نفس زنان به تخت میرسم. تالاپ روی فنرهای شکسته پهن میشوم و مثل قایقی که سرنشینش توی آب پریده باشد، بعد از چند تا تکان، همه چیز ثابت میشود و انگار در دمای زیر صفر درجه ، یخ میزند و سکوت مرگبار ، جیغ میکشد و خودش، خودش را میشکند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک روزهایی بود که همه چیز در تب و تاب جوانی ما میگداخت. حتی شبهای زمستان نیز شبهای آرام و خنکی نبود و ما داغ داغ نفس میکشیدیم. انگار چیزی توی سینه مان شعله میزد و خوابهایمان از کابوس بلوغ آشفته و درهم میشد. و عشق. که وقتی می آمد، دیگر کاری نمیشد کرد. آمده بود و گرد هوس را مثل ذراتی خوش بو و نامرئی در هوا پخش میکرد. آن وقت هوا و هوس یکی میشد و نمیشد نفس نکشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از مدرسه که تعطیل شدم، به خانه نرفتم و توی خیابانها ول گشتم. شب که کلید انداختم و در را به آرامی بستم، ماه را برای اولین بار آنجا دیدم. گوشه ی حیاط ، روی تاب آهنی. زیر بارش آرام برف به جلو و عقب میرفت. قلابهای روغن نخورده ی تاب جیر جیر میکرد و صورت او در عمق تاریکی حیاط یک جوری میدرخشید که هم خیلی ترسیدم هم دلم فرو ریخت. ریشه های بلند روسری ترکمنی اش میرقصیدند. دستهای کوچکش را قلاب کرده بود و به من نگاه میکرد. یا شاید هم نگاه نمیکرد. پولکهای لباسش مثل فلسهای ماهی ِ حوض برق میزدند. بعدها فهمیدم او دختر ِ پسر عمه ی پدرم است که با خاله و شوهرخاله اش از آذربایجان به خانه ی ما آمده بودند. اما آن لحظه چنان زیبا و غریب و دور از ذهن بود و چنان خیالی، که انگار با یکی از دانه های برف از آسمان به زمین فرود آمده باشد. صورت گِردش یک نوری داشت که انگار خودِ خودِ ماه است. بعدها شوخی شوخی به او گفتم که آن شب طاقت منتظر ماندن پشت ابرها را نیاورده بود.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اسمش ماه بود و گاهی ماهی یا ماهک صدایش میکردند. صورتش همان رنگ ِ پریده ی مهتاب را داشت با همان گردی گونه ها و پیشانی محدب و چند تا جای آبله از بچگی ، همینطور یک خال سیاه و تند کنار ابرو. همیشه موهای سیاهش را از فرق دو تکه میکرد و مثل تارهای بلند و صاف ابریشم روی شانه میریخت. دستهای ماه، نرم و گوشتالو و سفید و سرد بود. همیشه روی پیشانی مدورش عرق سرد مینشست اما گردن و سینه اش مثل کوره داغ و ملتهب بودند. اشکهای او مثل دانه های درشت و براق جیوه ، میغلتیدند و میریختند. و لبهای داغش، مثل لبهای ماهی روی آب تکان میخورد. همیشه نیمه باز و همیشه سرخ. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن شب برفی از ماه بهمن، روبروی ماه ایستاده بودم و سعی میکردم زانوهایم نلرزد و باز بیشتر سعی کردم تا لرزش دستهایم را کنترل کنم. سعی کردم تند تند و عصبی پلک نزنم، چون میدانستم که خیلی زشت و مضحک خواهم شد و باز سعی کردم که قفل دندانهایم را باز کنم. دست راستم را لای کاپشنم بردم و انگشتهایم را به سمت چپ سینه ام کشیدم. میخواستم قلبم را پیدا کنم و آنرا توی مشتم نگه دارم تا اینطور نتپد. وقتی سلام کردم ، او بلافاصله جواب داد. اما صدایش خیلی زمینی بود و خیلی عادی. حتی کمی نخراشیده و غیرزنانه. مثل صدای زنگ ساعت، که خواب سنگین دم صبح را خراب میکند. بعدها نقصهای دیگری در او دیدم که نمیگذاشت برایم ماه کامل باشد. مثلاً اینکه یک فین فین مداوم با او بود و برنج از دور دهانش میریخت، بوی عادت ماهانه اش حالم را به هم میزد. اما یاد گرفتم که ماه نصفه هم قشنگ است و تازه او هم هیچ وقت بوی گند پاهای مرا به رویم نیاورد و خارهای سبیل مرا که توی پوستش میرفت تحمل میکرد. خرناسه های مرا میشنید و بدخواب میشد بدون اینکه بیدارم کند. گاهی خودم از صدای ضربه ی دستم که شبها توی خواب، بی هوا به سر و صورتش میخورد بیدار میشدم. اما او خودش را به خواب میزد و هر روز صبح موهایی که از سرم به بالش چسبیده بود را جمع میکرد و هجوم خلوتی را بر سر من با تحملی عجیب نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به پهلو غلتیدم و چشمهایم را بستم. صدایش را شنیدم ، با همان زنگ خاص، که میگفت: «بهمن. برات دوغ آوردم.» صدای قطعه های یخ می آمد که به جداره ی کاسه میخورد. چیزی یا کسی در گوشم گفت:«اگر گردنتو صد و هشتاد درجه بچرخونی دوباره اونو خواهی دید، فقط به شرطی که چشمات بسته باشه». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و درست میگفت. با چشمهای بسته دیدمش که بالای سرم ایستاده بود. سینه هاش بالا و پایین میرفت و خس خس میکرد. سه تا بچه شیر داده بود و بزرگشان کرده بود، غبغب مختصری هم در آورده بود، اما هنوز کمر باریکی داشت. هنوز گونه هایش سفت و پر بودند و صورتش هنوز هم مثل ماه تمام... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشمهایم را که باز کردم ماه رفت. انگار که فقط میتوانست در تاریکی غلیظ پشت پلکهایم باشد و انگار که با باز شدن چشمهایم روز میشد و او باید میرفت. گفتم «کجایی تو؟... ماه؟... ماهک؟... ماهی؟...عزیزم؟» گاهی میرفت توی کمد دیواری بزرگه، لای لباسها قایم میشد و لباسها که اکثراً کت و شلوارهای من بودند بوی عطرش را میگرفتند. اگر ساعتها هم نمیرفتم دنبال او، اگر پیدایش نمیکردم و اگر بغلش نمیکردم تا بیرون بیاید، همانجا می ماند و جیک نمیزد. زانوهایش را بغل میکرد و با لبخندی شیطنت آمیز منتظر می ماند. اگر پیدایش نمیکردم گریه میکرد و دیگر از پشت لباسها بیرون نمی آمد. میدانستم این یک جور امتحان است برای اینکه بداند چقدر دوستش دارم. میخواستم بلند شوم و در کمد را باز کنم. تا دستهایش را دور گردنم حلقه کند، بعد مثل ماهی لیز بخورد و فرار بکند. وقتی میخواستی او را بگیری مثل خرگوش از روی مبلها میپرید. مادرم میگفت: «این دختره انگار خنگه ها...» پدرم هم میگفت: «حیا نداره. نگاش کن چطور رفته تو حوض داره شلپ شلپ میکنه.» گفتم: «من اینو میخوام. فقط اینو.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کمرم گرفته بود اما نیمخیز شدم که بروم و از توی کمد درش بیارم و بگیرمش. اما دوباره دهانی بیخ گوشم قرار گرفت و به آرامی گفت: «پشت ابر رفت. غروب کرد... تموم شد. مرد. ماه دیگه نیست.» دستم را توی هوا پراندم و چیزی را توی هوا چنگ زدم. گفتم: « برو گم شو لعنتی. مگه میشه ماه نباشه؟زندگی بدون ماه ممکن نیست...» غلت خوردم و گوشه ی بالش را گاز گرفتم و خودم را سفت کردم و چشمهایم را روی هم فشار دادم و دوباره او را دیدم. گوشه ی تخت به عادت دیرینه گلوله شده و زانوهایش را توی شکمش جمع کرده بود.دستها را به حالت ضرب دری توی سینه اش گرفته و با دهان نیمه باز خوابیده بود.خس خسی آرام از ته سینه اش به گوش میرسید. چند تا دسته ی سیاه مو توی صورت ماه افتاده و سفیدی صورت او را جوهری میکرد. مادربزرگ شب عروسی سینه ریزی سنگین و طلایی را به گردنش آویخت و گفت: «نیگاش کن. مثل عروسک می مونه. انگار از فرنگ اومده.» لبهای او را سرخ کرده بودند و موهای پر کلاغی اش را بالای سرش مثل توپ کوچکی جمع کرده و گذاشته بودند تا چند تا پر سیاه زلف ِ او توی صورت شیری اش بریزد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملافه را از رویش برداشتم و گفتم: «اینهاش. ببینش... کوری؟ ماه اینجا خوابیده. داره نفس میکشه. کری؟نمیشنوی تنگی نفس داره؟ نمیشنوی سینه ش خس و خس میکنه؟ پس هنوز زنده ست. هنوز یه کم دیگه مونده که بمیره.» دیگر صدایی به گوش نرسید. وقتی چشمهایم را باز کردم ، تخت خالی بود و حتی جای تن ماه هم روی ملافه ها به چشم نمیخورد. دیگر سینه اش خس خس نمیکرد. کاسه ی سفالی آبی رنگ ِدوغ هم، کنار تخت بود و لعابش نور ماه را برمیگرداند. به جای دوغ و نعناع و تکه های درخشان یخ، یک مگس نیمه جان توی آن، میان نیم بندانگشت گرد و غبار، وول وول میزد و وز وز های آخرش را میکرد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 31 Mar 2009 22:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;روی فرش دراز کشیده بودم و به گچ بری های دور سقف نگاه میکردم. این فرش را دوست داشتم به خاطر حاشیه اش که مخلوطی از لاکی و سرمه ای بود و گلهای ریز و پرزهای بلندی که داشت . چند جای آن نخ نما شده بود و درست قد خودم بود... بچه که بودم میگفتم این قالیچه ی پرنده است و خودم و عروسکهایم رویش مینشستیم و پرواز میکردیم. مادر میخواست آن را رد کند اما من نگذاشتم و آنقدر بهش چشم دوختم که موفق شدم آنرا به خانه ی فرشاد بیاورم. و اوایل ازدواج آنقدر همدیگر را دوست داشتیم که او اجازه داد آن را وسط اتاق مهمانها پهن کنیم. وقتی برای اولین بار با هم صحبت کردیم روی همین فرش نشسته بودیم و همه ی اولین ها بین ما روی همین فرش اتفاق افتاد... اولین غذا خوردن، اولین بوسه، اولین خوابیدن و حتی اولین جدل. آن شب ، وقتی چشمهایش بر افروخته شد و دهانش را باز کرد که داد بزند ، جلوی دهانش را گرفتم. مثل بادکنکی شده بود که یکهو بادش را خالی کرده باشند. گیج و گنگ به من نگاه میکرد. دستش را گرفتم و او را تا روی قالی آوردم و گفتم: «حالا داد بزن.» وقتی روی فرش قرار گرفتیم تنها اتفاقی که افتاد خنده ای بلند و طولانی بود و اولین آشتی نیز به سرعت اتفاق افتاد. روی فرش پهن شد و از خنده به خود میپیچید و مرا «دیوانه ی نمونه» میخواند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;وقتی که فرشاد از سر کار آمد من روی فرش دراز کشیده بودم و به گچ بری های دور چراغ نگاه میکردم. آمد بالای سرم ایستاد و گفت که سرش درد میکند. گفتم : «مرغ همسایه ی ما... »حرفم را قطع کرد و گفت: «آره. مرغ همسایه ی شما اینطوری شد و...» سپس با هم گفتیم «مرد...» اما دیگر هیچ کدام نخندیدیم. اولین بار روی همین فرش ایستاده بودیم که دست روی قلبش گذاشت و گفت:« قفسه ی سینه م درد میکنه...» انتظار داشت بند دلم پاره شود و قربان صدقه اش بروم. ولی گفتم: «مرغ همسایه ی ما اینطوری شد، مرد.» اول بدش آمد ولی بعد خوشش آمد و دیگر هم قلبش درد نگرفت.از آن به بعد هر وقت هر کدام از ما جایی از بدنش درد میگرفت همین جمله را میگفتیم و دردمان از بین میرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گفت: « باز با موهای خیس خوابیدی اینجا؟» پوزخندی زد و کتش را روی صندلی انداخت. جنون با موهای خیس خوابیدن روی این فرش از سالها پیش با من بود. تارهای بلند و خیس به هم چسبیده ام ، کرکهای فرش را به خود میگرفت و فکر میکردم با هم یکی شده ایم. چند بار فرشاد هم ترغیب شد این کار را بکند. یعنی از حمام که در آمد یکراست آمد و به پشت خوابید و پس کله اش پر از کرک شد. موهای ریز فرش در رنگهای قرمز و سرمه ای ، سفید و سیاه ، لابلای موهای فندقی اش را پر کرده بود. حتی یکبار دمر خوابید و ریشهای بورش نیز آغشته به این رنگها شد و من به او گفتم خیلی خوشگل شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;فرشاد یک نقاش درس نخوانده بود. رنگها را به طور غریزی میشناخت و همه ی هنرش این بود که با پیچیده ترین خطوط منحنی، نقشهای اسلیمی زیبایی خلق کند. اولین کادوی او به من نقشه ی فرشی بود که قرار شد سفارش بافت آنرا بدهیم که با مردن اولین و آخرین بچه که اسمش «لاله» بود همه چیز از کله مان پرید. همه اش تقصیر من بود که گفتم باید لاله روی این فرش به دنیا بیاید. به همان روش قدیمی ، که یک قابله می آوردند بالای سر زائو و مرد پریشان حواس، پشت پرده منتظر باز شدن راه تنفس بچه اش میشد و از گریه ی او میخندید. شاید لاله هر جای دیگری هم که به دنیا می آمد می مرد. ولی مردن او روی این فرش ، روح فرشاد را آزرده و عاصی کرد. حالش از این قالیچه ی پرنده ی مستطیل شکل به هم میخورد که با ریشه های بید زده و گلهای ریز و پرزهای بلندش که گله گله نخ نما شده بود، وسط خانه خودش را توی چشمهای ما فرو میکرد و کسی نمی آمد آنرا جمع کند و نابودش کند. یک بار میخواست همه ی عروسکهای بلا استفاده و جغجغه ها و پستونکها و جورابهای کوچک لاله را توی این فرش بقچه کند و یکجا با هم به آتش بکشد. وقتی که من به او اجازه ندادم از من هم بدش آمد. حرفهای زشتی زد که طنینش تا مدتها لاله های گوشم را مثل اسید میخورد. تا مدتها غیبش زد و بعد از یک ماه وقتی برگشت  از حرفهایی که زده بود پشیمان بود. مخصوصاً وقتی که دید من هم چشمهایم از گریه قلنبه شده است و استخوان ترقوه ام بیرون زده است. یک غروب خانه خراب کن، که دلم بدجوری گرفته بود. از تراس با کوهی از لباسهای شسته شده،  به اتاق آمده بودم و حضور کسی را در خانه احساس کردم. لباسها جلوی پایم پخش شد و دیدم فرشاد آنجاست. ریشهایش بلندتر و خودش لاغرتر شده بود و چشمهایش دیگر مثل دو تنگ عسل درخشان نبودند و بعد از آن روز سیگار از انگشتهایش جدا نمیشد. به دیوار تکیه داده بود و نگاه سنگینش را از رویم بر نمیداشت. نگاهی پر از تاریکترین لحظه هایی که یک مرد میتوانست داشته باشد. دلم برایش سوخت ولی دلم برای خودم بیشتر میسوخت . تا مدتها با هم حرف نمیزدیم تا بالاخره مرور زمان کار خودش را کرد. هر دو عادت کردیم که باید اینطوری میشده است و چاره ای نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از روی فرش بلند شدم و رفتم به آشپزخانه تا شام بیاورم.زیر چشمی او را میپاییدم که سعی میکرد پا روی این فرش به قول خودش نحس نگذارد. هنوز بعد از دو سال از آن ضربه گیج بود و صدای بچه که از حیاط همسایه می آمد، مثل مرغ پر کنده دور اتاق میگشت و زیر لب با خودش حرف میزند و یک جوری فیلتر سیگار را میمکید که انگار آخرین پکش است. خودش بارها گفته بود «کسی چه میداند» بچه آنقدر ضعیف بود و آنقدر زود به دنیا آمده بود که ماما هم میگفت توی بیمارستان هم زنده نمی ماند و به فرشاد یواشکی گفت :«زنت هم داشت میرفت اون دنیا. فقط کار خدا بود که ماند.» و بعد هم گفت : «برو کلاهتو بنداز هوا.» و مرگ از روی سر من گذشته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در معامله ای خاموش فرش اجازه داشت توی خانه پهن باشد، به شرطی که دیگر روی آن غذا نخوریم و به شرطی که وقتی که عید میشود آنجا همدیگر را نبوسیم و وقتی مهمان می آید آنرا برداریم و دیگر هیچ وقت دشکمان را آنجا پهن نکنیم. حتی فرشاد میخواست فرشی را که اول اسم خودش بود جمع کند و میگفت از این اسم لعنتی، همان «آد» هم زیادش است و حالا این بماند که اسم من هم «فرشته»  بود و شاید روش نمیشد به من هم بگوید : « ته »  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Feb 2009 13:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>مراسم خوبی بود. و پنج شنبه ۲۴ بهمن در منزل جهانگیر هدایت برگزار شد. از بین ۱۰ داستان باقی مانده داستان «مرده کشی» موفق به دریافت تندیس صادق هدایت شد. ۳ داستان دیگر که «پیر» (داستان من) هم یکی از این سه داستان بود به طور مشترک دوم شدند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرح اتفاقات هفتمین فراخوان ادبی صادق هدایت را از طرق این لینک بخوان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://isna.ir/Isna/NewsView.aspx?ID=News-1289395&amp;Lang=P&quot;&gt;http://isna.ir/Isna/NewsView.aspx?ID=News-1289395&amp;Lang=P&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 17:19:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک قدم بلند</title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار داستانی در کار نیست. تشکر است از دوستانی که همیشه با من بودند و اینکه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sadeghhedayat.com/article.aspx?id=7&quot;&gt;http://www.sadeghhedayat.com/article.aspx?id=7&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر به فینال رسیدم خبرشو میدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2009 20:16:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babel1.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;از سالها پیش به این طرف، باغ تغییرات زیادی کرده بود. باغبانهای زیادی آمده بودند و خانه ی کوچک چوبی، هزار بار فرو ریخت و از نو بنا شد. حتی ریشه ی درخت پرتقال به سرمای وحشتناک آن سال، خشکید و کمر چند تا درخت به تیشه و ارّه شکست. گلها که عمرشان کوتاهتر از فصلها بود و برگها که به همین فصلها رنگ میباختند .ابرها هر لحظه به شکلی بودند و همه چیز... آسمان،  زمین و حتی کوهها جابجا شده بودند؛ اما درخت کاج ، سالها راست ایستاده بود و سهم او از تغییرات باغ و دنیا، بادی بود که در شبکه ی پیچیده ی برگهای سبزش میوزید. طوفان که می آمد همه ی دنیا را جارو میکرد و با خود میبرد به جز درخت کاج که نه خم میشد و نه میشکست. همانطور ایستاده، به باد میخندید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و او درست در مرکز این باغ ، تک درخت کاج بود و «باغبان» را وا میداشت، هر لحظه بیشتر او را دوست داشته باشد. باغبان به زخمهای کهنه و عمیق تبر نگاه میکرد، که تنه ی درخت را به سختی شکافته بودند و به آنها دست میکشید و نمیفهمید چرا و از کجا پدید آمده اند. به دست چه کسی یا چه کسانی... هرچند که این زخمها مرهمی نداشتند و کاری از دست کسی ساخته نبود. تنها در مقابل سکوت دیرینه ی درخت، باغبان دیوانه و مستأصل ،دستهایش را دور تنه ی او حلقه میکرد و به صدای روحش گوش میداد و احساس گنگی بهش میگفت درخت خواهد فهمید که باغبان تا چه اندازه به حضور او در این باغ محتاج است. آنقدر که گیاهان دیگر به رسیدگی باغبان احتیاج داشتند، درخت کاج بی نیاز و آزاد نفس میکشید. آنقدر باران می آمد که آبیاری باغبان بیهوده باشد و آنقدر علفهای هرز در مقابلش بی معنی بودند که هرس کردن یا هرس نکردنشان فرقی نداشته باشد. اما باغبان دوست داشت علفهای هرز را بچیند و با اینکه دست کوچک بچه های شرور به شاخه هایش نمیرسید، باغبان آنها را میراند و اگر ظهر تابستانی بود که طاقت را طاق میکرد، برای او ،سایه درخت کاج از درخت چنار و بید مجنون و افراء ، هم بلندتر بود و هم خنک تر و هم عطرآگین تر.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در آن شب طولانی، که ریشه های محکم درخت، طاقت خستگی هزاران ساله اش را نداشتند، همه ی روزنه های روح خود را به صدایی سپرده بود که باد ، از دورها می آورد و آن صدایی بود که کاج احساس میکرد همین حالا از جا کنده خواهد شد. یک نفر، در جایی داشت پیانو میزد و همان آهنگ را مینواخت که سالها قبل، شبی با شنیدنش او لرزید و هر وقت دیگر هم که میشنید به لرزه می افتاد، حتی اکنون که یک درخت بود . میلیونها سال دیگر، اگر کوه بزرگی هم بود میلرزید و فریاد میکشید... مثل آن زمان بسیار دور که به جای این شاخه های زمخت و بیشمار، دستهایی شبیه دستهای باغبان بر تنه اش داشت. دستهایش آنقدر قوی بودند که میتوانستند خرد کنند و آنقدر مهربان که در آغوش بگیرند... حالا تپش نامحسوسی زیر پوسته اش احساس میکرد که به احتمال زیاد ته مانده ی همان قلب آدمیزادی اش بود... و باز شاخه هایش تکان خوردند. چند تا میوه سنگین، جدا شد و روی زمین افتاد. خواب سبک گربه ای که بالای دیوار کز کرده بود آشفته شد و درخت خود را بیشتر در دستهای باد رها کرد. برگهایش به خش خش افتادند؛ مثل شبی که او در پایان قطعه ی موسیقی، چند بار دست زد و دیگر نتوانست احساس عجیب خود را به آن دستهای زیبا و چتری های حلقه حلقه که در هنگام نواختن پیانو، روی پیشانی دختر تکان میخورد، فراموش کند و چقدر دستهای دختر زیبا بود . انگشتهای نازکش کلیدهای پیانو را با چشمهای بسته هم میشناخت و چنان نرم رویشان میلغزید که انگار موجها می آمدند و میرفتند. حالا وقتی به زخمهای روی تنه اش نگاه میکرد میفهمید که زیبا ترین چیزها بی رحم ترین هستند. انگار حلقه ی آن موهای قشنگ هنوز هم گردنش را فشار میداد و سیلاب حرفهای تلخ و گزنده ای که از لبهای او در آمده بود، خاطره ی خوب بوسه های عاشقانه را میشست و میبرد.         &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نور کم فروغی از اتاق باغبان در انتهای باغ پیدا بود و درخت میخواست او را صدا کند و بگوید تبرش را بیاورد و ریشه های او را قطع کند تا شاید از شر خاطراتش رها شود. اما میدانست که این خاطرات هرگز او را رها نمیکنند. چند لحظه گذشت و در اتاقک باز شد. انگار باغبان فریاد او را شنیده باشد آمد، بدون اینکه در دستانش چیزی باشد، آنها را از زور سرمای سیاه زمستان در جیب فرو برده بود و چنان دندانهایش به هم میخورد که حتی درخت هم دید. هر دو انگار در حال عجیبی بودند و غوطه ور در دنیای دیگری. درخت و انسان و خدا ، معنی و مفهومی نداشت و پنجه های یک نفر همچنان روی کلیدهای پیانو  فرود می آمد و صدای خاطرات درخت، سوار باد این طرف و آن طرف میرفت... روح باغبان با روح درخت یکی میشد و مردی را میدید که شبیه یک درخت مغرور است. برگهایش در زمستان هم سبز است و روی تنش جای چند خراش تازه مانده است . سایه ی گسترده ی او بدون اینکه کسی را در بر بگیرد روی یک خانه ی خالی و  صندلی خالی ِ  یک پیانوی خاک گرفته افتاده است... باغبان میدید که هر یک از میوه های او شبیه هزار درد هستند. چند تا از آنها را که میتوانست بچیند، برداشت و توی سبدش گذاشت و به اتاقکش رفت...  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 13:54:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babel1&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>babel1</dc:creator>
<guid>http://babel1.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
